پژوهشی در آثار و اندیشه های استاد محمدرضا حکیمی

چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۹۵

چكيده

نشستن بـر سـاحل انـديشه‌هاى مردى كه در مسير زندگى‌اش،تنها به مرزبانى‌ از مكتب دين به مجاهدت برخاسته و در تمام عرصۀ زندگى،خود را خـادم‌ درگاه اهل بيت دانسته‌ است‌،كارى نه‌چندان آسان،اما دلپذير است.در خامۀ نگارنده، زندگى،تـلاش و انديشه‌هاى استاد حكيمى،مـصروف احـياى دو حقيقت بزرگ شد و او در نهايت آزادگى،تمام فرصت‌ها و اقبال‌هاى مادى و مسندى را كنارى‌ نهاد،تا در مقام علم و عمل احياگر اين دو ركن سترگ باشد:

۱٫تفصيل شناخت(با تمام مشتقات آن)بر اساس ثقلين؛

۲٫تربيت فرد و حكومت(جـامعه‌سازى)بر مبناى ثقلين.

مقدمه

يادكرد از استاد حكيمى تنها يادكرد از فرد نيست،بلكه پاسداشت عالمانى مجاهد‌ اسـت‌،كه در عـلم و عمل به يك گونه‌اند.عالمانى كه مرزهايى را پاس مى‌دارند كه شيطان و ايادى خبيث او مترصد حمله و هجوم به آنند(فيلسوف عدالت۸۱/).زادروز استاد حكيمى‌ سال‌ ۱۳۱۴ در مشهد مقدس است.او در ۱۲ سالگى وارد حوزۀ علميه خراسان،مدرسه نوّاب،شد و زير نظر مـيرزا عـلى اكبر نوقانى به تحصيل مقدمات دروس حوزه پرداخت.سپس‌ به‌ درس‌ اديب نيشابورى نشست و از آن‌ پس‌ مرحلۀ‌ بالاتر تحصيل علم را نزد اساتيدى چون:حاج ميرزا احمد مدرس، آشيخ هاشم قزوينى،آشـيخ مـجتبى قزوينى،آيت اللّه سيد محمد‌ هادى‌ ميلانى‌،شيخ آقا بزرگ تهرانى،شيخ غلامحسين محامى بادكوبه‌اى‌،سيد‌ ابو الحسن حافظيان،شيخ على اكبر الهيان تنكابنى و شيخ اسمعيل نجوميان گذراند.

آثار استاد حـكيمى زنـدگى‌نامۀ خـود نوشت اوست‌.حوادث‌ اتفاقيه‌ و تـحصيل و اسـتاد و شـاگردى به طور عموم براى همۀ افرادى كه‌ روزگارى را به كسب علم پرداخته‌اند و روزگارى را به تدريس يافته‌ها،تا حدودى يكسان است.بـرگه‌هايى از اينـ‌ دسـت‌ خاطرات‌ در كتاب «فيلسوف عدالتبه يادگار مانده است.مـراجعه بـه آن براى‌ طالبان‌ سودمند است.آن‌چه هست اينكه حكيمى از مكتب علمى خراسان سر برآورد.چند نكته از اوصاف‌ علمى‌ و اخلاقى‌ اسـتاد را بـراى درسـ‌آموزى و تنبّه ياد مى‌شود.

۱-ادب درس و احترام به استاد‌

كمتر‌ اثرى‌ از استاد حكيمى وجـود دارد كه در آنها يادى از اساتيد و مشايخ او نشده‌ باشد‌ و صفحاتى‌ را با كلماتى كه از عمق جان و ارادت او زبانه مى‌كشد،بر قلم نرانده‌ باشد‌.يادكرد حكيمى،از آن مـردان روحـانى،صـرف ياد خاطرات و علايق گذشته نيست،كه‌ در‌ آن‌ درس‌ها و نكته‌ها نهفته است.اسـتاد حـكيمى در خاطرات خود از همۀ اساتيد گذشته در‌ نهايت‌ ادب و آداب ياد مى‌كند.شيخ الاساتيد او،استاد آيت اللّه حاج شيخ مجتبى‌ قزوينى‌ است‌،كه از ايشـان بـا عـنوان شيخ استاد ياد مى‌شود.استاد در اوراق دفتر نطر و انديشۀ‌ خود‌ ياد كرد او را همواره منظور داشته اسـت.بـا القـابى چون شيخ‌ استاد‌،آيت‌ اللّه علامه،جامع معقول و منقول،واجد اسرار غيب و اسماء و عزايم و تـسخيرات قـاهره و كرامـات مهمّه و مكاشفات‌ عظيمه‌ و…حكيمى‌ ۱۲ سال در محضر شيخ استاد كسب فيض نمود(فيلسوف عدالت۴۸‌/-۵۰‌).خـود مـى‌نويسد:

«پس از چند سال ممارست در درس‌هاى فلسفۀ ايشان(منظومه،اشارات، اسفار)،به ويژه‌ روش‌ نـقد فـلسفى ايشـان،نه فقط نقد اعتقادى(بلكه نقد خالص و فنى فلسفى‌ و اشكالات‌ اساسى بر ادلّه و براهين قـوم…تـوجه يافتم‌ كه‌ فرق‌ درس فلسفۀ اجتهادى و انتقادى و درس‌هاى تقليدى و انتقالى‌ چيست؟آرى آن‌ درس‌ها انتقادى بـود نـه فـقط انتقالى،به همراه اجتهادهايى بسيار متين و پرجاذبه، دربارۀ‌ مبانى‌ فلسفى و عرفانى و ذكر و تشريح اشكالات‌ بنيادين‌ آنـها»؛(الهـيات‌ الهى‌ و الهيات‌ بشرى ۴۷/۱).

او در يادكرد از‌ استاد‌ اديب نيشابورى مى‌نويسد:

«بارى پنجشنبه‌ها و پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها و جمعه‌ها بـه درس عـروض اسـتاد‌ اديب‌ نيشابورى ثانى مى‌رفتيم از حدود ساعت‌ ۸/۵ تا حدود ساعت ۳،بدون‌ استراحتى‌ و غذايى،و همواره يادداشت كردن درسـ‌ در‌ اين سـاعات…»؛(هـمان).

۲-ادب نقد

حكيمى سال‌هاى سال در فراگيرى علوم گوناگون نشست‌ و به‌ تعبير خود روزگـار گـذشت و گذشت‌ روزگار‌ فزونى‌ يافت و تجربه آموخت‌ و مطالعاتش‌ بيشتر شد…معيارى كه‌ مبناى‌ انديشه علمى او بر آن اسـتوار اسـت،معيار قرآن و عترت است.او با دو‌ معيار‌ ياد شده و در پرتو عقل به‌ تحليل‌ و نـقد مـى‌پردازد‌.گرچه‌ در‌ مواجهه با افكار،به‌ ويژه افكار فـلسفى و عـرفانى و در مـواضع بحث علمى،سخت‌گيرانه به نقد و تحليل و بـيان تـأويل و اشكالات‌ علمى‌ برمى‌خيزد؛ اما شرط ادب و عدالت را‌ نگاه‌ مى‌دارد‌ و هرجا‌ طرز‌ تفكرى را نقد‌ مـى‌كند‌ بـا عباراتى محترمانه مواجه مى‌شويم.ازاينـ‌رو در عـين درگيرى فـكرى بـا بـرخى صاحبان افكار،اما رابطه‌اى‌ دوستانه‌ و صـميمانه‌ بـين آنان برقرار است و سابقۀ دوستى گاه‌ به‌ پنجاه‌ سال‌ مى‌رسد‌ در‌ عين اينـكه نـقد نظرى و خرده‌گيرى‌هاى علمى نيز برقرار اسـت.غلامحسين ابراهيمى دينانى مـى‌گويد:جـناب استاد محمد رضا حكيمى را هـم،از ايام سـفر به مشهد و از همان‌ سال‌ها مى‌شناسم و با هم رفيق بوديم و الان رفيقى پنجاه ساله هـستيم.هـنوز هم رفاقتمان پابرجاست،ضمن اخـتلاف شـديد سـليقه كه با هم داريم…(مـرزبان تـوحيد۷۹/)و نيز در عين اختلاف‌نظر‌ مـى‌گويد‌:نـويسندۀ اين كتاب(كتاب مكتب تفكيك)يكى از انديشمندان بزرگ و علماى باتقوى و فضيلتى است كه در تمام طول زندگى خـود،صـادقانه و خالصانه در راه تحقيق و پژوهش‌هاى علمى گام بـرداشته‌ اسـت‌(همان۷۷/).

بـرخورد اسـتاد حـكيمى و مبانى علمى و مستدل او انـديشمندى چون رضا داورى اردكانى را اينگونه به اظهار نظر وامى‌دارد:با مطالعه فهرست‌ مزبور‌(فهرست مكتب تـفكيك كه در‌ اينـ‌ مقاله به آن اشاره خواهد شد)اولا حـكم نـويسنده در بـاب ضـرورت تـحقيقى كه پيشنهاد شده اسـت،مـوجه به نظر مى‌آيد…البته اگر استاد‌ حكيمى‌ بخواهد چنين كتاب بزرگى‌ بنويسد‌، شايد مجلدات آن به بـيست يا سـى جـلد برسد و سال‌هاى سال طول مى‌كشد…اگر كسـانى اين نـگرانى را پيش آورنـد كه اين پژوهـش جـهت‌گيرى خـاص دارد و در آن با فلسفه‌ و عرفان‌ مخالفت مى‌شود؛اولا اين تحقيق دامنه‌اى بسيار وسيع دارد و شامل يك دوره تاريخ عقائد و سير فلسفه مى‌شود و اهل عرفان و فلسفه هم در آن شريك و سهيم مى‌باشند…ثانيا به فرض اينكه‌ چـون‌ و چوايى در‌ باب بعضى فلسفه‌ها بشود،اهل نظر نبايد از اين بابت نگرانى به خود راه دهند…من اين‌ سخن را از مرد بزرگى كه نديده‌ام نام هيچ بزرگى را‌ به‌ زشتى‌ ببرد و به علم و عالمان احترام مـى‌گذارد،مـى‌پذيرم…اگر كسى بگويد كه ميان دين و فلسفه نسبت ملازمت نيست‌،‌‌بايد‌ سخنش را شنيد…(مرزبان توحيد۴۲۳/).

توجه به اين نكته ضرورى است كه‌ مطالب‌ فوق‌ از زبان دو تن از معاريف فلسفه بيان شده است.اسـتاد حـكيمى در آثار علمى‌ و نقد فلسفى،انديشه‌هاى برخى را به بوتۀ نقد كشانده، نيز در فرازهايى بر‌ انديشه‌هاى ملاصدراى شيرازى اشكال‌ كرده‌ است،اما تنها نيمۀ خـالى ليوان بـر قلم و فكر استاد ننشسته،بـلكه هـمواره بيان نكات مثبت را نيز در نظر داشته است.ازاين‌رو كتاب«معاد جسمانى در حكمت متعاليّه»گواه بر‌ آن است كه حكيمى دست به تأليف اثرى بر اعتقادات قـرآنى مـلاصدرا بر معاد جسمانى زده اسـت.از زمـان جناب ملاصدرا تاكنون،كسى اين گونه از اعتقادات صحيح و قرآنى ملاصدرا دفاع‌ نكرده‌ است،حتى پيروان ملاصدرا.

۳-مصلحى برخاسته از حوزه‌ها

استاد حكيمى خود پرورش‌يافتۀ حوزۀ علميۀ خراسان است.سال‌ها در نظام حوزه‌اى درس خوانده و از اسـاتيد بـرجستۀ حوزه بهره برده است و بر‌ اين‌ اتفاق مفتخر است.بر همين اساس او را مصلح دلسوز حوزه‌هاى علميه مى‌شناسند.حوزۀ علميه‌اى كه نقطۀ اميد اوست،زيرا خاستگاه هدايت انسان معاصر،در زندگى معاصر،در سايۀ‌ تـعاليم‌ اوصـيا و تنها از دل حـوزه‌هاى علمى و به دست علماى ربّانى ميسر است،كه تنها از دل حوزه برخواهند خواست.هدايتى كه حكيمى از آن دم مى‌زند در پرتو دو‌ محور‌ تـربيت‌ و سياست يا فردسازى و جامعه‌پردازى ميسر‌ است‌ و بر‌ پايۀ چهار ركن مهم استوار مى‌شود،كه حـوزه‌ها مـوظفند اين چـهار ركن را خوب بشناسند و بشناسانند:۱-مكتب،۲-انسان،۳-زمان،۴-زندگى.ديگاه‌ حكيمى‌ تصويرى‌ برجسته از حوزه‌هاى علميه ارائه مى‌دهد،حوزه‌هاى علميه‌ آنـ‌گونه‌ ‌ ‌كه بـايد باشد:محل پرورش راهگشايان بزرگ براى ايجاد يك جهش بزرگ،در راستاى احياى دين و نجات انسان(قـصد‌ و عـدم‌ وقـوع‌۲۴/)استاد احياى دين و نجات انسان‌ها را در سايۀ آگاهى‌ و عدالت‌خواهى ميسر مى‌داند،و حوزه بدون توجه به اين دو موضوع چـگونه مى‌تواند به وظايف الهى خود عمل كند؟

تعريفى‌ كه‌ استاد‌ از عالم ربّانى آگاه و زمـان‌شناس ارائه مى‌دهد،تنها در سايۀ فـقاهت‌ و تـدوين‌ رساله‌هاى عمليه و دروس خارج و…منحصر نمى‌گردد؛آگاهى كه حكيمى از آن دم مى‌زند چيزى افزون بر‌ دانش‌هاى‌ مرسوم‌ و اصطلاحى حوزوى است.مقصود از اين آگاهى شناخت و بينش است كه از‌ راه‌ خردورزى‌،وفور(و تنوع)در مطالعه،كسب تجربه و وقوف بر احـوال گوناگون حيات و انديشۀ انسانى(در‌ طول‌ تاريخ‌ انديشۀ بشرى)حادث مى‌شود.(نك: قصد و عدم وقوع۱۲۲/)در خامۀ استاد آگاهى روحانيّت‌،كه‌ موظف به حفظ اسلام و گسترش آن است،در ۶ محور بايد توسعه يابد:

۱-آگاهى‌ از‌ دينـ‌،بـه طور مجموعى،به همۀ ابعاد و اهداف آن؛

۲-آگاهى از انسان و جامعه،

۳-آگاهى از‌ بستر‌ رشد و تكامل انسان(در حالت فردى)؛

۴-آگاهى از بستر رشد و تكامل انسان(در‌ حالت‌ اجتماعى‌)؛

۵-آگاهى از زمان،به همۀ ابعاد ماهوى تـطورى و فـرهنگى و انديشگى و زيستى آن؛

۶-آگاهى از موانع‌ رشد‌ و تكامل انسان و وجوه تهاجم به رشد و تكامل انسانى،در دو حالت يادشده‌(نك‌:قصد‌ و عدم وقوع)

تنها در اين صورت است كه امكان حفظ و گسترش دين فراهم مى‌شود‌ و تفقّه‌ در‌ دين

در مـعناى حـقيقى آن،يعنى فهم جامع و اهدافى دين(نه تنها‌ فهم‌ احكامى)حاصل مى‌شود.

استاد سال‌ها پيش به تعريف هويت صنفى روحانى پرداخت.هويت صنفى به معناى‌ عوامل‌ پديدآورندۀ شخصيت فكرى و خوّاص معنوى انـسان(هـويت صـنفى روحانى۱۹/)كه مبين‌ بستر‌ فكرى و ايدئولوژى و هـويت فـكرى و فـرهنگى يك گروه‌ و وابستگى‌ آن‌ به جريان فكرى و فرهنگى كه از آن‌ نشئت‌ گرفته،مى‌باشد(همان۲۳/).استاد حكيمى از پيامبران الهى،اهل بيت پيامبر(ص)و علماى‌ ربـّانى‌،بـه عـنوان پيشكسوتان و هسته‌هاى آغازين‌ صنف‌ روحانيّت ياد‌ مى‌كند‌.ازاين‌رو‌ طـلبگى نـزد او چنين تعريفى دارد‌:

«طلبگى‌ يعنى كسب علوم و معارف قرآنى و شناخت فرهنگ اسلام و ابعاد آن در نظام‌ سراسر‌ كوشش حوزه‌اى؛همراه با عـمل،اخـلاص‌ و زهـد در رابطه با‌ تعهد‌ و رسالت»(همان۳۶)

استاد روحانيون‌ را‌ مخاطب قرار مـى‌دهد:

«پس اى روحانيون!نفس شما،چشم شما،زبان شما،قلب‌ شما‌ همان قريه‌هاى آباد و حيات‌بخشى است‌(اشاره‌ به‌ تفسير آيۀ ۱۸‌ سـوره‌ سـباء)…تـا[مردمان]از طريق شما‌ به‌ اخلاق و هدايت امامان و آزادگى و سرفرازى و ايمان برسند» (هـمان۴۵)

سـپس نسبت به اهميت لباس‌ روحانيّت‌ و تعهدات آن هشدار مى‌دهد كه اگر‌ هدايت‌ مردمان برعهده‌ روحانيت‌ گذاشته‌ شده اسـت،روحـانيون خـود‌ چگونه بايد باشند؟استاد حكيمى از نفس روحانى اگر به علم اصيل(ثقلين)و عمل و تـقوا مـتصف نـشده‌ باشد‌،تعبير به قطعه كويرى سوخته و خشك‌ مى‌كند‌.

استاد‌ حكيمى‌ در‌ انگاره‌اى كلى تصوير‌ حقيقى‌ تعالم ربـّانى را بـا تـمسك به روايات مشخص مى‌كند:عالم درواقع كسى است كه مى‌داند و به‌ علم‌ خويش‌ عمل مى‌كند.بـنابراين تـعريف، صرف دانستن عالم‌ساز‌ نيست‌،بلكه‌ بايد‌ عمل‌ به‌ دانسته‌ها در جان روحانى جارى بـاشد تـا تـعريف عالم در مورد او صادق گردد.(نك:ترجمه الحياة،ج:۲).نيز باز تعريفى از مفهوم اصيل فقيه،بـا اسـتناد به‌ تعريف علامه مجلسى(ره)،ارائه مى‌دهد:فقيه كسى است كه اهل عمل باشد و عيوب و آفـات نـفس را بـشناسد و دل از دنيا برگرفته و زهد پيشه كرده باشد و همواره شيفته نعمت جاويد‌ قرب‌ و وصال خدا باشد(همان۸۱)

حـكيمى بـا اين گونه تعريف از روحانى،شرايطى را نشانه مى‌رود كه روحانى را از روحانى‌نما جدا مى‌سازد.در سايۀ اين تـفكر،وظـايف روحـانى‌،افزون‌ بر كسب علم و تدريس و تفقه، مشخص مى‌شود:حضور روحانى در ميدان عمل در همۀ عرصه‌هاى زيسـتى(فـردى،اجـتماعى، سياسى،نظامى،مبارزاتى،فرهنگى،شناختى‌،قالبى‌،قلبى…).ظلم‌ستيزى و آزادگى در حيات‌ اجتماعى‌ از ويژگـى‌هاى عـلماى ربّانى است.آنان چون پدران معنوى خويش(انبياء و اوصيا) هرگز در برابر طاغوتيان و جبّاران سكوت نكرده و به مـبارزه‌اى هـمه جانبه عليه‌ آنها‌ مى‌پردازند. تعبير استاد از‌ اين‌ وظيفۀ الهى تعبير«خط انـسانى تـكليف»است.همچنين زمانشناسى يكى از ويژگى‌هاى روحانيّت شمرده مـى‌شود.زمـانشناسى در تـعبير حكيمى يعنى به دست آوردن ملكۀ بيدارى و آگـاهى در امـور زندگى و مسائل‌ و تازه‌هاى‌ حيات و تمدن(نان و كتاب۱۵۲/).زيرا انسان‌ها در زمان‌ها زندگى مى‌كنند و زمان‌ها از لحـاظ مـحتوا-به تقدير الهى‌نمتفاوتند،اما دين يك حـقيقت ثـابت و فرازمانى اسـت.پس بـايد حـقيقت ثابت دين‌ همواره‌ ثابت بماند‌،ليكن در سـيلان زمـان‌ها،مردمان متفاوت هر روزگار به وسيلۀ عالمان راستين توجيه و آگاه گردند و درواقـع ثـبوت‌ اصول با سيلان عرضه‌اى و احوالى جـمع شوند.(همان۱۵۵/)اين آگاهى‌ بـاعث‌ مـى‌شود‌ كه روحانيّت از آسيب زمان در امان بـماند.چـنان‌كه امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد:تنها كسى كه ‌‌زمان‌ خويش را بشناسد،مورد هجوم نـيرنگ‌ها قـرار نمى‌گيرد(حرّانى۳۶/).

استاد حكيمى در‌ نـظرگاهى‌ كلى‌ اسـلام را نـيازمند به روحانيّت مـتعهد و آگـاه و درگير برشمرده و در مجموع بـا نـظريۀ«اسلام منهاى‌ روحانيّت،به طور مطلق»و«اسلام به علاوۀ روحانيّت،به طور مطلق»مـخالف اسـت‌.او در آثار خويش‌ ضمن‌ تأييد ارزش‌هاى حـوزه‌هاى عـلميه،به بـرخى نـواقص نـيز اشاره كرده و برخى علومى كه حـوزه‌ها نيازمند به آن هستند و بايد وارد فضاى علمى حوزه شود و اكنون نيست،اشاره مى‌كند؛(نك:نان و كتـاب‌ ۱۶۰-۱۸۳)

ازاينـ‌رو نمونه‌هاى برجستۀ عالمان و روحانيون آگاه و مـصلح زمـانه،كه هـمواره در بـستر حـوزه‌هاى علمى رشد كرده و در بـزنگاه‌هاى تـاريخى،مردمان را با روش انبيائى و اوصيايى هدايت كرده‌اند،ياد مى‌كند‌،روحانيون‌ عظيم الشأنى چون:ميرزاى شيرازى،سيد جمال الدين اسـدآبادى،شـيخ مـحمد خيابانى،استاد مطهرى،علامه محمد تقى جـعفرى و…

۴-روشـنفكر دينـ‌مدار:

روشـنفكرى از مـفاهيم مـظلوم چند دهۀ گذشته تا به امروز‌ است‌.مفهومى كه در عين عمق معنا،اما با مصاديقى همانند شده كه از آن بايد به لاابالى‌گرى تعبير كرد.حال آن‌كه برداشت استاد حكيمى از روشنفكرى در مـعناى اصيل‌،نقطۀ‌ اوج درك و تعهد است.آگاهى و شناختن ارزش‌هاى قوم خود در رابطه با احياى توده‌هاى محروم احياگرى و قيام‌آموزى و مبارزه با دشمنان انسان و انسانيّت(هويت صنفى روحانى۱۴۰/).استاد حكيمى در‌ سال‌ ۱۳۴۵‌ پس از فراغت از درس‌ و بـحث‌ در‌ مـحضر اساتيد بزرگ حوزۀ خراسان عزم هجرت به تهران نمود. از اين پس فصل جديدى در زندگى او كه ريشه‌هاى فكرى‌ و اعتقادى‌ خود‌ را در مكتب خراسان و در محضر اساتيد برجستۀ‌ آن‌ ديار محكم و مستغنى كرده بود،آغاز شد.استاد حـكيمى بـه تهران هجرت مى‌كند.او از هجرت خويش با تعبير‌«هجرت‌ الى‌ التكليف»ياد مى‌كند.(سپيده باوران۷۷/-۸۸)هجرتى كه او‌ را از بسيارى از مزاياى حوزه‌نشينى بازمى‌داشت (نك:فيضى۹۰/۸۹/)،حال استاد حكيمى در راه تـشخيص دينـى‌ خود‌ تكليفى‌ جديد را تجربه مـى‌كند.تـكليفى كه بايد از آن به مجاهدتى‌ عظيم‌ ياد كرد.حال كه سال‌هاى تلمذ در محضر اساتيد برجسته حوزه خراسان به پايان رسيده و تلاش‌ها‌ به‌ بار‌ نشسته،مى‌شود برجاى ماند و عافيت انديشيد و درس و بـحث و تـربيت شاگردان و…انواع موقعيت‌ها‌ و مـناصب‌ مـهم‌،اما بانگ رحيل برخاسته و او را به هجرت مى‌خواند.استاد حكيمى بنابر تكليف به‌ محيطهاى‌ فرهنگى‌ و روشنفكرى متفاوت پانهاد و در چند مؤسسۀ نشر مذهبى و غيرمذهبى وارد شد و در چند حوزه‌ مطبوعاتى‌ و غيرمطبوعاتى و فكرى و فرهنگى كه در دوران طـاغوت بـا نام‌ها و هدف‌هاى مختلف كار مى‌كردند‌ و تأثير‌ مى‌گذاشتند‌ نفوذ كرد و با افراد و گروه‌هاى متفاوت،از طيف‌هاى مختلف علمى و هنرى و ادبى و دانشگاهى و روشنفكرى‌ و مردمى‌ آشنا و نزديك گشت…و در پاسداشت فكر دينى و معارف اسلامى و حقايق شيعى و تـبيين مـبانى‌ انقلابى‌(هـرجا‌ كه امكان چنين تبيينى بود)با قلم و سخن اداى وظيفه كرد…(همان)

او در برقرارى‌ ارتباط‌ با طيف‌هاى روشنفكرى موفق بود.خـود مى‌گويد استاد شهيد مطهرى(كه از‌ دوستان‌ نزديك‌ استاد حكيمى بود)به ايشـان اظـهار مـى‌دارد:من با اينكه چند سال زودتر از شما‌ به‌ تهران‌ آمدم،ليكن به اندازۀ شما با طيف‌هاى مختلف روشـنفكرى ‌ ‌تـماس نيافته‌ام و مى‌خواهم‌ تماسم‌ را با برخى از روشنفكرها بيشتر كنم.شما براى اين كار اقدام كنيد(فـيلسوف عـدالت۱۰۰‌/)و در‌ جـايى ديگر به نقل از استاد سيد جعفر شهيدى مى‌گويد:از كثرت‌ سلايق‌ و انديشه‌هايى كه با آنان در ارتباطى مـتعجبم‌.(نقل‌ به‌ مضمون از زبان استاد در جلسات محدود‌ ايشان‌ در مسجد همت تجريش).حاصل اين هـمنشينى و تضارب انديشه‌ها دركى مضاعف از نـحوۀ‌ عـرضۀ‌ دين به دست استاد مى‌دهد‌.خود‌ در اين‌ زمينه‌ مى‌گويد‌:

«من ديدم كه اگر دين بخواهد‌ همۀ‌ اينها را پوشش دهد و به صلاح و صلامت برگرداند،بايد يك فكر صحيحى‌ بكند‌…زيرا در برابر قلّه‌هاى روشنفكرى ايران‌ و قلم‌داران بزرگ ادبيات ايرانـ‌ قرار‌ داريم.از آنطرف احاديث و آيات‌ سترگ‌ و بلندى داريم كه درست عرضه نشده‌اند.تا آنجا كه روزى در حال ضعف‌ و خستگى‌ مفرط سر چهارراهى پرازدحام با‌ آقاى‌ دكتر‌ مصطفى رحيمى(روشنفكر‌ قلّه‌ و مترجم معروف زبان فرانسه‌ و سارترشناس‌ ايرانـى)بـرخورد كردم و فرصت را غنيمت شمردم،ديدم جاى ديگرى نمى‌توانم ايشان را به‌ راحتى‌ پيدا كنم، در همان شلوغى و خستگى‌…سرصحبت‌ را باز‌ كردم‌.و البته‌ با مناسبت چند روايت‌ خواندم.ديدم ايشان بلافاصله كيفش را زمين گذاشت و باز كرد و قلم و كاغـذ درآورد و گـفت اين‌ حديث‌ها‌ را بگو تا من يادداشت كنم‌.با‌ خود‌ گفتم‌ خدايا‌ اين يكى دو‌ حديث‌ در اين حال چه كارى مى‌كند؟اگر ما كتب حديثى را درست تدوين و عرضه كنيم،حتى روشنفكران سطح‌ بالا‌ رغبت‌ مى‌كنند و مى‌خوانند»(مـرزبان تـوحيد۲۶۴/)

تلاش حكيمى‌ تا‌ آنجا‌ مؤثر‌ افتاد‌ كه‌ يكى از استوانه‌هاى بزرگ روشنفكرى دينى در ايران، دكتر على شريعتى،اصلاح آثار خود را با اختيار كامل به او واگذار مى‌كند.شريعتى نامه خود را با‌ استاد اين گـونه مـى‌آغازد:

بـرادرم!مرد آگاهى و ايمان،اخلاص و تـقوا،آزادى و ادب،دانـش و دين،مـحمد رضا حكيمى. در اين فصل بد كه هر خبرى مى‌رسد شوم است و هرچه روى مى‌دهد‌ فاجعه‌ و«هر دم از نو غمى آيد به مباركبادم«،نام شما بر اين دو«يادنـامه»بـراى مـن يادآور آن آرزوى ديرينه و شيرينى بود كه همچون صدها هزار آرزوى ديگرى كهـ‌ طـوقى‌ كرده بودم و به گردن فردا بسته بودم،در اين تركتاز زمانه گسست و به يغما رفت و آن آرزو،در يك كلمه بازگشت شما به‌ ميدان‌ بود؛مـيدانى كه اين چـنين‌ خـالى‌ مانده است و در پيرامون،نسلى عاشق و تشنه،نگران ايستاده و چشم انـتظار تا مگر در برابر اين«غوغا»،روياروى اين دن كيشوت‌ها و شومن‌هاى شبه هنرى‌ و شبه‌ سياسى و شبه مذهبى و اين‌ همه‌ خيمه‌شب‌بازى‌ها كه در مسجد و ميخانه بـرپاست و كارگـردان هـمه يكى است،سوارى بيرون آيد و شمشير على در دست و زبان على در كام و دلى گدازان از عشق و سـرى بـيدار از حكمت و سپر‌ گرفته‌ از تقوا و بر گذشته از احد و خندق و صفين و صحراى تف(طف)و چمنزار سرخ عذرا،و بـا ابـوذر در ربـذه به سر برده و با هزارها قربانى خلافت اموى و عباسى و سلطنت غز و مـغول‌ و سـلجوقى‌ و غـزنوى و تيمورى‌ و ايلخانى…در سياهچال‌هاى دار الاماره‌هاى وحشت،شكنجه‌ها ديده و درآوردگاه‌هاى خون و خيانت صليبى‌ها شمشير زده و خط كبود شـلاق‌ اسـتعمار تـاتارهاى مسيحى و آدم‌خوارهاى متمدن را در اين قرن‌هاى غارت و خواب‌،بر‌ جان‌ و تن خويش تجربه كرده و پرچم رسالت خـون‌خواهى هـابيل بر سر دست و كوله‌بار آگاهى و رنج انسان بر پشت‌،‌‌راه‌ سرخ شهادت را در طـول اين تـاريخ طـى كرده و داغ فلسطين و بيت المقدس‌،سينا‌ و لبنان‌ بر جگرش صدها زخم نهاده و اينك،بر سيماى وارث آدم و نـوح و ابـراهيم و موسى و عيسى و محمد‌ و على و حسن و حسين و…به مثابۀ يك«امت»-چون ابراهيم-قلم را تـبر كتـند‌ و بـت‌هاى نمرودى اين عصر‌، عصر‌ جاهليّت جديد را بشكند و از عزيزترين ارزشهايى كه بى‌دفاع مانده‌اند و آن همه يادهاى قدسى كه دارد فراموش مـى‌شود و اين مـيراث گران و گرامى كه دسترنج نبوغ‌ها و جهادها و شهادت‌هاى تمامى تاريخ ماست،بر‌ باد مـى‌رود،قـهرمانانه دفـاع كند،به ياد آورد و نگاه دارد.

در ادامه مى‌نويسد:

قدرت قلم،روشنى انديشه،رقّت روح،اخلاص نيّت،آشنايى با رنـج مـردم و زبـان زمان و جبهه بنديهاى جهان و داشتن‌ فرهنگ‌ انسانى اسلامى شيعى و زيستن با آن«روحـكه ويژۀ «حـوزه»بود و يادگار«صومعه خالى آن روزها»و سرچشمه زايندۀ آن همه نبوغ‌ها و جهادها و اجتهادها و ميراث آن تمدنى كه با علم و عـشق و تـقوا‌ بنا‌ شده بود،همگى در شما جمع است و مى‌دانيد كه اين صفات،بسيار كم با هـم جـمع مى‌شود و اين«ويژگى»آنچه را امروز «مسئوليت»مى‌نامند،بـر دوش شـما سـنگين‌تر مى‌سازد‌ و سكوت‌ و انزوا را-به هر دليل-بر شـما،نـه خدا مى‌بخشايد و نه خلق.

آن‌گاه مى‌نويسد:

اينك،من همۀ اينها(آثار)را كه ثمرۀ عـمر مـن و عشق من است و تتمام هـستى‌ام‌ و هـمۀ‌ اندوخته‌ام‌ و مـيراثم را بـا اين وصـيت‌ شرعى‌،يك‌جا‌،به دست شما مـى‌سپارمت و بـا آنها هركارى كه مى‌خواهى بكن.فقط بپذير.تا سرنوشت سختى را كه در پيش دارم،بتوانم‌ با‌ فـراغت‌ دل بـپذيرم و مطمئن باشم كه خصومت‌ها و خباثت‌ها در‌ محو‌ يا مـسخ ايمان و آثار من كارى از پيش نـخواهد بـرد و وديعه‌ام را به كسى مى‌سپارم كه از خـودم شـايسته‌تر‌ است‌…بغض‌ هزارها درد،مجال سخنم نمى‌دهد و سرپرستى و تربيت همۀ اين عزيزتر‌ از كودكانم را به تـو مـى‌سپارم و تو را به خدا و…خود در انـتظار هـرچه خـدا بخواهد.

خانواده‌ى شـريعتى‌ پسـ‌ از‌ باخبر شدن از نوشته شـدن اين نـامه،متنى خطاب به استاد‌ نوشته‌ و درخواست كردند كه او نوشته‌ها و گفته‌هاى شريعتى را بازبينى كند.اما حـكيمى هـرگز چنين نكرد و در‌ نهايت‌ اصل‌ نامه را نـيز بـه خانواده بـازگرداند.شـايد او بـا انديشه‌اى به بزرگناى‌ تـاريخ‌ مى‌خواست‌ شريعتى،شريعتى بماند؛نه كم و نه بيش.

در طول ساليان متمادى،زبان و انديشۀ استاد‌ حكيمى‌ فـارغ‌ از نـام و نان در تقويت بنياد فكرى كسانى فـعّال شـد،كه هـركدام مـى‌توانستند بـر‌ خيل‌ عظيمى از جـوانان روزگـار خويش تأثيرگذار باشند.بدين ترتيب استاد حكيمى در جريانى‌ قرار‌ گرفت‌ كه پيشتر جلال آل احمد با كتاب بـزرگ«غـربزدگى»شـروع كرده بود و در ادامه‌ همگام‌ با دكتر شريعتى پر از شـور و احـساس و حـماسه شـد و اينـك نـيازى مضاعف به‌ دميدن‌ روح‌ تكامل و شعور دينى در خود مى‌ديد.نقش برجستگانى چون استاد حكيمى و استاد مطهرى در ايجاد‌ تفكر‌ و شعور دينى در نسل جوان آن روزگار و هميشۀ جارى،نقشى مـؤثر بوده‌ و هست‌.قلم‌ و بيان حكيمى در آن روزها با«سرود جهش‌ها»و«فرياد روزها»شعر و شعور انقلابى را در‌ ميان‌ نسل‌ جوان دميد و امروز با حماسۀ«نان و كتاب»،«قصد و عدم وقوع»و«۱۵۰ سال‌ تلاش‌ خونين»مـنادى هـمان شعور و آگاهى است.

۵-فيلسوف عدالت۱

آنچه در زندگى استاد حكيمى نمود دارد،تأكيد‌ علمى‌ و عملى او بر اصل بزرگ عدالت و نقش (۱)-عنوان«فيلسوف عدالت»برگرفته از‌ عنوان‌ كتابى است،كه دربارة استاد حكيمى نـوشته‌ شـده‌ است‌.

آرمانى آن در جامعه و مبارزه با ظلم‌ و بى‌عدالتى‌ است.افزون بر تبيين علمى موضوع عدالت، سيرۀ شخصى و مواضع او بر عدالت‌محورى‌ نيز‌ امرى ستودنى اسـت.حـكيمى دردمندانه‌ از‌ نااستوارى ستون‌هاى‌ عدالت‌ در‌ جـامعه مـى‌رنجد،و غيرتمندانه با تمام وجود‌ معترض‌ به وجود ظلم و تبعيض در اجتماع است.سايه شوم فقرى كه در‌ سطوح‌ گسترده‌اى از جامعه سايه افكنده و غناى‌ بيش از حد عده‌اى‌ قـليل‌ او را بـه شور مى‌آورد‌ كه‌ بـه مـصداق كلام امام عدالت، على عليه السلام در برابر سيرى ظالم و گرسنگى‌ مظلوم‌ سكوت و مماشات نكند،و با تمام‌ وجود‌ فريادگر‌ اين حقيقت بزرگ‌ و مظلوم‌ باشد.اين رنج هميشه‌ و هميشه‌ همراه حكيمى است. نويسندۀ سطور چـند گـاهى كه توفيق ديدار نصيبش شد،به عيان‌ شاهد‌ اين رنج و غيرت بود، تا آنجا‌ كه‌ شيوۀ زيستن‌ او‌ را‌ نيز همراه با او‌ فريادگر اين حقيقت بزرگ و رنج عظيم دانست. شالودۀ جامعه‌سازى در انديشۀ استاد حكيمى اصل عـدالت‌ اسـت‌.عدالت بـا آفاقى بس گسترده، كه‌ از‌ آن‌ در‌ ثقلين‌ با عبارات سترگى‌ ياد‌ شده است.استاد حكيمى در جلدهايى از موسوعۀ الحيات،جـلد ۳ تا ۶ موضوع عدالت را به ويژه‌ در‌ گسترۀ‌ اقتصاد شرح و بسط داده و روى آن متمركز‌ شـده‌ اسـت‌.شـكل‌گيرى‌ اين‌ سه‌ جلد گرچه موضع اقتصاد را به طور كلى در زندگى فردى و اجتماعى تبيين مى‌كند،ولى در نظرگاهى كلى فرد،جامعه و حـكومت ‌ ‌را بـه سمت و سوى زندگى بر‌ محور عدالت سوق مى‌دهد.در اين ميان نقش نهج البلاغه امـام عـدالت‌گستر، در تـبيين مفهوم عدالت نقش برجسته‌اى است.وجود تعابيرى چون:عدالت،زنده‌كننده احكام، برتر از همۀ(كارهاى نـيك‌ و جهاد‌ در راه خدا و…)اين‌ها سخن عدالت(خواهانه)است كه پيش روى حاكمى ستمگر گويند؛عدالت بنياد اصـلى زندگى آدميان است كه بـدون آن هـمه چيز بى‌بنياد است؛عدالت،محكم‌ترين‌ بنياد‌ و مايۀ سلامت و بهروزى مردمان است؛عدالت،به مثابۀ زندگى است و برپادارندۀ مردمان.خداوند،عدالت را برپادارندۀ مردمان،مايۀ دورى آنان از ستم‌ها و گناهان‌،و روشنى‌ چراغ اسلام قرار داده اسـت‌،عدالت‌،سرآمد ايمان،و گردآورندۀ نيكى‌هاست،عدالت تراز حيات،و ملاك سلامت،و معيار تعالى انسانيّت و مدنيّت است،با چنين نگرشى حيات همۀ امور وابسته به عدالت است‌ و بدون‌ عدالت،رگ حيات اجتماع‌ چون‌ رگـى اسـت كه خون در آن جريان ندارد.

حضرت على عليه السلام كه بر هيچ چيز چون عدالت ايستادگى نشان نداد و اصرار نورزيد حتى اگر همۀ ستمگران در يك سوى‌ و على‌ در سويى ديگر.او حاضر نشد بنابر سفارش مـصلحت‌جويانۀ بـرخى فقط براى مدتى از اين انديشۀ بزرگ دست بردارد.چون حكومت هدف نيست،كه تنها وسيله‌اى است براى احقاق حق‌ و اجراى‌ عدالت.زيرا‌ خداوند از علما پيمان گرفته تا هرگز در برابر سيرى ظالم و گـرسنگى مـظلوم ساكت ننشينند؛(نك:خطبه‌ ۳).ابن عباس مى‌گويد:

در ذى قار به خدمت امام شرفياب شدم‌ و او‌ نعلين‌ خود را پينه مى‌زد،به من فرمود:«اين نعلين چقدر مى‌ارزد؟»گفتم:هيچ.فرمود:

«به خدا سوگند،اين ‌‌كفـش‌ بـى‌ارزش را از حـكومت بر شما بيشتر دوست مـى‌دارم، مـگر آنـكه بتوانم حقّى‌ را‌ برپا‌ دارم يا باطلى را برطرف كنم».

على عليه السلام هرجا بر سر دو راهى حفظ‌ حكومت و پاسداشت عدالت قرار گرفت،عدالت را بـرگزيد و بـه قـيمت از بين رفتن‌ عدالت،حكومت خويش پابرجا‌ نخواست‌.او هـرگز حـاضر نشد دانۀ جويى را در برابر تمام دنيا به ستم از دهان مورى خرد برگيرد.اينها همه وجدان بيدار حكيمى را به سـوى اين اصـل بـزرگ سوق مى‌دهد‌.استاد حكيمى نيز به تأسى از امام عليه السـلام افق‌هايى سترگ عدالت را پيش‌روى قرار مى‌دهد.۵۲ محور بزرگ كه تنها،هريك حجتى است بر مردمان كه عدالت ورزند و جز طـريق‌ عـدالت‌ نـپويند و از آن تا پاى جان دفاع كنند: توحيد،نبوت،معاد،عقل،قرآن،غدير،خـطب فـاطميه،نهج البلاغه،قيام حسنى،عاشورا، صحيفۀ سجاديه،ملاك تولى،اعتقاد به ظهور،جهانى بودن‌ اسلام‌،پيام خـاص امـام مـهدى، وظيفه‌اى بر دوش علماى راستين،مشروعيت حاكميّت،ضامن بقاى حاكميت،ملاك اولى الامر بـودن،عـزت مـلت،احياى احكام دين،تقوى،حفظ دين در ميان اقشار‌ گوناگون‌ جامعه،سازندگى و عمران،تعليم و تربيت سالم،عـدالت در خـانواده،اصـلاح اجتماعى،برادرى اسلامى،مبارزه با تكاثر،مبارزه با فقر،مساوات،امر به معروف و نـهى از مـنكر،تثبيت ارزش‌ها، اهتمام‌ به‌ امور‌ مسلمانان،مبارزه با جهل…(نك‌:جامعه‌سازى‌ قرآنى‌).اينـها هـمه اجـراى عدالت را در آفاقى گسترده فراروى همۀ اركان اجتماع،به ويژه دستگاه حاكميّت قرار مى‌دهد،به ويژه اگر‌ حـاكميّت‌ ادعـاى‌ اسلام داشته باشد و خود را مجرى احكتام الهى‌ بداند‌.نكته‌اى كه حكيمى بر آن پاى مى‌فشارد و در گـفتار و كردار از آن بـه سـختى دفاع مى‌كند:اجراى عدالت به‌ عنوان‌ حق‌ جامعه بر گردن حكومت است.نزد استاد حـكيمى عـيارسنج حكومت‌ و سياست،ميزان عدالت است.عدل جمال حاكمان و عدالت زيبايى حكومت اسـت.(نـك:غـرر الحكم،ذيل بحث عدل و عدالت‌).در‌ سايۀ‌ نظام اسلامى ديكتاتورى اقتصادى زير سايۀ حكومت برچيده مى‌شود.زيرا حكومت‌ بـه‌ مـثابۀ مـيزانى براى كارها و حركت‌هاى مردم بوده و ناظر بر اعمال و جهت‌گيرى‌هاى جامعه است.

اسـتاد حـكيمى عدالت‌ را‌ به‌ مثابه قانونى مستقل و حاكم بر نظام اسلامى مى‌داند كه منجر به حاكميّت‌ عدل‌ بر‌ نـظام مـالى و قضائى مى‌شود.در نتيجه جامعه اسلامى جامعه‌اى قائم بر عدل و قسط و به‌ دور‌ از‌ اخـتلاف طـبقاتى است.نقش دولت اسلامى در برقرارى عدالت نقشى بـرجسته اسـت.دولت زمـينه‌ساز‌ حركت‌ و تكاپوى مردم در ادارۀ جامعه بوده و خود چـون نـاظر بر اداره امور و حسن‌ اجراى‌ آن‌ نظارت دارد.با نظارت حكومت،جهامعه به قوام عـقلى،تـربيتى،اجتماعى،سياسى و اقتصادى رسيده‌ و هـمگان‌ بـه عنوان عـضوى مـثر بـه حيات اجتماع مدد مى‌رسانند.جامعۀ فـاقد عـدالت و برابرى‌،جامعه‌اى‌ اسلامى‌ نيست.انديشۀ استاد حكيمى پيروزى انقلاب‌هاى اعتقادى را در از بين بردن سـه طـاغوت مى‌داند‌:فرعونيان‌ يا طاغوت سياسى،قارونيان يا طـاغوت اقتصادى و هامانيان يا طاغوت فـرهنگى،اگـر‌ اين‌ سه‌ از بين نرود،بـه مـرور در انقلاب استحاله رخ مى‌دهد و ريشه‌هاى فاسد طاغوت‌ها آرام‌آرام سر‌ از‌ چنبرۀ‌ خويش بيرون مى‌آورد و قـدرت و تـسلط خويش را بازمى‌يابند.ازاين‌رو در مقاله «۱۵۰‌ سـال‌ تـلاش خـونين»به بازخوانى تـلاش مـلت ايران از دورۀ مشروطه تا انقلاب اسـلامى مـى‌پردازد و پس از‌ بهمن‌ ۵۷ توقعى بزرگ و به حق را مطرح مى‌كند:تحقق عدالت و آزادى، و اين‌ ضروت‌ كه اگر اين دو محقق نـشد،عـواملش‌ چيست؟و حاكميت‌ را‌ بنا بر ضرورت دينى و اسـلامى مـوظف به‌ ريشـه‌يابى‌ و شـفاف‌سازى در اين زمـينه مى‌داند.(بنگريد به مـقاله ۱۵۰ سال تلاش خونين)

۶-مرد‌ تقوا‌،زهد و عطوفت

خانه استاد خانه‌اى‌ محقر‌ و اجاره‌اى است‌.در‌ اطاقش‌ تـخته فـرشى انداخته‌اند به غايت ساده‌،در‌ كنار آن مـيزى كه تـخته چـوبى اسـت بـر چند آجر بـر روى‌ هـم‌،و بساط تحقيق و مطالعه بر روى آن‌ گسترده،و مرغ مينايى كنار‌ پنجره‌اى‌ كه هرگز پرده‌اى رنگارنگ را‌ كنار‌ خود نـديده اسـت. اين گـوشۀ تنهايى او و تماشاگه تنهايى‌هاى مردى است كه در‌ خلوت‌ خـويش نـگاه بـه آسـمان دارد‌.او‌ چـشم‌ بـر لذت‌هاى دنيا‌ فروبسته‌ و گوشه‌اى دنج براى رنج‌ انسانى‌ و خلوت تنهايى خويش برگزيده است.اما نداى فرياد حماسى او از همان گوشۀ تنهايى‌ به‌ گوش طالبان عدالت و آزادى‌خواهان در چهار‌ گـوشۀ‌ جهان رسيده‌ است‌.اينجاست‌ كه خانم دكتر ماريانا‌ شيلاى، از آن سوى دنيا(فيلادلفيا)در دريافتى كه از عبارت آغازين كتاب بيدارگران اقاليم‌ قبله‌ دارد، اين زهد و تنهايى و رنج حكيمى‌ از‌ روزگار‌ خويش‌ را‌ درمى‌يابد و در گوشه‌اى‌ از‌ نوشتۀ بلند خود.اينـچنين مـى‌نويسد:

همين قدر بگويم كه در دفتر كارم و اتاق خوابم و اتاق پذيرايى‌ از‌ مهمانان‌ خود سالهاست به جاى تابلوهاى نقاشى از‌ اين‌ جملات‌(مربوط‌ به‌ استاد‌)استفاده مى‌كنم«نشستن و تماشاى آفتاب و توصيف آن،خيال‌انگيزترين كارى است كه بشر قـادر بـه انجام دادن آن خواهد شد»،و اين رويايى دست نيافتنى است.ضمن اينكه خود‌ انتظار در اين تاريكى و سرما را،دور از نظر نبايد داشت.به زعم من تمام شگفتى و جذابيّت آن در همين لحـظه‌هاى تـجربه‌اندوزى مفهوم بسيط انتظار است…در دل تـاريك شـب‌ نشستن‌ و منتظر آفتاب بودن…نه براى ديدن كه براى فهميدن…در ادامه مى‌نويسد:(اشاره به تصوير استاد)پيرمردى با ريش‌هاى سپيد و چشم‌هاى درخشان كه به گوشه‌اى چشم دوخـته بـود و لبخند‌ مى‌زد‌…نشستم و سـاعت‌ها بـه او زل زدم… يك روز يكشنبه…از صبح تا نيمه‌هاى شب…بى‌اينكه چشم از او بردارم…ساعت ۳ صبح بود كه‌ آهى‌ كشيدم كه هنوز اثرات دردمندش‌ را‌ در قلبم دارم و گفتم:آه اى تنهاترين مرد كرۀ خاكى ما…تنهايى تو از كجا شروع شد و به كجـا خـتم خواهد شد؟…تنهايى تو به‌ اندازۀ‌ خود تو بزرگ و ابدى‌ است‌…و بعد بغضم تركيد و براى اولين بار از عمق جانم براى جوهرۀ انسانى يك انسان بزرگ گريستم…در فرازى ديگر مى‌نويسد:حاصل عمر محمد رضـا حـكيمى براى خـودش رنج و رنج بوده‌،و براى‌ آيندگان فهم و فهم خواهد بود…اين مرد را به اين خاطر كه آگاهانه اين زندگى را انتخاب كرده است،سـتايش مى‌كنم…(مرزبان توحيد۵۹۶/-۶۰۳)

اينجاست كه هنگامى كه او‌ را‌ براى دريافت‌ جايزه‌اى در يكى از جشنواره‌هاى معتبر عـلمى دعـوت مـى‌كنند،جشنواره‌اى كه بسيارى مى‌كوشند تا نامشان را در‌ آن جاى دهند،اما او در نامه‌اى اين گونه مى‌نويسد:

«اطلاع‌ يافتم‌ كه‌ به عنوان يكى از بـرگزيدگان ‌ ‌جـشنوارۀ فارابى انتخاب شده‌ام. ضمن سپاسگزارى از اظهار لطف داوران،به استحضار ‌‌مى‌رساند‌ كه اينجانب در جشنواره‌ها حـضور نـمى‌يابد و در جـشنوارۀ اخير نيز حضور نيافته و جايزه‌اى‌ دريافت‌ نكرده‌ است.همانگونه كه پيشتر هم يادآور شده‌ام،بار ديگر تـأكيد مى‌كنم كه تا هنگامى كه‌ در جامعه فقر و محروميت،مرئى و نامرئى بيداد مى‌كند،برگزارى چـنين جشنواره‌هايى از نظر‌ اينجانب در اولويت نـيست‌.در‌ اين جـشنواره از فاضلان و استادانى،به نام خدمت ۵۰ ساله در علوم انسانى تجليل شده است.پرسش اين است:آيا اين علوم براى ثبت در كتاب‌ها و در دنياى ذهنيت است يا‌ براى خدمت به انسان و حفظ حقوق انسان و پاسدارى از كرامت انسان اسـت در واقعيت خارجى و عينيت؟نصاب مقام انسان در معيشت و زندگى،به منظور رشد متعالى،رسيدن به اقامۀ قسط قرآنى در حيات‌ اقتصادى‌ «ليقوم الناس بالقسط»و برخوردار بودن انسان‌ها از حيثيّت و كرامت و آزادى در حيات اجتماعى و سياسى{/«و لقد كرّمنا بـنى آدم»/}آرى بـايد بكوشيم تا جامعۀ ما چنان نباشد كه درباره‌اش بتوان گفت‌:«از‌ دو مفهوم انسان و انسانيّت،اولى در كوچه‌ها سرگردان است و دومى در كتاب‌ها»(نك:اطلاعات،ش:۲۴۶۱۲، نقل از مرزبان توحيد۳۴)

روزى به سفارش دوستى و به يادمان دوست سفركرده‌اى،مـقاله‌اى‌ بـراى‌ يكى از مجلات دانشگاهى نوشت،هنگامى كه به رسم معمول و مرسوم وجهى براى او فرستادند،وجه را برگرداند و سفارش كرد آن را به فقرا بدهيد.و آنگاه كه نامۀ او‌ به‌ رهبر‌ كوبا«فيدل كاسترو» را به‌ ۶ زبان‌ توسط‌ يكى از سازمان‌ها تـرجمه مـى‌شود تا دنيا گوشه‌اى از انديشه‌هاى توحيدى اسلام را بنيوشد،اما او حاضر به شركت در مراسم‌ رونمايى‌ نمى‌شود‌،و از زندگى مردمانى ياد مى‌كند كه از نان‌ خردشده‌ در آب پنير براى رفع گرسنگى خود استفاده مى‌كنند و او چگونه در مراسمى حـاضر شـود كه نـمادى از اشرافى‌گرى‌ است؟

از‌ نظر‌ استاد حفظ كرامـت انـسان‌ها،تـنها به دليل انسان بودن،بدون‌ در نظر گرفتن هيچ مليت و مذهبى،لازم است.ازاين‌رو يكى از شاگردان ايشان نقل مى‌كند كه در حرم‌ حضرت‌ معصومه‌ با جمعيتى عـزادار و تـشييع‌كننده مـردۀ خود،كه سبك و سياقشان بر عدم‌ برخوردارى‌ آنها از مـواهب مـادى خبر مى‌داد و چهره‌شان از مليت افغانى،برخورد كرديم.همين كه استاد جمعيت‌ تشييع‌كننده‌ را‌ ديدند،قدم‌ها را تند كرده و خود را به جمعيت رساندند.جنازه در‌ بـرابر‌ ضـريح‌ بـه زمين گذاشته شد و استاد نيز در ميان تشييع‌كنندگان به نماز ايسـتادند.پس از‌ پايان‌ نماز‌ پيرمردى كه كلاه سبزى بر سر داشت و در صف اول ايستاده بود و به نظر‌ مى‌رسيد‌ از اقوام نزديك ميّت است،نـگاهى بـه عـقب برگرداند،تا چشمش به استاد‌ افتاد‌ سراسيمه‌ به طرف ايشان آمـد،نـاگهان ديدم استاد دستهاى خود را گشوده و عاشقانه پيرمرد ژنده‌پوش‌ را‌ در آغوش كشيدند!تا آن وقت نديده بودم استاد كسى را آنـ‌گونه و آنـقدر‌ طـولانى‌ در‌ آغوش بگيرند(مرزبان توحيد۴۰/-۴۱).

اين گونه است كه او با تمام وجود حماسۀ‌ آرمان‌هاى‌ خـويش را مـى‌سرايد و مـحملى مى‌آفريند تا حماسۀ زندگى كسى را به نظاره‌ بنشينيم‌ كه‌ در گفتار و عمل يك گونه است و اين سـيرۀ هـميشگى اوسـت.

۷-مدون مكتب تفكيك

طرحوارۀ مكتب‌ تفكيك‌،كه‌ سابقه‌اى طولانى در حوزۀ علميۀ خراسان دارد،براى نـخستين بـار توسط استاد‌ حكيمى‌ به شكلى مدون عرضه شد و مورد توجه اهل دانش و فـضل واقـع شـد.مكتب تفكيك مكتب جداسازى‌ سه‌ روش شناختى،در تاريخ شناخت‌ها و تأملات انسانى يعنى روش قرآن(و اهل بـيت‌)كهـ‌ راه وصول به همۀ شناخت‌ها را كلام‌ وحى‌ و حاملان‌ وحى مى‌داند،روش فلسفه كه راه وصول‌ به‌ هـمۀ شـناخت‌ها را عـقل بشرى و برهان مى‌داند و روش عرفان كه راه وصول به‌ همۀ‌ شناخت‌ها را كشف و شهود مى‌داند‌،است‌(مكتب۴۷‌/).تفكيك‌ بـه‌ مـعناى نفى فلسفه و عرفان نيست،بلكه‌ استاد‌ حكيمى اصالت را به شناخت دينى مـى‌دهد و قـرآن و حـديث را مستند شناخت‌ دينى‌ مى‌داند و با ديد انتقادى-شناختى به‌ فلسفه و عرفان مى‌پردازد.او‌ مى‌نويسد‌:فلسفه و عرفان اسـلامى در سـايۀ‌ تـمدن‌ اسلامى شكل گرفته و فيلسوفان و عارفانى بزرگ ظهور كردند و آثارى-در مقولۀ خود-بـس‌ عـظيم‌ و نسبت به ميراث تفكر انسانى‌ بس‌ بزرگ‌ پديد آوردند…و آن‌ يكى‌ از پربارترين جريان‌هاى تفكر‌ انسانى‌ در طول تاريخ اسـت كه در عـين برخوردارى تاز ميراث پيشين فلسفى و فكرى بشرى‌ و علوم‌ اوائل با حضور در فضاى اسـلامى‌ و اسـتفاده‌ از مايه‌هاى‌ اسلامى‌،بسيار‌ غنى و ژرف‌تر شده اسـت‌ و در خـلال چـندين مكتب انديشگى و فلسفى بر بشريت عرضه شـده اسـت…مانند فلسفه مشائى اسلامى‌،اشراقى‌ اسلامى…،(اما براى نقد اين تفكرات‌)پس‌ از‌ تحليل‌ نـهايى‌ و بـازيابى ريشه‌ها و بررسى‌ آزاد‌ متون و قبول واقـعيتى در جـهان اسلام بـه نـام نـهضت ترجمه و انتقال علوم يونانى به عـالم اسـلام‌،چيزى‌ از‌ سنخ تمدن اسلامى و نشئت گرفته از سنخ‌ سرزمين‌هاى‌ غيراسلامى‌ و قبل‌ اسلامى‌ و پرورشـ‌يافته‌ و صـبغت پذيرفته در دنياى اسلام و پالوده گشته در ذهن نـيرومند متفكران فيلسوف يا عارف اسـلام اسـت…(مكتب۵۷/).فلاسفه بزرگ خود بـر اين امـتزاج صحه گذاشته‌اند.استاد‌ حكيمى ضمن بررسى انتقادى حكمت متعاليه و با توجه به قـبول امـتزاج شكل‌هاى گوناگون شناخت فلسفى و عـرفانى،دسـت يازيدن بـه تأويل را امرى ضـرورى و اجـتناب‌ناپذير برمى‌شمرد،به گونه‌اى كه بـدون آنـ‌ عرضۀ‌ مكتبى خاص ممكن نيست.حال آنكه حجت بودن مراد جدى گوينده،يعنى مـفهوم ظـاهر كلام متكلم،بدون تأويل و تحريف، اصلى عـقلايى اسـت…اين‌كه قـرآن بـه زبـان عربى روشن نازل‌ شـده‌ نشان از آن دارد كه خداوند با زبان متعارف مى‌خواهد با بندگان صحبت كند.ازاين‌رو بسيارى از فلاسفۀ بزرگ در آثـار خـود به‌ اين‌ موضوع اشاره كرده‌اند.مـثلا فـارابى‌ و ابـن‌ سـينا مـعتقدند معاد جسمانى را بـايد از آيات و روايات اثـبات كرد و ملاصدرا تأكيد مى‌كند كه معاد واقعى همان است كه در شرع رسيده است‌. (همشهرى‌ ماه/ش ۹؛نيز نك:الهيات‌ الهـى‌ و الهـيات بـشرى/ج:۲)

البته استاد حكيمى تأكيد دارد كه اينها همه نـه بـراى بـه تـعطيل كشـاندن خـواندن فلسفه، بلكه فلسفه بايد خود را تا اوج وحى بالا ببرد،نه اينكه سطح‌ وحى‌ تا فلسفه پايين بيايد(مقام عقل۷۰/)و نيز يادآورى و تذكر اهميت اين نكته كه خوانندۀ فلسفه پيش از تحصيل و غور در افـكار فلسفى بايد به شرايطى دست يابد تا از‌ انحراف‌ مصون ماند‌.استناد حكيمى به اين شروط به ذكر بزرگان فلسفه بازمى‌گردد.مثلا خواجه نصير طوسى پس از اشاره‌ به اينكه مطالب فلسفه مفاهيمى عقلى اسـت،ولى مـخلوط با اوهام‌…و هميشۀ‌ روزگار‌ مورد اختلاف…۶ شرط را براى طالب فلسفه برمى‌شمرد:۱-تجريد(پالايش)هرچه بيشتر عقل؛۲-پاكسازى ذهن؛ ۳-شفاف كردن ‌‌فكر‌؛۴-بريدن از اميال و شهوات حسى؛۵-هرچه دقيق‌تر كردن نظر؛ ۶-دورى جستن از وسوسه‌هاى‌ دنـيا‌(نـك‌:شروط خواندن فلسفه۱۳)

حكيمى معتقد است رهاورد كوشش‌هاى شناختى انسان‌ها،دو نتيجه در برداشته‌ است. نتيجۀ جوهرى و مثبت آن حركت نفس انسان متفكر و پويا به سوى كسـب‌ مـعرفت،شناخت و حقيقت بوده‌ است‌ و نـتيجۀ عـرضى و جنبى آن پديدارى مكتب‌هاى و مشرب‌ها و در نتيجه ايجاد تفرقه و جدايى و چندگانگى(مكتب تفكيك۵۰/).توجه ويژه حكيمى به اين مسئله با ژرف‌كاوى و ژرف‌انديشى در مطالعۀ عميق و دقيق انواع نحله‌ها‌ و مكاتب و نـيز مـطالعۀ تاريخى در روش‌هاى گوناگون بـه دسـت آمده،نشان از وجود اهداف سياسى بنى عباس در برخى روش و نحله‌هاى ترويج شده دارد.استاد حكيمى يكى از شروطى را كه‌ براى‌ خواندن فلسفه ضرورى مى‌داند،دانستن همين اطلاعات است.مى‌نويسد:اطلاع از تاريخ ترجمۀ فلسفه و اسـرار سـياسى آن در نظام خلافت عباسى لازم است،و تهمچنين شناخت مترجمان يهودى و نصرانى و زنادقه…و اهداف‌ آنان‌ و اغراض خلفاى عباسى از آن همه كوشش و هزينه‌گذارى و داير كردن بيت الحكمه در بغداد در مقابل بيت القرآن در مدينه.اينها همه بايد تحليل شـود و بـا تحليل تـاريخى-فرهنگى‌-سياسى‌ همراه باشد.(شروط خواندن فلسفه۳۴/).افزون بر اين، تفحص و پژوهش در سه موضوع را كنار مطالعات فلسفى ضـرورى مى‌داند.۱-تاريخ فلسفه و عرفان،۲-تاريخ تطورات آرا و مسائل فلسفى و عرفانى‌ و ريشه‌يابى‌ عـلمى‌ و دقـيق اين آرا از ادوار‌ قـبل‌ از‌ اسلام تاكنون،۳-تاريخ تأويل و علل گرايش به آن و كاربرد و نتايج آن(مكتب تفكيك۷۶/).اين ژرف‌كاوى دارى نتيجۀ مهمى است و آن‌:تـعيين‌ ‌ ‌مـاهيت‌ و حدود حقيقت رأى هر صاحب رأى است كه‌ در‌ نتيجۀ آن مى‌توان به مقايسۀ آراء پرداخت و به حـقيقت دسـت يافـت.امام على عليه السلام مى‌فرمايد:آراى گوناگون را‌ كنار‌ هم‌ نهيد و بسنجيد تا بدينگونه رأى درست به دسـت آيد.استاد‌ حكيمى با اين نگرش،علاقه‌مندان به فلسفه را سوق مى‌دهد به فلسفۀ اجتهادى و پرهـيز از فلسفۀ تقليدى.

استاد‌ حـكيمى‌ در‌ مـورد روش كار و دقت علمى خود در تعيين و مرزبندى افكار و تفكيك‌ آنها‌ از يكديگر مى‌نويسد:

هنگامى كه ما به تفكيك گراييديم،آرا و اقوال را با دقت تمام مورد‌ مطالعه‌ و پژوهش‌ قرار مى‌دهيم و مانند يك دانشمند آزمايشگاهى،چشم و گوش خود را بـاز مى‌كنيم‌ و به‌ ژرف‌پژوهى‌ مى‌پردازيم،به ترتيب زير:

۱٫متن هر نظريۀ را به دقت و وسواس علمى به دست‌ مى‌آوريم‌ و تعيين‌ مى‌كنيم.نسخه‌ها را برابر مى‌نهيم و حتى از نسخه بدل‌ها غفلت نمى‌كنيم؛

۲٫سير تحولى يا‌ تكاملى‌ نظريه را از قـديم‌ترين روزگـار پى مى‌گيريم و منشأ پيدايش را به دست مى‌آوريم‌.هم‌ منشأ‌ پيدايش نظريه در مكاتب ديگر و هم منشأ پيدايش نظريه در مكتب و فضاى انديشه‌اى و فكرى‌ صاحب‌ نظريه؛

۳٫مقدار تأثيرپذيرى نظريه را(از مكتب‌هاى ديگر،نيز از مبانى ديگر صاحب‌ نظريه‌) تـعيين‌ مـى‌كنيم؛

۴٫ميان تأثيرپذيرى نظريه و تداخل نظريات تميز قائل مى‌شويم.بدين معنا كه تحقيق مى‌كنيم كه‌ نظريۀ‌(فلسفى يا عرفانى)از نظريۀ مشابه ديگر تأثير پذيرفته است؟در اين صورت مقدار‌ تأثيرپذيرى‌ آن‌ را تعيين مى‌كنيم.يا با نـظريۀ ديگـرى تداخل يافته است؟ در اين صورت دو نظريۀ متداخل‌ را‌ از‌ يكديگر جدا مى‌كنيم؛

۵٫شخصيت علمى،اعتقادى و فكرى صاحب نظريه را بررسى مى‌كنيم‌ تا‌ صلاحيت او را از جوانب مختلف(ادراكات عقلى،زمينه‌هاى اوليه تربيتى،تعلقات اعتقادى،فقه عملى و مبانى‌ سـلوكى‌،تـعبير و ادوات تـعبيرى،محيط و عرف و عادات قومى)دريابـيم.

۶٫نـقل‌هاى تـأييدى نظريه را‌ مورد‌ مراجعه و دقت قرار مى‌دهيم.

۷٫دلايل نظريه را‌(از‌ جهت‌هاى‌ صورت برهان،مادۀ برهان،عدم استفاده از‌ هرگونه‌ مغلطه، عدم به كارگيرى مصادره بـر مـطلوب)بـه دقت مورد بررسى قرار مى‌دهيم‌.

۸٫تحرير‌ نهايى نـظريه و تـعيين ميزان موافقت‌ يا‌ مخالفت آن‌ با‌ ديگر‌ اظهارها و نظريه‌هاى صاحب نظريه،در ساير‌ آثار‌ او.

۹٫پژوهش دربارۀ تأييدهاى نظريه و مؤيدان(مؤيدان نـظريه از پيشـينيان،مـعاصران صاحب‌نظر‌،متأخران‌)و رسيدگى بى‌طرفانه به ادلۀ مؤيدان.

۱۰‌.پژوهش دربارۀ مخالفت‌ها بـا‌ نظريه‌ و مخالفان(مخالفان از پيشينيان،بزرگان‌ معاصر‌، متأخران)و رسيدگى بى‌طرفانه به ادلۀ مخالفان.

۱۱٫در صورتى كه نظريه عرفانى باشد‌ يا‌ از مايه‌هاى كشفى مـنشأ گـرفته‌ بـاشد‌،رسيدگى‌هاى‌ فنى ديگر نيز‌ صورت‌ مى‌گيرد.

۱۲٫بررسى موافقت‌ يا‌ مخالفت نظريه بـا ادلۀ قـطعى نقلى،ادله‌اى كه چون قطعى است و قطعيت آن ثابت‌ است‌،هر دليل مخالفى در برابر آن‌ دليليّت‌ ندارد و محال‌ اسـت‌ دليل‌ درسـت عـقلى،مخالف با‌ دليل قطعى نقللى باشد(نك:مكتب۳۳۷/-۳۳۹).

نيز فهرستى از مسائل تاريخى،عـلمى و تـحقيقى‌ ارائهـ‌ مى‌دهد كه پژوهش دربارۀ آنها ضرورتى‌ علمى‌ و دينى‌ است‌ و ترك‌ آن مستلزم جهل‌ به‌ حقايق اسـت.فـهرست بـخش‌ها در زير خواهد آمد:

 

مقدمات:شامل ۱۰ قسمت،۲-بخش نخست:شكل‌يابى مكتب‌ها‌ شالم‌ ۴ موضوع‌، ۳-بخش دوم:شامل ۱۴ مـوضوع،۴-بـخش چهارم‌:ظهور‌ اسلام‌ شامل‌ ۶ موضوع‌،۵-بخش‌ پنجم:درگذشت پيامبر و حذف بزرگ شامل ۶ مـوضوع،۶-بـخش شـشم:پس از حذف بزرگ شامل ۸ موضوع،۷-بخش هفتم و هشتم:خلافت دمشق و چاره‌جويى براى حذف كامل امـامت شـامل ۱۸‌ موضوع،۸-بخش نهم و دهم:اشراف مرزبانان،شامل ۱۸ موضوع،۱۱-بخش يازدهم و دوازدهم:خلافت بـغداد و چـاره‌جويى بـراى حذف كامل امامت،شامل ۱۱ موضوع، ۱۳-بخش سيزدهم و چهاردهم:بررسى‌هاى تاريخى و برون‌ متنى‌ شامل ۲۴ موضوع، ۱۵-بـخش پانـزدهم و شانزدهم و هفدهم و هجدهم:التقاى فرهنگ‌ها شامل ۳۸ موضوع، ۱۹-بخش نوزدهم مكتب‌هاى كلامى،شـامل ۱۶ مـوضوع،۲۰-بـخش بيستم:شعبه‌هاى فلسفه شامل ۸ موضوع‌،۲۱‌-بخش بيست و يكم:شعبه‌ها عرفان،شامل ۸ موضوع،۲۲-بخش بيست و دوم:در جستجوى عـدالت،شـامل ۱۴ مـوضوع،۲۳-بخش بيست و سوم و بيست و چهارم‌: بررسى‌هاى‌ تاريخى درون متنى،شامل ۱۸‌ موضوع‌،۲۵-بخش بـيست و پنـجم:بازشناخت، شامل ۶ موضوع،۲۶-بخش بيست و ششم تا سى‌ام:پژوهش آزاد،شامل ۴۰ موضوع،۳۱-بخش سى و يكم:تتميم،شامل‌ ۱۲‌ مـوضوع،۳۲-بـخش سى‌ و دوم‌:عقل،شامل ۳۴ موضوع،۳۳-بخش سى و سوم:كشف،شامل ۱۰ موضوع،۳۴-بـخش سـى و چهارم تا سى و هشتم:در آستانۀ وحى، شـامل ۱۰۷ مـوضوع،۳۹-بـخش سى و نهم تا‌ چهل‌ و پنجم:مكتب تـفكيك شـامل،۱۲۷ موضوع، ۴۶-بخش چهل و ششم:اعترافات،شامل ۸ مبحث،۴۶-خاتمه،شامل ۱۰ موضوع.لازم به ذكر است كه مـوضوع‌هايى كه گـذشت هركدام به مباحثى چند‌ تـقسيم‌ مـى‌شود(نك‌:مـكتب تـفكيك،صـص ۸۵-۱۴۶)

ازاين‌رو هدف اصلى مكتب تفكيك،نـاب‌سازى و خـالص‌سازى شناخت‌هاى قرآنى و سره‌فهمى اين شناخت‌ها‌ و معارف است،به دور از تأويل و مزج با افكار و نـحله‌ها و بـركنار‌ از‌ تفسير‌ به رأى و تطبيق با حقايق وحـى و اصول علم صحيح مـصون بـماند و با داده‌هاى فكر انسانى و ذوق بـشرى ‌‌در‌ نـياميزد…

۸-تبيين شناخت بر اساس ثقلين

در مكتب استاد حكيمى شناخت تنها در‌ پرتو‌ بهره‌گيرى‌ از كلام هـادى،يعـنى قرآن كريم،و انسان هادى(ائمۀ مـعصومين عـليهم السـلام)به دست مـى‌آيد‌.زيرا عـلوم بشرى از عقول جزئى سـرچشمه مـى‌گيردبرخلاف معارف وحيانى كه مبدأ آنها‌ عقل كلى مساوى با‌ معصوم‌ عليه السلام است.انسان اسير در دنـياى ظـلمانى نيازمند نور هدايت است و خداوند مـتعال كتـاب خويش و وجـود مـعصوم را هـم‌چون نور هدايت براى انـسان‌ها قرار داده است.اهل بيت پيامبر اكرم‌(ص) مفسر قرآن و بيان‌كننده علوم قرآنى هستند.هدايت الهى مـحملى مـى‌خواهد تا واسطه فيض بين او و بندگان شـود.ازاينـ‌رو در حـديثى از امـام رضـا عليه السلام بـه نـقل از رسول خدا اهل‌ بيت‌ ريسمان محكم و وسيله‌اى به سوى خداى عزّ و جلّ معرفى شده‌اند(عيون اخـبار الرضـا ۵۸/۲)

شـواهدى از نهج البلاغه:

۱٫يعطف الرّأى على القرآن؛(امام مـهدى)رأى را بـاطل كرده بـه قـرآن‌ بـرگرداند‌،در روزگـارى كه قرآن را به رأى(و نظر خويش-فلسفى،عرفانى،مادى…)تأويل و توجيه و تطبيق كرده باشند.(خطبه ۱۳۸)

۲٫و يحيى ميّت الكتاب و السّنّة؛(امام مهدى)قرآن و حديث مرده را‌ زنده‌ خواهد كرد.(همان)

۳….و أهل الأرض يومئذ مـلل متفرّقة و أهواء منتشرة و طرائق متشتّتة بين مشبّه للّه بخلقه أو ملحد فى اسمه أو مشير إلى غيره فهداهم به من الضّلالة و أنقذهم‌ بمكانه‌ من‌ الجهالة؛

اهل سراسر زمين در‌ آن‌ روز‌(روزگار بعثت پيامبر اكرم)داراى اعتقاداتى جـدا از هـم و تمايلاتى پراكنده و راه و روش‌هايى بس متفاوت بودند:گروهى خداوند را شبيه مخلوقات‌ مى‌شمردند‌،گروهى‌ ديگر خداوند را با نبم‌هايى حامى از الحاد‌ و كفر‌ مى‌خواندند،و ديگرى غير خدا را خدا مى‌دانستند؛تا اينكه خداوند مـردمان را بـه وسيلة او(پيامبر)از گمراهى به‌ راه‌ آورد‌،و با موقعيتى رسالتى كه به او عطا كرد،خلق را‌ از جهل و جاهليت رهايى بخشيد.(خطبه ۱)

۴….و اتهموا عليه آراءكم؛در برابر قرآن،آرا و نظرات مخالف خـود را درسـت‌ نشمريد‌… (خطبه‌ ۱۷۶)

۵٫قد أمكن الكتـاب مـن زمامه؛زمام خويش را به دست‌ قرآن‌ بسپاريد.(خطبه ۸۶)

۶٫قد حمل الكتاب على آرائه؛(عالم‌نمايان نادان)قرآن را بر آراى خود حمل‌ مى‌كنند‌.(خطبه‌ ۸۶)

۷٫و اعلموا أنّه ليس على أحـد بـعد القرآن من فاقة و لا لأحـد‌ قـبل‌ القرآن‌ من غنى،بدانيد! هيچكس با داشتن قرآن(در شناخت‌هاى نفس الامرى)ذره‌اى به هيچ‌ چيز‌ نياز‌ ندارد و هيچكس بى‌داشتن قرآن ذره‌اى به بى‌نيازى نمى‌رسد.(خطبه ۱۷۵)

۸٫يا كميل لا تأخذ‌ الا‌ عنا،تكن مـنا؛اى كمـيل!جز از ما مياموز تا از ما باشى‌.(تحف‌ العقول‌)

۹٫و تفقّهوا فيه فإنّه ربيع القلوب؛در فهم همه جانبة قرآن ژرف شويد،كه قرآن‌ بهار‌ دلها(و سبب رويش عقل و خرمى)است.(خطبه ۱۰۹)

۹-عقل،شعاع نور الهـى

اسـتاد‌ حكيمى‌ عـقل‌ دينى را حجت باطنى و مصدّق وحى مى‌داند.امام صادق عليه السلام در تعريفى كه از‌ عقل‌ ارائه مى‌دهد از حقيقت آن پرده برمى‌دارد.عقل هـمان نور و نيروى درونى‌ است‌ كه‌ خداپرستان،خدا را به واسطۀ آن مى‌پرستند و مـى‌شناسند و صـالحان راه رسـيدن به بهشت را به‌ راهنمايى‌ آن‌ مى‌پيمايند.(كافى ۱۱/۱؛مقام عقل۲۲۲/)بنابراين تعريف،عقل نورى است از‌ درون‌ انسان كه مـبناى ‌ ‌شـناخت و پرستش خداوند است،يعنى شناختى بر پايۀ فطرت آدمى است.بر اين‌ اساس‌ عـقل،حـجت مـيان خدا و بندگان است.ازاين‌رو رجوع به عقل در مسائل‌ گوناگون‌ و به كارگيرى و استنتاج از آن امرى اساسى‌ و بـنيادين‌ است‌-و مكتب اسلام آدمى را از ترك عقل‌ و گوش‌ ندادن به نداى درونى آن به شـدت برحذر مى‌دارد.آدمى بـا تـمسك به‌ وحى‌ و حاملان وحى به سر منزل‌ ادراك‌ حقايق و فهم‌ واقعيات‌ در‌ بعد نظرى و عملى دست مى‌يابد.در‌ مكتب‌ حكيمى از تعقل حقيقى،با تعقل به عقل نورى تعبير شده است‌،كه‌ صورت كامل آن از طـريق تشرع‌ تامّ(متابعت كامل شريعت‌ در‌ اعتقاد،عمل و سلوك)و بازگشت به‌ فطرت‌،فعال مى‌شود.قوۀ عقل در وجود انسان اصلى‌ترين وجه تمايز او با ساير‌ موجودات‌ و معيار سنجش انسانيّت انسان است‌

«بزرگترين‌ بى‌نيازى‌ عـقل اسـت،و بزرگترين‌ فقر‌ و نادارى نادانى است»؛(نامۀ‌ ۳۱‌)

اما در منظر حكيمى،عقل در كنار وحى و به مدد وحى به تكامل مى‌رسد‌.استاد‌ حكيمى در تعبيرى لطيف عقل را‌ شعاع‌ نور الهى‌ برشمرده‌ و وحى‌ را شعاع عـلم الهـى‌ برمى‌شمرد كه هرگز با هم در تعارض نيستند.(مكتب تفكيك۱۰۰/)علم نيز مانند عقل‌ نورى‌ مجرد و خارج از حقيقت انسان است‌ كه‌ خداوند‌ به‌ بندگان‌ افاضه مى‌فرمايد و انسان‌ها‌ در‌ مراتب و درجات مختلف آن را دريافـت مـى‌كنند(توحيد الاماميه،محمد باقر ملكى ميانجى؛الهيات الاهى و الاهيات‌ بشرى‌۱۳۷‌/)علم صحيح نيز،مانند عقل صحيح،داراى‌ عصمت‌ و عارى‌ از‌ خطا‌ و برخوردار‌ از كشف ذاتى است و تفاوت آنها به حسب متعلق(مـعقول و مـعلوم)آنـها است.

از تعريفى كه از عقل ارائه شد،و لغـزش‌ها و غـفلت‌هايى كه در طـول زندگى فراروى‌ انسان قرار مى‌گيرد و از دلالت عقل مى‌كاهد،فعال‌سازى عقل،نيازمند رسول ظاهرى(الهى) مى‌گردد.خداوند اولياى خاص خود را در مسير زندگى انسان‌ها قـرار داده اسـت تـا آدمى بر اساس‌ آموزه‌هاى‌ آنها با تعقل فـطرى خـويش آشنا شود و مسير انديشۀ خود را مطابق با حقيقت هستى برگزيند.ازاين‌رو خداوند در قرآن كريم بر اين نكته اشاره داشته است:اگـر نـمى‌دانيد‌ از‌ اهـل ذكر بپرسيد(نحل۴۳/؛نيز نك:نساء۵۹/).در روايات امامان معصوم(عليهم السلام)نـيز با اشاره به آيۀ شريفه يادشده،آنان‌ به‌ عنوان اهل ذكر كه بايد‌ همواره‌ از آنان پاسخ علوم و حقايق عالم را پرسيد،ياد شـده اسـت.در نـتيجه فعال‌سازى عقل در سايۀ ثقلين(قرآن و عترت)شكل مى‌گيرد.عقل تربيت‌ شـده‌ در نـظام وحيانى داراى‌ عالى‌ترين‌ سطوح عقل و بالاترين عقلانيّت متصور است.به تعبير ديگر مى‌توان گفت عقلانيّت وحيانى يعـنى تـشديد انـوار ادراك(نور على نور)و تعاضد دو حجت معصوم:حجت ظاهرى و باطنى(الهيات الهى و الهـيات‌ بـشرى‌۱۲۲/).تـنها نفس معصوم شايسته آن است كه عقل انسان را راهبرى كند.تعبير امام على عليه السلام از فـعال‌سازى خـردى كه در پردۀ غـفلت پنهان شده،استخراج گنجينه‌هاى پنهان‌ است‌.از چنين‌ عقلى تعبير به«عقل دفائنى»مى‌شود.عـقلى كه اعـماق آن تنها در سايۀ هدايت پيامبران الهى شكوفا‌ مى‌شود(نك:نهج البلاغه،خطبه ۱)و درك انسان را از سـطح(عـقل‌ فـلسفى‌)به‌ عمق(عقل دينى)مى‌رساند.مقام۶۹/)ازاين‌رو امام خمينى كه خود در شمار فلاسفه و عرفا اسـت،مـى‌گويد‌:‌‌اگر‌ قرآن نازل نشده بود،باب معرفه اللّه(در معناى تكامل‌يافتۀ آن)بسته بود‌ الى‌ الابد‌(صـحيفه ۴۳۳/۱۷).پس بـه نـصّ فرمايش ايشان،كه در اين مسائل حجت است،از‌ فلسفه‌ها و عرفان‌ها معرفه اللّه حاصل نمى‌شود و اگر چنين نشد هيچ مـعرفتى حـاصل نشده‌ است.(مقام عقل۶۹‌/)

بنا‌ بر نصّ آيات و احاديث و نيز اظهارات متفكران در طـول تـاريخ انـديشه(نك:الهيات الهى و الهيات بشرى /۲اعترافات)،عقل آدمى به خودى خود محدود است و چون قـلمرو شـناخت و مـعرفت محدود نيست،بايد‌ براى رسش عقل به آفاق پهناور معرفت امداد جـست.حـكم عقل نيز قائل بر محدوديت و مددپذيرى آن است.ازاين‌رو عقل آدمى سه مرحله‌اى است ۱-عقل محدود بـه تـنهايى،۲-عقل به ضميمۀ‌ امداد‌ بيرونى(تجربه،كشف،مشاهده…)عقل در پرتو امداد وحـيانى كه نـامحدود است.(مقام عقل۷۴)

۱۰-نويسنده‌اى توانا

قلم اسـتاد حـكيمى،افـزون بر عنصر دانش و آگاهى،قلمى زيبا اسـت كهـ‌ بر‌ عرصۀ ادبيات مى‌تازد و چكاد انديشه را در خامۀ قلم به جولان درمى‌آورد.آنجا كه نـياز اسـت،كشتى جان را در درياى موّاج احساس و عـاطفه بـه حركت درآورد،سـرود جـهش‌ها‌ مـى‌سرايد‌ و از فرياد روزها دم مى‌زند:

مى‌خواهم چكاد بـاشم،تـا جز بلندگرايان روشن با غرورم درنياميزند و جز تندرهاى وحشى در پيشگاهم به نـيايش نـايستند…مى‌خواهم احساس باشم،روح ادراك‌ها،مى‌خواهم‌ دل‌ بـاشم‌، مرز احساس؛…راستى اينـها هـمه‌ آرزو‌ بود‌ كه من داشتم؟…

آنجا كه بايد از حـريم دانـشى مردان بزرگ‌انديش دفاع كند،قلم او دانش مسلمين را نشانه مى‌گيرد.آنجا كه‌ بايد‌ الگـوهايى‌ را مـعرفى كند تا پيروان راه عدالت و جهاد‌ الگـويى‌ مـناسب بـيابند،بيدارگران اقاليم قـبله را مـى‌سرايد؛آنجا كه بايد تفكر را بـه عـنوان الگوى فكرى بنماياند، سپيده‌باوران را‌ مى‌سرايد‌ آنجا‌ كه بايد ساحت طلبگى و روحانيّت را بنماياند،هويت صنفى روحـانى‌ و قـصد و تعدم وقوع را مى‌نگارد.آنجا كه قرآن را پس از سـال‌ها در مـيان مردم مـهجور و مـظلوم مـى‌يابد‌،پيام‌ جاودانه‌،آن‌جا كه نـهج البلاغه را مظلوم مى‌بيند كلام جاودانه،آنجا كه‌ كربلا‌ را در تيررس افكار سخيف مى‌بيند،قيام جاودانه و آنجا كه بـايد خـط سير هدايت را معرفى‌ كند‌ بعثت‌،غـدير،عـاشورا،مـهدى و…آنـ‌چه هـست اينكه قلم اسـتاد حـكيمى جز براى اداى‌ تكليف‌ هرگز‌ كاغذى را سياه نكرده است.حماسۀ نوشتارى او آنجا خود را مى‌نماياند كه روزى‌ در‌ ايام‌ جوانى بـه ديدار يكى از رجـال نـامى ايران زمين رسيده بود(كه خيلى‌ها در‌ هر‌ حال آرزوى آوازه و شـهرت او را در سـر مـى‌پرورانند)در روزگـارى كه پيرى‌ و كهـولت‌ بـر‌ وى چيره شده و دستان او لرزان و ديگر توانى بر نگارش و پژوهش نبود.استاد در‌ درون‌ مى‌لرزد از اين‌كه مباد اينچنين كهولت و پيرى بر وى غلبه كند و او در‌ راه‌ اهل‌ بيت و ترويج علوم آنان قدمى بـر نداشته باشد.اين تعهد دينى او را از سال‌ها‌ پيش‌ بر آن داشت تا يكى از بزرگترين و جامع‌ترين جوامع شيعى را پديد‌ آورد‌.موسوعه‌ بزرگ الحياۀ،به معناى زندگى:

الحياة

در ميان آثار استاد حكيمى مهم‌ترين و گسترده‌ترين اثر موسوعه‌ حديثى‌«الحـياة‌»اسـت. الحياة تأليف مشتركى است كه استاد حكيمى و برادران خويش،حجج اسلام‌ محمد‌ و على حكيمى،از سال‌ها پيش بر تأليف آن اقدام كردند.تأليفى كه مؤلفان از الحياة ارائه‌ مى‌دهند‌ اين چنين است:

دائرة المعارفى اسلامى،علمى و پژوهـشى كه روش زنـدگى فردى‌ و اجتماعى‌ آزاد و پيشرو را ترسيم مى‌كند و انسان‌هاى سراسر‌ جهان‌ را‌ به پى‌ريزى يك نظام مردمى شايسته فرامى‌خواند‌.

مؤلفان‌ در تنظيم كتاب همواره چهار ركن را مد نظر داشته‌اند:مذهب بـه عـنوان‌ متنى‌ فراروى،انسان و ماهيّت والاى او‌،زمـان‌ و واقـعيت متحول‌ آن‌،زندگى‌ و محتواى جدى آن (ترجمه الحياة/ج:۱)ترديدى‌ نيست‌ كه اين چهار عنصر اگر به درستى كنار هم بنشينند، مى‌توانند تبيين‌گر‌ نظامى‌ باشند كه در آن سعادت دنيوى‌ و اخـروى انـسان‌ها و جوامع تأمين‌ مى‌شود‌.در اين مـيان اصـالت به‌ متن‌ قرآن كريم و احاديث اهل بيت(ثقلين)داده شده است و طى يك فرايند روشمند‌،كه‌ ناشى از تفقه و آگاهى مؤلفان‌ است‌،موضوعات‌ تبويب و سامان يافته‌ است‌.رهاورد اين نگاه نويسن‌ تبيين‌گر‌ جهان‌شناسى و ايدئولوژى اسلامى بـر اسـاس ثقلين است،كه اجزاى آن گرچه زواياى مختلف زندگى‌ فردى‌ و اجتماعى را دربردارد،اما سرانجام به‌ پيكرۀ‌ نظام‌مند و وسيعى‌ تبديل‌ مى‌شود‌ كه«نظام مكتبى»را‌ شكل مى‌دهد.روش مؤلفان در بيان موضوع از كل به جزء است،به اين ترتيب‌ كه‌ ابـتدا مـوضوع كلى زير عنوان«بـاب‌»مطرح‌ مى‌شود‌،به‌ عنوان‌ مثال باب نخست‌ زير‌ عنوان«شناخت و اصالت آن؛در پى آن موضوعات به ترتيب اهميت در قالب فصل‌ها ارائه مـى‌شود‌.روش‌ مؤلفان‌ در بيان فصل‌هاى گوناگون، بدين گونه است‌ كه‌ ابتدا‌ آياتـ‌ قـرآنى‌ را‌ ذكر كردهـ‌اند و سپس احاديث را كه هماهنگى با آيات شريفه دارند،به ترتيب تقدم صاحب حديث ذكر كرده‌اند.بدين ترتيب افزون بر پى‌ريزى فـهم ‌ ‌ارزشـى احاديث و اعتبار‌ ويژۀ تعاليم اهل بيت عليهم السلام از باب انطباق گفتار آنان با مـتن قـرآن كريم،شـرح و بسط و تفسير آيات توسط اهل بيت نشان داده مى‌شود.اين مطلب خود سندى بر‌ صحيح‌ بودن حديث را پيش روى خـواننده قرار مى‌دهد.زيرا بنابر قول امام جعفر صادق عليه السلام درباره مكتب ما و مـفاهيمى كه از ما به شما رسـيده اسـت نيك بنگريد‌.پس‌ اگر آنها را با قرآن هماهنگ ديديد،به آن عمل كنيد و ملاك قرار دهيد(الامالى،شيخ طوسى ۱۵۲/۱؛ ترجمه الحياه ۲۸/۱).مؤلفان كارى‌ ابتكارى‌ كه در تأليفات سابقه ندارد‌ كرده‌اند‌،يعنى سخن خود را در پايان باب زير عنوان«نـگاهى به سراسر باب»آورده‌اند و كوشيده‌اند تبيين و تفسيرى در مطالب ارائه‌شده در قالب فصل،ارائه‌ دهند‌.افزون بر اين،عنصر‌ شناخت‌ مؤلفان از نيازهاى زمان بر اهميت و كاربرد كتاب بيش از پيش مى‌افزايد.همين ويژگى باعث شده گـسترۀ مـخاطبان،برخلاف ديگر جوامع حديثى،از حد متخصصين پا فراتر نهاده و براى سطح‌ متوسط‌ جامعه نيز كاربردى و سودمند باشد.فهرست موضوعى كه مؤلفان در ابتداى كتاب ارائه كرده‌اند،و تنظيم سرفصل‌ها به گونه‌اى جامع و كامل ويژگى مـنحصر بـه فردى است كه مخاطب را در فهم‌ موضوع‌ و دسترسى سريع‌ به موضوع مطلوب راهنمايى مى‌كند.ترجمه‌اى روزامد و شيوا از متن احاديث در كناب متن اصلى،دقت در‌ حروفچينى و مقابله متن با متن اصلى،بهره‌گيرى از صـفحه‌آرايى مـناسب و رعايت‌ نكات‌ فنى‌،صحافى مناسب،از نكات در خور توجه در عرضۀ اين كتاب است.موسوعۀ الحياۀ با تو.جه ‌‌به‌ ديدگاه جهان شمول مؤلفان، روش‌مندى و شيوۀ بيان،آحاد بشر را مخاطب قرار دادهـ‌ اسـت‌.ازاينـ‌رو‌ كتاب الحياة به برخى زبـان‌هاى ديگـر نـيز ترجمه شده است.

تاكنون ۱۰ جلد از اين‌ موسوعۀ گرانسنگ انتشار يافته است.پيش‌بينى مؤلفان اين است كه مجلدات الحياۀ به‌ ۱۲ جلد برسد،شامل‌ حـدود‌ ۴۰ بـاب،۳۰۰۰ فـصل،به همراه تعدادى نگرش‌ها،اشاره‌ها و توضيحات(الحياة ۱۹/۱)

 

مـنابع

-قـرآن كريم

-الحرّانى،ابن شعبه،تحف العقول

-حسينى،سعيد،مرزبان توحيد،تهران:نشر الحياة ۱۳۹۱؛

-حكيمى،محمد رضا‌،الهيات الهى و الهيات بـشرى؛قـم:دليل مـا،۱۳۸۶؛

-همو،پيام جاودانه،قم:دليل ما،۱۳۸۶؛

-همو،جامعه‌سازى قرآنى،قم:دليل ما،۱۳۸۶؛

-هـمو،ترجمة الحياة،قم:دليل ما،۱۳۸۵؛

-همو،سپيده‌باوران‌،

-همو‌،شروط خواندن فلسفه،تهران،فصلنامه پژوهشهاى نهج البلاغه،۱۳۹۱؛

-همو،فرياد روزهـا،تـهران:دفـتر نشر فرهنگ اسلامى،۱۳۵۷؛

-همو،قصد و عدم وقوع،قم:دليل ما،۱۳۸۶؛

-همو،كلام جـاودانه،قـم‌،دليل‌ ما؛

-همو،مقام عقل،قم:دليل ما،۱۳۸۴؛

-همو،مكتب تفكيك،قم:دليل ما،۱۳۸۲؛

-همو،نان و كتاب،قم:دليل مـا،۱۳۸۶؛

-هـمو،هـويت صنفى روحانى،تهران:دفتر نشر‌ فرهنگ‌ اسلامى،۱۳۶۰؛

-فيضى،كريم،فيلسوف عدالت،قم:دليل مـا،۱۳۸۳؛

—-،نـگاه ويژه بـه عقل خود بنياد دينى،همشهرى ماه،شماره ۹٫

-سيد رضى،محمد بن حسين،نهج البـلاغه،ن:فـيض الاسـلام‌،بى‌تا‌.

منبع: مجله پژوهش های نهج البلاغه.تابستان۱۳۹۲٫شماره۳۷

عنوان مقاله: پژوهشی در آثار و اندیشه های استاد محمدرضا حکیمی

نویسنده : صدریه،پیام