طنز محمد رضا شاهی نوعی از طنز سیاسی- اجتماعی

طنز محمد رضا شاهی نوعی از طنز سیاسی- اجتماعی

طنز محمد رضا شاهی نوعی از طنز سیاسی- اجتماعی

   چه بسیار افرادی که در طول تاریخ، بر اساس باورهای دینی خود دست به ادعاهای متعددی زده اند تا بنا به عللی، خود را در دسته ی هدایت یافتگان معرفی نمایند که از این رهگذر به جذب عوام از ناس مبادرت ورزند.

   نوعی از این ادعاها که بسیار اتفاق افتاده و دیگران نمی توانند دلیلی بر عدم آن اقامه نمایند، ملاقات با شخصیت های درجه یکی است که در یک دین و یا مکتب خاص روی می دهد.

   این ادعا به سبب نداشتن شاخ و دم در میان بسیاری از افراد رایج بوده و هست که اگر در میان عوام اتفاق افتد از آن شخص به «پاک دل، نظر کرده» و امثال آن یاد می شود و اگر در میان اشخاصی با جایگاه دینی رخ دهد به «عارف،پیر» و غیره از این دست موارد یاد خواهد شد؛ پس این روش به سبب اینکه غیر قابل رد نمودن است و ارائه نمودن آن بسیار ساده است، به دفعات رخ داده و خواهد داد به خلاف آن جایی که ادله ی مدعی نیاز به اثبات با شاهد داشته باشد.(که باز هم ذاتا دلیلی بر الهی بودن آن مدعی نخواهد شد مگر به ضمیمه ی ادله دیگر)

   نمونه ای از این ادعا را در گفتار محمد رضا پهلوی می بینیم که به جهت اعتبار بخشی به خود، دست به ارائه ی سخنانی می زند که شبیه به طنز سیاسی- اجتماعی می باشد که البته این طنز نه فقط مخصوص او بلکه هر شخصی خواهد بود که ادله ی قطعی از منقولات در نصوص و ظواهر قابل اعتنا را ارائه نکند چراکه منتسب نمودن خود به یک دین و مکتب خاص، مستلزم رعایت منقولاتی است که در آن دین و مکتب، تبیین گردیده و در درجه ی اول در دین اسلام نیز می بایست آن مطابقت با کلام الهی و قرآن صورت یابد.

در ادامه برخی از گفتارهای وی اشاره خواهد شد:

“در یکی از شبهای بحرانی کسالتم مولای متقیان علی ‌علیه‌السلام را به خواب دیدم که در حالی که شمشیر معروف خود ذوالفقار را در دامن داشت و در کنار من نشسته بود، در دست مبارکش جامی بود و به من امر کرد که مایعی را که در جام بود بنوشم. من نیز اطاعت کردم و فردای آن روز تبم قطع شد و حالم به سرعت رو به بهبود رفت”[۱]

“همراهان من از اینکه هیچگونه صدمه‌ای ندیده بودم، فوق‌العاده تعجب می‌کردند. ناچار برای آنها فاش کردم که در حین فرو افتادن از اسب، حضرت ابوالفضل(ع) فرزند برومند حضرت علی(ع) ظاهر شد و مرا در هنگام سقوط گرفت و از مصدوم شدن مصون داشت”[۲]

“در کودکی واقعه‌ای که توجه مرا به عالم معنی بیش از پیش جلب نمود، روزی روی داد که با مربی خود در کاخ سلطنتی سعدآباد در کوچه‌ای که با سنگ مفروش بود قدم می‌زدم. در آن هنگام ناگهان مردی را با چهره ملکوتی دیدم که بر گرد عارضش هاله‌ای از نور مانند صورتی که نقاشان غرب از عیسی‌بن مریم می‌سازند، نمایان بود. در آن حین به من الهام شد که با خاتم ائمه اطهار حضرت امام قائم رو به‌ رو هستم. مواجهه من با امام آخر زمان چند لحظه بیشتر به طول نینجامید که از نظر ناپدید شد و مرا در بهت و حیرت گذاشت. در آن موقع مشتاقانه از مربی خود سؤال کردم: او را دیدی؟ مربی متحیرانه جواب داد: «چه کسی را دیدم؟ اینجا که کسی نیست! اما من این قدر به اصالت و حقیقت آنچه که دیده بودم اطمینان داشتم که جواب مربی سالخورده من کوچک‌ترین تأثیری در اعتقاد من نداشت”[۳]


[۱] محمدرضا پهلوی، مأموریت برای وطنم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۵۰، ص ۸۷

[۲] محمدرضا پهلوی، پاسخ به تاریخ، تهران، انتشارات شهرآب،۱۳۷۱،ص۹۶

[۳] همان،ص۹۷