تشکیک ماهوی از نگاه مکتب مشاء ، اشراق و حکمت متعالیه

دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۵

چکیده :
به نظر حکمای اشراقی، شدت وضعف، کمال ونقص و زیادت ونقصانی که در افراد برخی از ماهیات مشاهده می‌شود، مستلزم تشکیک در ماهیات است. نظر آنها بیشتر معطوف به تشکیک در افراد ماهیتهای عرضی از قبیل کیفیات وکمیات است، نه در افراد ماهیتهای جوهری، اما فلاسفه مشائی منکر تشکیک در مطلق ماهیات شده و بر نفی آن استدلال کرده‌اند و تشکیک را به مفاهیم عرضی از قبیل ابیض و اسود ونه بیاض و سواد، برگردانده‌اند وپس از دریافت این نکته که مفهوم از آن نظر که مفهوم است قابل تشکیک نیست، تفاوت شدت وضعف، کمال ونقص تشکیکی اشیای خارجی را به خصوصیتهای فردی آنها ارجاع داده‌اند. این نظر حکمای مشائی، زمینه‌ تحقیق صدرالمتألهین را فراهم نمود تا بر مبنای اصالت وجود، تمام شدت وضعف، کمال ونقص، تقدم و تأخّر و اولویت و عدم اولویت تشکیکی موجودات را مربوط به هویت عینی آنها که همان وجود است بداند.

مـقدمه‌

به نظر علامه طـباطبایی( مـسئله تشکیک نخستین بار در مبحث کلی و جزئی علم منطق مطرح گردید. در آنجا که کلی‌را به متواطی و مشکک تقسیم کردند، کلی را از عوارض ماهیت تلقی‌ نمودند و در نتیجه، مسئله تشکیک در مرتبه نخست در ماهیت مطرح شـد، چرا که مشاهده کردند اشیای خارجی در کیف و کمّ خود دارای اختلاف تشکیکی شدت و ضعف هستند. پس از آن‌، فلاسفه‌ مشایی دریافتند که ماهیت از آن حیث که بر مصادیق خود صدق می‌کند، از هیچ اختلاف تشکیکی بـرخوردار نـیست و برآن شدند که در مفاهیمی‌که حاکی از خصوصیتهای ذاتی افرادند، تشکیک‌ جاری‌ نمی‌شود، بلکه تشکیک فقط در عرضیات و مفاهیمی‌جاری می‌گردد که حکایتگر جنبه ربط عرض به جوهرند (صدرالمتألهین، ۱۴۱۹: ۱، ۴۲۷، تعلیقه علامه طباطبایی(

از این‌رو، ابـن‌سینا و پیـروان او از فلاسفه مشائی‌، منکر‌ تشکیک در ماهیت‌اند، ولی شیخ اشراق و فیلسوفان اشراقی بدان معتقدند. ابن‌سینا در مبحث مقولات، برای آنکه ثابت کند وجود از سنخ اجناس عالی نیست، نشان می‌دهد که وجود مفهومی‌است‌ مـشکک‌، و بـا‌ توجه به اینکه از نگاه‌ مشائیان‌ هیچ‌ ذاتی‌ای مشکک نیست، نتیجه می‌گیرد که وجود، جنس عالی یا مقوله نیست، بلکه به‌طور کلی، مفهوم وجود، مفهوم ماهوی نیست، نه‌ ماهیت‌ نـوعی‌ چـیزی اسـت ونه جنس چیزی ونه فـصل بـرای‌ چـیزی‌ قرار می‌گیرد. (ابن‌سینا، ۱۴۰۵: ۱، ۷۵-۷۴، بخش مقولات، فصل۴) از آنجا که شیخ اشراق اولین فیلسوفی است که به‌ تشکیک‌ در‌ ماهیت قائل است، این مـسئله را در هـمه کـتابهای مهم‌ خود و اغلب به‌طور مفصل مطرح کرده و صـورت مـسئله و محل نزاع را به‌خوبی بیان نموده است. با مراجعه به‌ آثار‌ حکمای‌ مشائی و اشراقی تردیدی باقی نمی‌ماند که محل نـزاع مـیان فـیلسوفان مشائی‌ و اشراقی‌ در این مسئله، تشکیک در افراد ماهیت است، نه تـشکیک در نفس ماهیت و یا صدق آن‌.

تحریر‌ محل‌ نزاع

اینکه تشکیک مورد نزاع حکمای مشائی و اشراقی، تشکیک در نفس مـاهیت‌ از‌ آنـ‌ نـظر که ماهیت است و نه چیز دیگر (بما هی هی) نمی‌باشد، بـه دلیـل آن‌ است‌ که‌ تشکیک درنفس ماهیت یا مفهوم واضح البطلان است، زیرا معنای تشکیک در نفس مـاهیت‌ ایـن‌ اسـت که ماهیت واحدی از آن جهت که ماهیت است، یعنی بما هی‌ هی‌ و صـرف‌ نـظر از مـصداق و افراد خارجی‌اش با داشتن شدت وضعف و کمال ونقص، کثرت ماهوی پیدا‌ کند‌، به گـونه‌ای کـه مـاهیتهای حاصل شده، مثلاً ماهیت الف و ماهیت ب، وقتی بما هی‌ هی‌ لحاظ‌ شوند، در عین اینکه بـا هـمدیگر اتحاد دارند وبر یکدیگر به حمل اولی ذاتی حمل‌ می‌شوند‌، به سبب کمال و نـقص یـا شـدت و ضعفشان، نوعی تمایز و کثرت ماهوی داشته‌ و مغایر‌ یکدیگر‌ باشند و در نتیجه این سخن که «مـاهیت الف بـما هی هی، ب بما هی هی نیست‌، به‌ تعبیر‌ دیگر: این دو ماهیت از یکدیگر سـلب شـوند، آن هـم سلب حمل‌ اولی‌» صادق باشد. در صورتی که این سخن به تناقض می‌انجامد، زیرا دو ماهیت مـذکور، از یـک‌ طرف‌، به حمل اولی بر یکدیگر حمل می‌شوند و از طرفی، با سلب حمل‌ اولیـ‌ از یـکدیگر جـدا می‌شوند واین تناقض است‌. به‌طور‌ مختصر‌، تشکیک در نفس ماهیت مستلزم این است‌ که‌ درباره دو مـاهیت الف و ب، دوقـضیه: « الف ب اسـت به حمل اولی» و « چنین نیست که‌ الف‌ ب باشد به حمل اولی» توأماً‌ صادق‌ بـاشد و ایـن‌ تناقض‌ آشکار‌ است.پس تشکیک در نفس ماهیت‌ صحیح‌ نیست. با استدلالی دقیقاً مشابه این استدلال، ثابت مـی‌شود کـه تشکیک در‌ نفس‌ مفهوم نیز ممتنع است(صدرالمتألهین، ۱۴۱۹‌: ۱، ۲۹۴-۲۹۳ و ۴۳۱-۴۳۰‌(

علامه‌ طباطبایی( نیز دقیقاً مـشابه ایـن‌ استدلال‌ را در مورد نفی تشکیک در نفس ماهیت بـیان نـموده اسـت:

فان التشکیک‌ الذی‌ هو الاختلاف فی عـین الاتـحاد‌ لا‌ یتم‌ الاّ مع انسلاب‌ البعض‌ عن البعض فی عین‌ الحمل‌ الهو هوی‍ة ولازم فرض وقـوعه فـی مرتب‍ة الماهی‍ة التی لیس هـناک الاّ الحـمل الاولی‌ ـ انـ‌ یـتحقق هـناک علی الاقل مفهومان محمولاً‌ بعضهما‌ عـلی بـعض‌ بالحمل‌ الاولی‌ و مسلوباً کذلک . ومن المعلوم‌ المفروض أنّ المفروض من المفهوم لا یـقبل ذلک فـافهم )صدرالمتألهین، ۱۴۱۹: ۱، ۴۳۰، تعلیقه علامه طباطبایی‌(

همچنین‌ مـحل نزاع فیلسوفان مشائی و اشـراقی، تـشکیک‌ در‌ صدق‌ ماهیت‌ نیز‌ نیست، زیـرا مـقصود‌ از‌ تشکیک در صدق این است که در خود ماهیت هیچ‌گونه تشکیکی نباشد و افراد آن مشابه بـاشند‌ ودر‌ عـین‌ حال، حمل و صدق آن بر افـراد و مـصادیقش‌ بـه‌طور‌ یکسان‌ و مشابه‌ نـباشد‌، بـلکه‌ متفاوت باشد، به ایـن صـورت که صدق آن بر برخی از افراد شدیدتر یا کامل‌تر باشد، از صدق آن بر برخی دیگر از افـراد؛ بـه عنوان مثال‌: حمل و صدق مفهوم سـفیدی بـر برف از صـدق آن بـر کـاغذ شدیدتر یا کامل‌تر مـی‌باشد. البته این نحو تشکیک به ماهیت اختصاص ندارد و در مفاهیم غیر ماهوی هم مطرح است‌.

ایـن‌ نـحو تشکیک در آثار حکما صرفاً به جـهت احـصای جـمیع شـقوق تـشکیک که عقلاً مـتصورند، بـیان شده است، ولی این نحو تشکیک اساساً معقول نیست، زیرا مقصود از صدق‌ یا‌ حمل چیزی جز انـطباق مـفهوم بـر مصداق نیست وشکی نیست که اولویت و عـدم اولویـت یـا تـقدم و تـأخر یـا شدت و ضعف یا بیشی و کمی‌در‌ انطباق‌ بی معناست. هر مفهومی‌یا بر‌ مصداق‌ خود منطبق است یا نیست، اما اینکه مفهومی‌بر مصداقی منبطق و بر مصداقی مشابه آن انطباق بـیشتر یا کمتری دارد، متصور نیست. لذا علامه طباطبایی‌( در‌ این زمینه می‌فرماید:

انّ‌ المفهوم‌ من حیث وقوعه (ای من حیث صدقه و حمله) علی المصداق لا اختلاف فیه )صدرالمتألهین، همان: ۱، ۴۲۷، تعلیقه علامه طباطبایی(

تشکیک در افراد مـاهیات

مـعنای تشکیک درافراد ماهیت این است که‌ ماهیت‌ دارای افراد متفاضل کامل و ناقص باشد، به‌طوری که هم کامل از آن جهت که کامل است فرد ماهیت است و هم ناقص از آن جهت که ناقص اسـت فـرد آن است‌. به‌ دیگر سخن‌، مابه الامتیاز افراد از سنخ همان ماهیت مشترک میان افراد باشد نه از طریق فصول یا امور‌ عرضی. صدرالمتألهین در این زمـینه مـی‌گوید:

إنّهم [ای انّ الحکماء] صرّحوا‌ بـانّ‌ التـشکیک‌ إنّما یتحقق اذا کان الکلی متفاوتاً بحسب افراده المتباین‍ة الحقیق‍ة (صدرالمتألهین، همان: ۱، ۴۴۵(

شیخ اشرق نیز محل ‌‌نزاع‌ را تشکیک در افراد ماهیت می‌داند، و می‌گوید:

فکل کلّی واقـع بـالتشکیک لایلزم أن‌ یکون‌ الامـتیاز‌ بـین شخصیاته فی الوجود بما وراء الماهیة کبعدین طویل وقصیر (شیخ اشراق، ۱۳۸۰: ۱، ۲۲(

تعبیر‌ «شخصیاته فی الوجود» به معنای افراد ومصادیق ماهیت کلی است. از این عبارت‌ شیخ اشراق معلوم می‌شود‌ که‌ نزاع بـر سـر افراد و مصادیق خارجی ماهیات است، نه نفس آنها یا صدق آنها بر افراد. بدون تردید، دو فرد از یک ماهیت از آن جهت که دو فردند، با یکدیگر‌ تفاوت دارند. حال سؤالی که مطرح اسـت ایـن است کـه آنچه موجب امتیاز و تفاوت این دو فرد است، خود از سنخ ماهیت مشترک بین آن دو است یا ضرورتاً از سنخ‌ دیـگری‌ است. به دیگر سخن، آیا امکان دارد که همان خصوصیتی از فرد کـه مـفهوم مـاهوی از آن حکایت می‌کند، قابل شدت و ضعف وزیادت و نقصان و کمال ونقص باشد، به گونه‌ای که‌ یک‌ فرد از ماهیت از هـمان ‌ ‌خـصوصیت بهره بیشتری داشته باشد و فرد دیگری بهره کمتری، آن چنان که اگر این دو فـرد هـیچ فـرق دیگری هم نداشته باشند، تنها به‌ موجب‌ همین فرق، دو فرد بودند نه یکی؟ شیخ اشراق بـه این سؤال پاسخ مثبت می‌دهد، ولی ابن‌سینا پاسخ منفی(صدرالمتألهین، ۱۴۱۹: ۱، ۴۳۱-۴۳۳(

شیخ اشراق معتقد اسـت برای اینکه ماهیتی‌ دارایـ‌ افـراد‌ متکثر باشد، لازم نیست تفاوت‌ این‌ افراد‌ در امری غیر از ماهیت مشترک بین آنها باشد، بلکه ممکن است تفاوت آنها در خود ماهیت مشترک باشد. از این‌ رو‌، وی‌ در برخی از ماهیات عرضی، از جمله در‌ کمیات‌ و برخی از انـواع کیفیات، قائل به تشکیک شده و می‌گوید:

فانّ المقدار الزائد ما زاد علی الناقص بامر عرضی، فانَّهما‌ کما‌ تساویا‌ فی المقدار زاد احدهما علی الآخر بشیء مقداریٍّ هو کم‌ فی نفسه. فینبغی علی رأیکم ]‌‌‌‌‌‌ای المـشائین] أن یـکون الفارق بینهما الفصلَ، فیکون کل مقدار صغیر صغیراً مّا‌ و کل‌ مقدار‌ کبیر کبیراً مّا نوعاً بنفسه و هو مخالف قواعدکم و یخالف الحق، کیف‌ و ما‌ زاد احد المقدارین علی الآخر إلّا بمثل ما سـاوی مـعه فی الحقیق‍ة المقداری‍ة! و یتفق أن یکون‌ مساویاً‌ له‌ أیضاً فی خصوص المقدار فما زاد إلّا بمثل ما ساوی، فکیف یکون‌ قدر‌ منه‌ مقداراً و قدر آخر لیس بمقدار؟ و کل ما یفرض فصلاً مقسّماً للمـقدار فـهو عرضی لطبیعته فیکون‌ التفاوت‌ فی‌ غیر المقدار، و الذی یشاهد من التفاوت إنّما هو فی طبیع‍ة المقدار (شیخ اشراق، ۱۳۸۰‌: ۱،۲۹۶‌ -۲۹۷ و ۳۳۳-۳۳۴(

بنابراین، نزاع اصلی میان فلاسفه اسلامی‌در این است که آن‌ حقیقتی‌ کـه‌ مـوصوف بـالذات دو وصف کمال و نقصان است و خـودش بـه‌تنهایی مـابه‌الاشتراک و مابه‌الامتیاز امور متفاضل مشکک‌ است‌ چیست؟ آیا آن حقیقت همان خصوصیتی از افراد دارای مراتب شدت و ضعف است که‌ مفهوم‌ ماهوی‌ حاکی از آن می‌باشد، یا خـصوصیتی از مـصادیق مـفهوم عرضی است که ملاک صدق مفهوم‌ عرضی‌ اسـت، یـا آن حقیقت همان هویت شخصی و حقیقت خارجی افراد متفاضل مشکک‌ است‌ از‌ آن جهت که آن حقیقت و واقعیت عینی وجود است نه از آن جـهت کـه مـصداق‌ مفهومی‌ماهوی‌ یا‌ غیر ماهوی‌اند؟ از نگاه حکمای اشراقی، شق اول و به نظر فـلاسفه مشائی شق‌ دوم‌ و از نگاه صدرالمتألهین، شق سوم درست است.

به دیگر سخن، نزاع در این است که به‌ اعـتقاد‌ حـکمای اشـراقی، کمال و نقص وشدت وضعف وزیادت و نقصانی که در افراد برخی‌ از‌ ماهیات یـافت مـی‌شوند، به نحوی هستند که‌ مستلزم‌ تشکیک‌ در آن ماهیات‌اند، اما به عقیده فیلسوفان‌ مشائی‌ این‌گونه نیست، بلکه مـستلزم تـشکیک در عـرضیات‌اند. ولی از نگاه صدرالمتألهین، بر اساس‌ اصالت‌ وجود، تمام شدت وضعف، کمال‌ونقصی‌ کـه در‌ احـیاء‌ یـافت‌ می‌شود، مربوط به حقیقت و هویت عینی‌ آنهاست‌ که همان هستی است می‌باشد (صدرالمتألهین، ۱۴۱۹: ۱، ۴۳۲-۴۳۴(

اسـتدلال حـکمای مـشائی‌ بر‌ نفی تشکیک در ماهیت

در بحث‌ تشکیک، فلاسفه مشائی دو‌ مدعا‌ دارند: الف. امتناع تشکیک در‌ ماهیت‌. ب. وقـوع تـشکیک در مفاهیم عرضی. اما حکمای اشراقی یک مدعا دارند: وقوع تشکیک‌ در‌ ماهیت.

ابن‌سینا در مـقام اثـبات‌ امـتناع‌ تشکیک‌ در ماهیت، استدلال‌ زیر‌ را مطرح می‌کند:

معنی‌ قولنا‌ «إشتدّ الشَّئ فی سوادیته» أنه تـغیر الشـَّئ فی حقیقت‍ة السَّوادی‍ة لا فی عارض من‌ عوارض‌ السَّوادی‍ة. و اذا کان کذلک یکون تغیر‌ فـی‌ الفـصل، و اذا‌ تـَغَیر‌ فی‌ الفصل قد تَغَیرَ فی‌ النّوع (ابن‌سینا، ۱۳۷۹: ۴۷(

شیخ اشراق نیز در توضیح استدلال مذکور فلاسفه مـشائی در مـورد‌ شدت‌ وضعف سیاهی که از کیفیات است‌، چنین‌ می‌گوید‌:

فالمشاؤون‌ إحتجّوا‌ فی اثـبات الاخـتلاف‌ النـوعی‌ بانّ السّواد الضعیف یخالف السّواد الشدید، ولا یخلو إما ان یکون الممیز بینهما ـ بعد اشتراکهما فی‌ السـّوادی‍ة‌ ـ عـرضیاً‌ خـارجاً او فصلاً . قالوا: لا یتصوّر أن‌ یکون‌ عرضیاً‌ خارجاً‌ فإن‌ التفاوت‌ إنمّا هو فـی السـّواد ، لا فی امر خارج عن السّواد فتعین أن یکون بفصل (شیخ اشراق، ۱۳۸۰: ۱، ۲۹۴(

در توضیح استدلال مذکور باید گفت:

دو فـرد شـدید‌ و ضعیف از سیاهی را که اولی سیاهی الف و دومی‌سیاهی ب است در نظر بگیریم، می‌بینیم که هیچ تـفاوتی نـدارند جز آنکه یکی سیاهی شدید و دیگری ضـعیف اسـت. آنـچه موجب شدت الف‌ و ضعف‌ ب شده است، مـیزان بـهره‌وری بیشتر یکی از آن دو از سیاهی می‌باشد که از شدت سیاهی بر خوردار است و آن دیگری به عـلت بـهره‌مندی کمتری از سیاهی، دچار صعف‌ در‌ سـیاهی شـده است. در واقـع، سـیاهی کـه از کیفیات و اعراض است، جنس مشترک مـیان آنـهاست و آنچه باعث شده است که سیاهی الف، شدید‌ و سیاهی‌ ب، ضعیف شود، فصل آنـهاست. بـه‌ عبارت‌ دیگر، تمایز سیاهی شدید از سـیاهی ضعیف از ناحیه فصول آنـهاست. از نـگاه مشائین، سیاهی شدید وسیاهی ضـعیف دو مـاهیت نوعی هستند با جنس‌ مشترک‌ سیاهی و فصول متفاوت. بنابراین‌، ثابت‌ می‌شود که تـمایز بـه شدت وضعف هم از نوع تـمایز بـه جـزء ذات است، یعنی از نـوع تـمایز به فصل است ونـوع چـهارمی‌از تمایز مورد نظر حکمای اشراقی که همان‌ تمایز‌ تشکیکی است، در ماهیات وجود ندارد.

مـی‌توان ایـن استدلال را در قالب چند مقدمه بیان نـمود:

الف. سـیاهی شدید و سـیاهی ضـعیف از آن جـهت که شدید و ضعیف انـد، متمایز و متکثرند‌، دو‌ فردند نه‌ یک فرد و امکان ندارد که فرد واحدی از جهت واحدی به هـر دو وصـف متصف شود.

ب. تمایز‌ دو شئ عقلاً یـا بـه تـمام ذات اسـت یـا به جزء‌ ذاتـ‌ یـا‌ به امور خارج از ذات ، به دیگر سخن، تمایز آنها یا به تمام ذات یا به فصل‌ و ‌‌یا‌ بـه امـور عـرضی است.

ج. سیاهی شدید وسیاهی ضعیف یا بـه تـمام ذات مـتمایزند‌ یـا‌ بـه‌ فـصل و یا به امور عرضی.

د. سیاهی شدید وسیاهی ضعیف، تمایز به تمام ذات ندارند، زیرا‌ دو فردی که تمایز به تمام ذات داشته باشند، ماهیت نوعی یا جنسی‌ مشترکی ندارند. در صـورتی‌ که‌ سیاهی شدید و ضعیف، دو فرد از ماهیت سیاهی‌اند که سیاهی ماهیت جنسی مشترک بین این دو فرد است.

ﻫ.. تمایز سیاهی شدید و سیاهی ضعیف به امور عرضی نیست، زیرا آن دو فرد‌ در سیاهی شدت و ضـعف دارنـد. به دیگر سخن؛ امر مشترک بین آن دو فرد از آن جهت که شدید و ضعیف‌اند، همان سیاهی است که ماهیت مشترک بین آنهاست. بنابراین، تمایز آن‌ دو‌ فرد یا به تمام ذات است ویا بـه بـعض ذات وعقلاً از این دو صورت خارج نیست، و از آنجا که ماهیت مشترک سیاهی ما به‌الاشتراک آن دو فرد است، پس‌ تمایز‌ به تمام ذات نیز در مورد آنها وجود نـدارد.

در نـتیجه، تمایز سیاهی شدید و سیاهی ضـعیف بـه جزء ذات است که همان فصل می‌باشد، زیرا وقتی تمایز میان آنها‌ به‌ تمام ذات یا به امور عرضی نبود، پس عقلاً تمایز آنها به جزء ذات اسـت. بـنابراین، سیاهی شدید وسیاهی ضـعیف هـر یک فصلی دارد غیر از دیگری وبالتبع هر‌ یک‌ ماهیت‌ نوعی جداگانه‌ای دارد که ماهیت‌ سیاهی‌ مشترک‌ بین آنها بوده و جنس آنها به شمار می‌رود.

بدیهی است که ماهیت سیاهی به‌عنوان مثال در اسـتدلال آورده شـده است که‌ خصوصیتی‌ ندارد‌، بلکه هر ماهیت کیفی ای که افراد شدید‌ وضعیف‌ دارد، مشمول استدلال فوق می‌باشد. در نتیجه، هر ماهیت کیفی ای که دارای افراد شدید وضعیف باشد، ماهیتی جنسی‌ است‌ که‌ تـحت آن انـواع کثیری مـندرج‌اند، به طوری که یک نوع‌ خاص آن صرفاً شامل آن دسته از افرادی است که از نظر شدت یا ضعف در یـک درجه‌ قرار‌ دارند‌ و نوع دیگر شامل افراد دیگری است که دارای مـرتبه‌ای از شـدت‌ و صـعف‌ مساوی‌اند است. هرگز دو فرد که از نظر شدت و ضعف با یکدیگر تفاوت دارند در تحت‌ یک‌ نوع‌ واقع نـمی‌شوند، ‌ ‌بـلکه ماهیت نوعی مستقلی دارند. بنابراین، تمایز فرد شدید و ضعیف‌‌، از‌ یک‌ ماهیت از آن جهت کـه شـدید و ضـعیف‌اند مستلزم تمایز به فصول یعنی تمایز نوعی‌ است‌ که‌ یکی از سه نوع تمایز مورد قـبول میان حکمای مشائی است و با تشکیک در‌ ماهیت‌ منافات دارد (عبودیت، ۱۳۸۷: ۷۰-۷۱(

اشکالات شیخ اشراق بـر استدلال مذکور

اشکال‌ اول‌: مـصادره‌ بـه مطلوب یا منع حصر تمایز به سه چیز

به نظر شیخ اشراق، استدلال‌ فوق‌ دچار مغالطه شده است و آن این است که در یکی از مقدمات استدلال‌، تمایز‌ دو‌ فرد شدید وضعیف از سیاهی که مـا به‌الاشتراک آنهاست، یا به فصل است و یا به‌ امور‌ عرضی، زیرا در استدلال مذکور مسلّم انگاشته شده است که ماهیت سیاهی‌ که‌ مشترک‌ بین این دو فرد است یا جنس آنها یا مـاهیت نـوعی آنهاست وشق دیگری ندارد‌، بنابر‌ این‌، اگر سیاهی جنس باشد، تمایزشان فصل است و اگر ماهیت نوعی آنها باشد‌، تمایزشان‌ به امور عرضی است. پس در استدلال مشائین، تمایز دو فرد شدید و ضعف فـرد ضـعیف یا‌ به‌ فصل یا به‌امور عرضی دانسته شده است. در صورتی که شیخ اشراق‌ معتقد‌ است که می‌توان برای حصول تمایز میان‌ افراد‌ ماهیات‌، شق سومی‌را نیز مطرح ساخت کـه سـیاهی‌ ماهیت‌ نوعی فرد شدید و ضعیف به‌حساب آید، ولی تمایز این دو فرد به امور‌ عرضی‌ نباشد، بلکه شدت فرد شدید‌ و ضعیف‌ که موجب‌ تمایز‌ آنها‌ شده و ما به‌الامتیاز آنها به شـمار‌ مـی‌رود‌، از سـنخ ماهیت نوعی مشترک بین ایـن دو فـرد بـاشد. با مطرح‌ نمودن‌ این شق از جانب شیخ اشراق‌، دیگر حصر تمایز افراد‌ ماهیت‌ به فصل یا امور عرضی‌ نیازمند‌ به دلیـل خـواهد بـود، در صورتی که در استدلال مزبور دلیلی بر آن‌ اقـامه‌ نـشده است وطبعاً به خاطر‌ عدم‌ ارائه‌ دلیل می‌توان آن‌ را‌ نپذیرفت. عبارت شیخ اشراق‌ در‌ این مورد، چنین است:

حصر المـمیز بـالفصل والخـارجی یمنع بقسم ثالث هو الکمالی‍ة والنقص‌ (شیخ‌ اشراق، ۱۳۸۰: ۱، ۱۵۳(

این بـیان شیخ‌ اشراق‌ را می‌توان‌ استدلال‌ بر‌ تشکیک در ماهیت تلقی‌ نمود که در واقع، با رد نمودن استدلال حکمای مشائی و بیان تـمایز چـهارمی‌که عـبارت است‌ از‌ شدت و ضعف تشکیکی افراد ماهیت، دلیلی‌ را‌ بر‌ مدعای‌ خود‌ اقـامه کـرده است‌.

صدرالمتألهین‌ نیز این استدلال حکمای مشائی در اثبات نفی تشکیک در ماهیت نوعی را مصادره به مطلوب‌ دانـسته‌ اسـت‌، زیـرا صحت این استدلال مبتنی بر این‌ است‌ که‌ مسلّم‌ و مفروض‌ بگیریم‌ کـه تـشکیک در مـاهیت که به عنوان راه چهارمی‌برای حصول تمایز میان افراد یک ماهیت مطرح گردیده است، بـاطل مـی‌باشد و در نـتیجه، حکمای مشائی با این استدلال‌ در صددند که نفی تشکیک در ماهیت را ثابت نمایند، در صورتی کـه صـحت برخی از مقدمات استدلال مبتنی بر بطلان تشکیک در ماهیت است.

عبارت صدرالمتألهین در مورد نـقد‌ ایـن‌ اسـتدلال، به این صورت آمده است:

إنّه مصادرة علی المطلوب الاول، اذ الکلام فی أنّ التَّفاوت بـین شـیئین قد یکون بنفس ما وقع فیه التَّوافق بینهما لا بما یزید‌ علیه‌ و لا بما یـدخل فـیه. (صـدرالمتألهین، ۱۴۲۲: ۳۵۶(

اشکال دوم: استدلال فوق خلاف فرض است

طبق استدلال مشائین، دو فرد شدید وضعیف از ماهیت‌ سیاهی‌، هـر یـک ماهیت نوعی جداگانه‌ای‌ دارند‌، به طوری که ماهیت سیاهی نسبت به ایـن دو فـرد کـه مشترک میان آنهاست، ماهیت جنسی به حساب می‌آید و بالتبع هر یک از آنها‌ فصلی‌ دارد که بـه مـوجب‌ آنـ‌ از یکدیگر متمایز می‌شوند، و دارای ماهیت نوعی مستقلی خواهند شد. از سویی دیگر، همه حـکمای مـشائی برآن‌اند که فصل هر شیئی، هر چند از اجزای ماهیت نوعی آن شی‌ء و ذاتی‌ آن‌ می‌باشد، نسبت بـه جـنس آن شیء امری است عرضی، دقیقاً همانند امور عرضی نسبت به ماهیت نـوعی شـیء. در نتیجه، بر اساس این استدلال، ما بـه‌الامتیاز فـرد شـدید و ضعیف، از‌ آن‌ جهت که‌ شدید و ضعیف‌اند، نـسبت بـه ما به‌الاشتراک آنها امری عرضی به شمار می‌رود. به تعبیر دیگر، تمایز آنـها‌ در هـمان امری نیست که ما بـه‌الاشتراک آنـها در آن است‌. پسـ‌ اگـر‌ امـتیاز دو فرد شدید و ضعیف به فصول آنـها بـاشد که غیر از ماهیت جنس مشترک میان آنها‌، ‌‌یعنی‌ سیاهی است، در نتیجه، شـدت و ضـعف این دو فرد در سیاهی نخواهد بود‌، بـلکه‌ در‌ امری غیر از سیاهی اسـت کـه نسبت به سیاهی عرضی بـه حـساب می‌آید. در صورتی‌ که فرض بر این بود که شدت و ضعف دوفرد شدید و ضـعیف از سـیاهی‌ در خود سیاهی می‌باشد‌ نه‌ در امـری غـیر از سـیاهی، واین بر خـلاف فـرض و محال است:

الفصل لطـبیع‍ة الجـنس … من جمل‍ة العرضیات … اذ قد عرفت أنَّ الفصل خاص‍ة للجنس و اذا کان الفصل المُقسِّم للسّواد عـرضیاً للسـّواد‌ ویکون الاشتداد به، و هو غیر السـّواد، فـیکون الاشتداد فـی مـا وراء السـّواد وقد فرض فی السـّواد، هذا محال. (شیخ اشراق، ۱۳۸۰: ۱، ۲۹۵).

پس از این بیان، شیخ اشراق اشکال دوم خود‌ را‌ بیان می‌کند و قائل می‌شود کـه جـنس و فصل، هر چند در عالم ذهن غـیرهم‌اند، امـا در خـارج بـه یـک وجود موجودند، یـعنی هـمان واقعیتی که مصداق جنس است بعینه مصداق فصل‌ هم‌ هست و چنین نیست که هر یک از آنـها واقـعیتی جـدا از دیگری داشته باشد در نتیجه، آنچه در خارج مـوجب تـمایز دو فـرد شـدید و ضـعیف از یـکدیگر است، همان‌ مصداق‌ و واقعیت عینی سیاهی است که در عالم خارج هم مصداق فصل و هم مصداق جنس می‌باشد:

سؤال: الفصل فی الاعیان لیس بممتاز الجوهر عن طبیع‍ة الجـوهر، بل هما فی الاعیان‌ شیء‌ واحد‌ (شیخ اشراق، همان: ۱، ۲۹۵(

بیان‌ مذکور‌ شیخ‌ اشراق دقیقاً حاکی از این واقعیت است که آنچه در خارج تحقق عینی دارد و محور وحدت همه مفاهیم و ماهیات است وجـود‌ مـی‌باشد‌، زیرا‌ ماهیات مثار و خاستگاه کثرت‌اند. از این رو، این‌ بیان‌ با اصالت وجود سازگار است نه اصالت ماهیت. چنان‌که مرحوم سبزواری در شرح منظومه در این زمینه می‌گوید:

لو‌ لم‌ یؤصل‌ وحدة ما حـصلت إذ غـیره مثار کثرة اتت)سبزواری، ۱۳۸۶‌: ۱، ۱۸۶(

شیخ اشراق مجدداً در صدد بر می‌آید که به این نقد خود پاسخ دهد. وی در این‌ باره‌ می‌گوید‌ که هر چـند جـنس و فصل به یک وجود مـوجودند و مـصداق واحدی‌ دارند‌، اما در ذهن دو مفهوم متغایرند که مفهوم جنس غیر از مفهوم فصلی است که عارض‌ بر‌ آن‌ می‌شود. بدون تردید، تمایز دو فرد کامل و نـاقص از سـیاهی به واقعیت‌ عینی‌ اسـت‌، بـه اعتبار اینکه مصداق مفهوم فصل می‌باشد، نه به اعتبار اینکه مصداق مفهوم جنس‌ است‌. به‌ تعبیر دیگر، دو فرد شدید و ضعیف از سیاهی، از آن جهت از یکدیگر متمایزند‌ که‌ مصداق فصل‌اند نه مصداق سـیاهی کـه جنس این دو فرد است. در نتیجه‌، تمایز‌ این‌ دو فرد که یکی کامل ودیگری ناقص است، در خود سیاهی نیست. به بیان‌ شیخ‌ اشراق، شدت فرد شدید وضعف فرد ضعیف که به مـوجب آن دو فـرد‌ از‌ سیاهی‌ از هـمدیگر متمایزند، به اعتبار مفهوم فصل است نه به اعتبار مفهوم سیاهی که جنس‌ مشترک‌ آنهاست:

جواب: اذا فـصّلهما الذهن، هل هما واحد او اثنان؟…. ان کانا اثنین‌ .. والشِّدَّة‌ انّما‌ هی باعتبار مـفهوم الفـصل ـ و قـد کانت شدّة فی مفهوم السَّوادی‍ة ـ فصار فی مفهوم السَّوادی‍ة ـ فصار‌ فی‌ مفهوم‌ امر وراء السَّوادی‍ة، فلا یکون فـی ‌ ‌مـفهوم السَّوادی‍ة وهو محال. والحاصل أنَّ‌ الفصل‌ عرضی للجنس و حاله کما ذکروا من حـال العـرضی )شـیخ اشراق،۱۳۸۰: ۱، ۲۹۵( فیلسوفان مشائی در پاسخ‌ به‌ اشکال دوم شیخ اشراق، مسئله تشکیک در عرضی را مطرح ساخته‌اند. از‌ نگاه‌ آنـها وجود شدت و ضعف در افراد سیاهی‌، مستلزم‌ تشکیک‌ در ماهیت سیاهی نیست، بلکه مستلزم تـشکیک‌ در‌ مفهوم عرضی سیاه اسـت. بـه دیگر سخن، شدت و ضعفی که درافراد ماهیت سیاهی‌ مشاهده‌ می‌شود، در حقیقت، به معنای‌ تشکیک‌ در افراد‌ ماهیت‌ نیست‌، بلکه به معنای تشکیک در فرد‌ سیاه‌ است که از مفاهیمی‌است که از عرضیات یا عوارض بـه شمار می‌رود‌ و از‌ ماهیاتی که اعراض‌اند نمی‌باشد، زیرا مفاهیمی‌همچون‌ اسود و ابیض را از‌ متن‌ ذات شیء نمی‌گیریم به بیان‌ دیگر‌، این گونه مفاهیم متن ذات شیء را نشان نمی‌دهند، بلکه فقط حاکی از‌ جنبه‌ ربط وحصول یک شـیء بـرای‌ شیئی‌ دیگر‌ هستند و نشان دهنده‌ کون‌ ربطی و کون نعتی اعراض‌ هستند‌ و بر خلاف اعراض، وجود فی نفسه ندارند و از این‌رو، ماهیت به شمار نمی‌روند. در‌ نتیجه‌، طبق این بیان مشائین، تشکیک نـه‌ در‌ مـاهیات، اعم‌ از‌ جواهر‌ و اعراض، بلکه در عرضیات‌ و عوارض تحقق پیدا می‌کند.

این بیان مشائین نیز اشکال دارد، زیرا در هر صورت، مفهوم‌ نشانگر‌ یک مرز خاص ذهنی است ویک‌ مدار‌ بسته‌ است‌ ونـه‌ مـنطقه باز و از‌ این‌ جهت، جا برای طرح این سؤال وجود دارد که آیا خصوصیتهای شدت و ضعف افراد در این‌ گونه‌ مفاهیم‌ اخذ شده‌اند یا نه و آیا این مفاهیم‌ آن‌ خصوصیتها‌ را‌ نشان‌ مـی‌دهند‌ یـا خـیر (معلمی، ۱۳۸۷: ۱۳۸-۱۳۹).

طبیعی است که پاسـخ مـنفی اسـت، زیرا مفهوم از آن جهت که مفهوم است (بما هوهو) حاکی از هیچ خصوصیتی از‌ خصوصیات افراد نمی‌باشد، به دلیل آنکه اگر خصوصیتهای متضاد افـراد از قـبیل شـدت و ضعف، کمال و نقص، زیادت و نقصان، تقدم و تأخر و اولویـت و عـدم اولویت در مفهوم اخذ شود، دیگر مفهوم نمی‌تواند‌ بر‌ هیچ فردی از افراد منطبق شود.

صدرالمتألهین نیز پاسخ فوق شیخ اشـراق را صـحیـح نـدانستـه و در کتـاب الشواهد الربوبـیـ‍‍‍ة (صدرالمتألهین، ۱۳۸۲: ۱۶۶( و در رساله شواهد الربوبیة (صدرالمتألهین، ۱۴۲۲: ۳۶۲‌) و نیز‌ در تـعلیقه بر حکم‍‍‍ة الاشراق (شیرازی، ۱۳۸۸: ۴۶۵)، در مقام دفاع از حکمای مشائی برمی‌آید و نشان می‌دهد که فصول عارض بر یک جنس‌، گـرچه‌ مـندرج تـحت آن جنس نیستند‌، ولی‌ در خارج، از لحاظ مصداقی با همدیگر وحدت دارند. در نـتیجه، فـصول سیاهی هم سیاهی‌اند، و بنابراین، تمایز افراد به فصول سیاهی در واقع، عین‌ تمایز‌ در خود سیاهی است‌.

مـلاصدرا‌ نـظر نـهایی خود را در مورد این مسئله بدین صورت بیان می‌کند که فصل هر چـیزی در حـقیقت نـحوه وجود آن چیز است. هر چند وجود به‌حسب تحلیل ذهنی غیر‌ از‌ ماهیت است،

ولی به‌حسب واقـعیت خـارجی و نـفس الامری عین ماهیت است و در نتیجه، احکام خارجی ماهیت و آثار آن به وجود باز می‌گردد. بـنابراین، فـصل سیاهی عین سیاهی است، بلکه فصل‌ سیاهی‌ همان سیاهی‌ حقیقی است، همان‌طوری کـه فـصل جـوهر حقیقتاً همان جوهر است که در حد فصل آن، مفهوم جوهر‌ اخذ نمی‌شود، زیرا فصل حـدی نـدارد، چنان‌که وجود نیز حدی ندارد‌ (صدرالمتألهین‌،۱۴۲۲‌: ۳۶۱-۳۶۲(

اشکال سوم: نقض استدلال

شیخ اشراق بـرای آنـکه نـشان دهد استدلال مشائین صحیح نیست، موردی ‌‌را‌ مطرح می‌کند که از نظر مشائین مشمول استدلال است، امـا حـکمی‌دارد غیر از‌ آنچه‌ استدلال‌ ایجاب می‌کند. به نظر شیخ اشراق، استدلال مورد بـحث حـکمای مـشائی، همان طوری که کیفیات‌ شدید وضعیف را در بر می‌گیرد، کمیات و مقادیر کامل و ناقص را نیز شامل‌ مـی‌شود. اگـر در اسـتدلال‌ مزبور‌، به جای سیاهی شدید، خط یک متری و به جای سیاهی ضـعیف، خـط نیم متری را جایگزین کنیم، در روند استدلال هیچ مشکلی پیش نمی‌آید و براساس استدلال فوق به این نـتیجه مـی‌رسیم‌ که تمایز دو خط مفروض و به‌طور کلی تمایز هر دو خطی که متصف بـه زیـادت و نقصان هستند، از تفاوت فصول آنها نشأت مـی‌گیرد. بـنابراین، خـط یا کمیت متصل یک بعدی، ماهیت‌ جـنسی‌ اسـت که دارای انواعی نامتناهی است، به گونه‌ای که هر نوعی فقط شامل افرادی مـی‌گردد کـه مشابه یکدیگر و در یک درجه هـستند و هـرگز دو خط نـابرابر تـحت یـک نوع واقع‌ نمی‌شوند‌. در صورتی که بـه نـظر حکمای مشائی، خط مستقیم، ماهیت نوعی است نه ماهیت جنسی و در نتیجه، هـمه خـطهای مستقیم، خواه برابر باشند خواه مـتفاوت، دارای یک ماهیت نوعی‌ واحـدی‌ و افـراد نوع واحد هستند و تمایز آنـها بـه امور عرضی است. بدون تردید، این مورد با چنین حکمی‌با استدلال مورد بـحث فـلاسفه مشائی منافات دارد ونقض آن به‌شمار مـی‌آید. شـیخ‌ اشـراق‌ در‌ بیان مورد نـقض اسـتدلال مشائین‌ چنین‌ می‌گوید‌:

إنـَّ إحـتجاجهم علی أنّ اختلاف جزئیات کلی واحد بالشدة و الضعف یجب أن یکون بالنوع فاسد لوجوه، ومـن جـملتها أنّ حجّتهم تنفسخ‌ بالمقدار‌ الزائد‌ و الناقص، فـانّها[ای الحـج‍ة] متساوی‍ة النـسب‍ة الی الزائد و النـاقص‌ و الشـدید‌ والضعیف»[ای تشتمل الزائد و الناقص کـما تشتمل الشدید و الضعیف] ( شیخ اشراق، ۱۳۸۰: ۱، ۲۹۷(

استدلالی دیگر بر نفی تشکیک در‌ ماهیت‌

صدرالمتألهین‌ غیر از آن استدلالی کـه فـلاسفه مشائی مطرح نموده‌اند، دلیلی‌ دیگر بـر نـفی تـشکیک در مـاهیت اقـامه کرده است کـه در ذیـل مطرح می‌گردد:

الف. ماهیت یا مقتضی‌ خصوصیات‌ افراد‌ هست، به گونه‌ای که خصوصیتهای کمال و نقص افراد در مـاهیت اخـذ‌ شـده‌ است یا چنین نیست که خصوصیتهای افـراد در مـاهیت لحـاظ شـده بـاشد.

ب. اگـر مقتضی خصوصیات افراد‌ باشد‌، پس‌ آن دسته از افرادی که خصوصیتهای مذکور را ندارند، فرد بالذات آن‌ ماهیت‌ نیستند‌. در تکمیل این مقدمه باید گفت که اگر خصوصیات همه افراد در مـاهیت اخذ‌ شود‌، به‌ طوری که ماهیت مقتضی خصوصیات همه افراد باشد، در این‌صورت، نمی‌تواند بر هیچ یک‌ از‌ افراد صدق کند، زیرا خصوصیتهای متفاوت در ماهیت لحاظ شده‌اند که هر یک‌ از‌ خصوصیتهای‌ اخـذ شـده در ماهیت، مانع صدق آن بر افرادی می‌شود که فاقد آن خصوصیات‌ هستند‌ و چون ماهیت مقتضی همه خصوصیات است، لذا هر یک از آنها از صدق‌ ماهیت‌ بر‌ افرادی که آن خصوصیت خاص را ندارند جلوگیری مـی‌کند.

اگـر خصوصیات برخی از افراد در‌ ماهیت‌ اخذ شود و بالتبع ماهیت مقتضی خصوصیتهای بعضی از افراد باشد، در این‌صورت‌، ماهیت‌ بر‌ آن دسته از افرادی که فاقد خصوصیتهای فوق هـستند صـدق نخواهد کرد.

ج. اگر ماهیت مـقتضی‌ خـصوصیتهای‌ هیچ‌ یک از افراد نباشد و در نتیجه، تمام خصوصیات و مراتب شدت و ضعف، کمال‌ و نقص‌ به عنوان امری زائد بر اصل ماهیت بر طبیعت ماهوی عارض شوند، پس مـابه الاشـتراک افراد‌، عین‌ مابه الامـتیاز آنـها نخواهد شد، زیرا ما به‌الاشتراک افراد همان ماهیت مشترک‌ بین‌ آنها است ومابه الامتیاز آنها آثار و لوازم‌ زائد‌ بر‌ ماهیت است (صدرالمتألهین، ۱۴۱۰: ۶، ۲۰(

پس وقتی‌ بازگشت‌ همه این کثرات به صورت حقیقی بـه یـک وحدتی نباشد و اصولاً این کثرات‌، یعنی‌؛ خصوصیات و مشخصات متمایز اشیای خارجی‌، بر‌ محور امری‌ واحد‌ اجتماع‌ نکنند، فاقد یک رکن اصلی تشکیک‌ خواهند‌ بود و درنتیجه، تشکیک در ماهیت تصویر منطقی صـحیحی نـخواهد داشت. بـدیهی است‌ که‌ ایرادهای سه‌گانه شیخ اشراق بر استدلال‌ مذکور وارد نیست تا‌ در‌ مقام پاسخ به آنها برآییم‌.

اسـتدلال‌ فوق درمورد نفی تشکیک در ماهیت را می‌توان درباره تشکیک در وجود نیز‌ جـاری‌ نـمود، زیـرا طبق این استدلال‌، اگر‌ خصوصیات‌ مصادیق وجود، همانند‌ وجوب‌ وجود در مفهوم سیال‌ وجود‌ اخذ شوند و مفهوم وجـود ‌ ‌مـقتضی آن باشد، در این صورت، لازم می‌آید که همه‌ مصادیق‌ وجود، از جمله وجودات ممکن، واجب‌ بـاشند‌ و ایـن سـخن‌ بالبداهه‌ باطل‌ است و اگر خصوصیات تمام‌ مصادیق وجود در مفهوم وجود اخذ شوند، پس مفهوم وجود بـر هیچ یک از مصادیق‌ خود‌ صدق نخواهد کرد، زیرا خصوصیات مأخوذ‌ دسته‌ای‌ از‌ مصادیق‌ وجـود‌، مانع صدق مفهوم‌ وجـود‌ بـر دسته‌ای دیگر از مصادیقش که فاقد خصوصیات فوق هستند، می‌شود و خصوصیات مأخوذ دسته دوم از‌ مصادیق‌ وجود‌، مانع صدق آن بر دسته اول از‌ مصادیقش‌ می‌شود‌، و در‌ نتیجه‌، مفهوم‌ سیال وجود بر هیچ کدام از مصادیق خود صدق نـخواهد کرد.

اما اگر خصوصیات برخی از مصادیق وجود در مفهوم سیال وجود اخذ شوند و مفهوم وجود مقتضی‌ آنها باشد، دیگر مفهوم وجود بر آن دسته از افرادی که فاقد خصوصیات مذکور هستند، صدق نخواهد کـرد. بـنابراین، خصوصیتهای مصادیق وجود، از قبیل وجوب و امکان و مراتب شدت و ضعف، کمال‌ و نقص‌، اولویت و عدم اولویت، در حقیقت وجود دخالت ندارد، بلکه خارج از آن است. در نتیجه، ما به‌الاشتراک مصادیق وجود، عین مابه الامتیاز آنـها نـخواهد بود، زیرا ما به‌الاشتراک آنها‌ حقیقت‌ وجود است و مابه الامتیاز آنها آثار و لوازم مصادیق وجود است که خارج از حقیقت وجود به حساب می‌آید. بنابراین، تشکیک نه در ماهیت‌ و نه‌ در حقیقت وجـود جـاری است‌، بلکه‌ تشکیک در آثار و لوازم اشیای خارجی جریان دارد که امور عرضی نسبت به وجود و ماهیت به‌شمار می‌آید (صدرالمتألهین، ۱۴۱۹: ۶، ۲۱(

صدرالمتألهین در پاسخ به‌ ایراد‌ فوق مبنی بر اینکه‌ استدلال‌ بر نفی تـشکیک در مـاهیت در مـورد وجود نیز جاری است، بـه بـیان تـفاوت ماهیت و حقیقت وجود پرداخته و می‌گوید: حقیقت وجود مانند ماهیت نیست که یک طبیعت کلی ذهنی باشد‌ و خصوصیات‌ و مشخصات افراد بر آن عـارض شـود، زیـرا هر ماهیتی مانند ماهیت انسان یا فرس یـک طـبیعت کلی ذهنی است که دارای حدی معین و معنایی مشترک بین افراد متکثر می‌باشد که‌ خصوصیات‌ و تشخصات افراد‌ بر آن ماهیت و مـعنای مـشترک عـارض شده‌اند، به طوری که در تحلیل عقلی می‌توان تک تک افـراد‌ ماهیت را به دو چیز تفکیک کرد؛ ماهیت وخصوصیات افراد. به‌ عبارت‌ دیگر‌، مثلاً اگر بخواهیم زید را که فردی از مـاهیت انـسان اسـت تحلیل عقلی کنیم، باید دو دایره ‌‌را‌ تصور کنیم که یکی در درون دیگری اسـت. در ایـن تصویر، دایره ماهیت‌ انسان‌ در‌ درون دایره زید است که این تصویر بیانگر این واقعیت است که زیـد عـلاوه بـرداشتن‌ ماهیت انسان، دارای خصوصیات و مشخصات خاصی است و در نتیجه، افراد ماهیت مرکّب‌اند از‌ ماهیت و خـصوصیات فـردی خـاص‌. از‌ این‌رو، استدلال مورد بحث، در مورد نفی تشکیک در ماهیت جاری می‌شود.

اما حقیقت وجود بـر خـلاف مـاهیت، مفهوم کلی و طبیعت مشترک بین مصادیقش نیست که مصادیق آن مرکّب از آن‌ طبیعت مشترک و خـصوصیات و تـشخصات مختص به خود باشند، بلکه حقیقت وجود نفس تشخصات و هویات مصادیق است و در نـتیجه، مـرتبه کـامل وجود که واجب الوجود است، قابل تحلیل به طبیعت و حقیقت مشترک‌ و تشخص‌ خاص نـیست، زیـرا مصداق وجود حقیقتاً بسیط است و همچنین سایر مراتب پایین‌تر وجود چیزی جز وجـود و تـحقق عـینی نیست، ولی حدود آنها امری عدمی‌اند. در نتیجه، مصادیق وجود همانند افراد‌ ماهیت‌ مرکّب از دو چیز نیستند کـه یـکی حقیقت وجود و دیگری خصوصیات و تشخصات آنها باشد، بلکه تک تک مصادیق وجـود چـیزی جـز حقیقت وجود نیستند و مراتب و مصادیق وجود بسیط‌اند. بنابراین‌، حقیقت‌ وجود در هر مرتبه‌ای از مراتب هستی، عـین آن مـرتبه و بـسیط است و اما حدودی که مراتب ناقص وجود دارا می‌باشد، چیزی جز امور عـدمی‌نیستند. وقـتی که مراتب و مصادیق وجود‌ همانند‌ افراد‌ ماهیت نباشند، پس اخذ خصوصیات‌ و تشخصات‌ مصادیق‌ حقیقت وجود یا عـدم اخـذ آنها در وجود بی‌معنا خواهد بود. در نتیجه، استدلال مورد بحث، در خصوص حقیقت وجـود ومـصادیق‌ آن‌ جاری‌ نخواهد شد و اساساً سالبه بـه انـتفای مـوضوع به‌ حساب‌ می‌آید (صدرالمتألهین، ۱۴۱۹: ۶، ۲۲-۲۱(

تشکیک در ماهیت از نـگاه مـلاصدرا

از برخی عبارات ملاصدرا چنین برمی‌آید که امکان‌ دارد‌ افراد‌ یک ماهیت، شدت و ضعف و کـمال و نـقص داشته باشند. وی در‌ مقام دفاع از نـظریه مـُثُل افلاطونی بـه ایـن اشـکال که چگونه می‌شود افراد یک مـاهیت نـوعی واحد، برخی‌ مادی‌ و برخی‌ دیگر مجرد تام باشند، بنابراین‌که ماهیت مثال مـجرد بـا ظل آن‌ مثال‌ که موجودی مـادی است واحد است، پاسـخ مـی‌گوید: درماهیات متواطئ الافراد اشکال وارد اسـت، زیـرا افراد‌ آن‌ یکسان‌ بوده و از جهت شدت و ضعف و کمال و نقص، مجرد و مادی بودن بـرابر هـستند‌، اما‌ در‌ ماهیات مشکک الافراد، ایـن ایـراد وارد نـیست، زیرا این دسـته از مـاهیات می‌توانند دارای‌ افراد‌ مـشکک‌ بـاشند (صدرالمتألهین، ۱۴۱۹: ۲، ۷۵-۷۴(

ملاصدرا در برخی دیگر از سخنان خود می‌گوید که‌ قول‌ شیخ اشراق درباره اینکه دو مـقدار زائد و نـاقص در حقیقت مقداریه برابرند، سخنی‌ درست‌ اسـت‌، ولی بـدین معناست کـه کـمال مـقدار کامل همانند اصل وجـود آن، عین ماهیت مقداری‌ است‌. پس چون وجود و ماهیت هر چیزی در خارج شیء واحدی است و چون وجـود‌ دارایـ‌ مراتب‌ متفاوتی از شدت و ضعف و کمال و نـقص اسـت، پس مـاهیت نـیز بـه تبع وجود، دارای افـراد‌ شـدید‌ و ضعیف، کامل و ناقص خواهد بود )شیرازی، ۱۳۸۸: ۴۶۱، تعلیقه صدرالمتألهین(

در توضیح‌ سخن‌ صدرالمتألهین‌ باید گفت که با تـوجه بـه بـحث اصالت وجود و اعتباریت ماهیت و اینکه بنابر تـفسیر درسـت‌ از‌ اعـتباریت‌ مـاهیت، وجـود حـیث تقییدی‌اند ماجی ماهیت است و در نتیجه، ماهیت در خارج‌ عین‌ وجود است نه حد وجود، وقتی وجود مشکک باشد، پس ماهیت نیز به تبع وجود مشکک‌ خواهد‌ بود و با ایـن بیان هیچ محالی درباره تشکیک در ماهیت لازم نمی‌آید‌، زیرا‌ ماهیت، چیستی وجود و در نتیجه، عین وجود‌ است‌، نه‌ حد آن.

ملاصدرا در الشواهد الربوبی‍‍‍ة تصریح‌ می‌کند‌ که ما در کتاب اسفار، تشکیک در ماهیت را پذیرفتیم و قـول قـائلان به‌ تشکیک‌ در ماهیت را بر قول‌ کسانی‌ که آن‌ را‌ نفی‌ می‌کردند، ترجیح دادیم، ولی در اینجا‌ می‌گوییم‌ که این تفاوت تشکیکی در ماهیت، بالاخره به وجود باز‌می‌گردد، زیرا وجود‌ اطوار‌ و نمود‌های مختلفی دارد کـه مـاهیات از‌ اطوار و نمودهای وجود به‌ حساب‌ می‌آیند )صدرالمتألهین، ۱۳۸۲: ۱۶۵(

صدرالمتألهین‌ تصریح‌ می‌کند که ماهیت و معانی کلی اعم از امور ذاتی و عرضی، نمی‌توانند دارای مراتب‌ شدت‌ و ضعف بـاشند، بـه استثنای حقیقت‌ وجود‌ که‌ بـالذات از حـیث‌ کمال‌ و نقص و تقدم وتأخر و بی‌نیازی‌ و نیازمندی‌، مراتب متفاوتی دارد، زیرا وجود منشأ اثر بوده، متعین و متشخص می‌باشد. پس وجود بالذات‌ متقدم‌ و تقدم است، همچنان‌که وجود بـالذات کـامل‌ و کمال‌، فاضل و فضل‌ اسـت‌ و عـدم‌ وجود، نقص و ناقص و شر‌ و شریر است. اما ماهیات و معانی کلی به‌واسطه وجوداتی که خاص به آنهاست، دارای مراتب متفاوت‌ از‌ تقدم و تأخر و کمال و نقص می‌شود. به‌عنوان‌ مثال‌، نور‌ به‌ لحاظ‌ مفهوم کـلی‌اش کـه‌ همان‌ ظهورو روشنایی است، هیچ نحوه تفاوت تشکیکی پیدا نمی‌کند، بلکه حقیقت خارجی انوار که چیزی جز‌ وجود‌ نیستند‌ دارای مراتب تشکیکی می‌باشند (صدرالمتألهین، ۱۴۱۰: ۶، ۲۳‌-۱۹‌(

سپس‌ صدرالمتألهین‌ در‌ نقد‌ دیدگاه شیخ اشراق دربـاره تـشکیک در ماهیت، مـی‌گوید: دیدگاه شیخ اشراق در مورد تشکیک در ماهیت مبتنی بر این اصل است که وجود امری است انتزاعی و ذهـنی‌ که در خارج واقعیت عینی ندارد و از این‌رو، وی بر اساس اصالت ماهیت بـرآن اسـت کـه ماهیاتی از قبیل ماهیت نور و سیاهی و امثال آنها دارای افرادی است که متصف به‌ شدت‌ و ضعف و تقدم و تأخر و کـمال ‌ ‌و نـقص هستند. این دیدگاه بر اساس اصالت وجود هیچ جایگاهی ندارد. از نگاه وی، نظر مـشائین نـیز صـحیح نیست، زیرا طبق نظر آنها باید تشکیک‌ را‌ در عرضیات جست‌وجو کرد. چنان‌که گذشت این نظر نـیز خالی از اشکال نیست.

منابع

  1. ابن‌سینا، ۱۳۷۹ش، التعلیقات، قم، دفتر تبلغیات اسلامی، چهارم.
  2. ابن‌سینا‌، ۱۴۰۵‌ق، مـنطق الشفاء، تحقیق: الأب قنوانی‌ ـ مـحمود‌ الخـضیری ـ فؤاد الإهوانی، قم، کتابخانه‌ی آیت الله العظمی‌مرعشی نجفی.
  3. سبزواری، ملاهادی، ۱۳۸۶ش، شرح المنظوم‍ة فی المنطق و الحکم‍ة، تحقیق: محسن بیدارفر، قم، منشورات بیدار، اول‌.
  4. شیخ‌ اشرق، شهاب‌الدین سهروردی، ۱۳۸۰‌ش، مجموعه‌ مصنفات، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی ومـطالعات فرهنگی، سوم.
  5. شیرازی، قطب‌الدین، ۱۳۸۸ش، شــرح الحکـــم‍ة الاشـراق، به انضمام تعلیقات صدرالمتألهین، تصحیح و تحقیق: محمد موسوی، تهران، انتشارات حکمت، اول.
  6. صدرالمتألّهین، ۱۴۱۹ق و ۱۴۱۰ق، الاسفار‌ الاربع‍ة‌، بیروت، دار احیاء التراث العربی، پنجم.
  7. صدرالمتألهین، ۱۳۸۲ش، الشواهد الربـوبی‍ة فی المـناهج السـلوکی‍ة، تصحیح و تحقیق: دکتر سید مصطفی محقق داماد، تهران، بنیاد حکمت اسلامی‌صدرا، اول.
  8. صدرالمتألهین، ۱۴۲۲ق (الف)، شرح الـــهـدای‍ـة‌ الاثیـریـ‍ة‌، تصحیح: محمد‌ مصطفی فولادکار، بیروت، دار إحیاء التراث العربی و مؤسس‍ة التاریخ العربی, اول.
  9. صدرالمتألهین، ۱۴۲۲ق (ب)، مجموعة رسائل فـلسفی‍ة لصـدر‌ الدین محمد شیرازی، شواهد الربوبی‍ة، بیروت، دار إحیاءالتراث العربی، اول.

۱۰‌. عبودیت‌، عبدالرسول‌، ۱۳۸۷ش، نظام حکمت صدرایی تشکیک در وجود، قم، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی( دوم.

  1. معلمی‌، ‌‌حسن‌، ۱۳۸۷ش، حکمت متعالیه، قم، مرکز نـشر هـاجر، اول.

منبع: مجله پژوهشنامه حکمت و فلسفه اسلامی.تابستان۱۳۹۰٫شماره۳۶

عنوان مقاله: تشکیک ماهوی از نگاه مکتب مشاء و اشراق و حکمت متعالیه

نویسنده : شیرعلی یف،باقر

نویسنده : رضانیا،حمیدرضا