رابطه عقل و وحی

رابطه عقل و وحی

سخنان حجةالاسلام والمسلمين جناب آقاي دکتر برنجکار

بسم الله الرحمن الرحيم

و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين سيما بقية الله في الارضين

المهدي الموعود عجل الله تعالي فرجه الشريف.

عرض سلام و ادب و احترام دارم خدمت اساتيد و بزرگان حوزه و دانشگاه. در جلسه ي پيش در مورد کارکردهاي عقل بحث کرديم و در ضمن مباحث، اشاره اي به رابطه ي عقل و وحي شد. سروران تشخيص دادند با توجه به پيشنهاداتي که شده است، در اين جلسه رابطه عقل و وحي مورد بحث قرار گيرد. ابتدا چند بحث مقدماتي را عرض مي کنم و اشاره اي نيز به ديدگاه مختار خواهم داشت.

۱- مقصود ما از وحي، اعم از قرآن و سنت پيامبر… و اهل بيت‰ است. يعني فقط بحث قرآن نيست، چه آن که سنت، تبيين کننده ي قرآن و وحي است.

۲- وحي در ابعاد مختلف حيات بشري از جمله اعتقادات، اخلاق و عمل، زندگي فردي و اجتماعي نظر داده است. يعني اين گونه نيست که وحي، تنها در يک بعد خاص – مثلا در فقه عملي – نظر داده باشد. وحي در همه ي ابعاد زندگي و همه ي نيازهاي انسان، نظر داده است، و در درجه ي اول درباره ي اعتقادات و معارف اعتقادي؛ چه اين که دين، براي هدايت انسان آمده است و هدايت، بالأولية و الأولوية، بر اعتقادات و معارف اعتقادي حمل مي شود.

۳- نظر وحي قابل فهم است. يعني غير از اين که وحي نظر داده است، ما نيز مي توانيم نظر وحي را درک کنيم. به اصطلاحِِ کساني که در هرمنوتيک کار مي کنند، ما مي توانيم در فرآيند تفسير، مقصود متکلم را درک کنيم. يعني ديدگاه هاي متن محور يا خواننده محور، مورد پذيرش ما نيستند، زيرا لازمه ي آنها، نسبي گرايي و پلوراليزم معرفتي است.

۴- فهم نظر وحي، با روش خاصي که نام آن را اجتهاد مي‌گذاريم، ميسر است.

۵- درباره ي عقل نيز به اين مقدمه بسنده مي کنيم که تفسيرهاي متعددي براي عقل مطرح شده است. در فلسفه، معمولا عقل در برابر حس و خيال است. البته بعضي ها وهم را هم اضافه کرده اند و گروهي نيز آن را قوه اي مستقل نمي دانند. کار عقل، ادراک کليات و استدلال است. بعد از حس و خيال، نوبت عقل مي رسد که کلي را از جزئي انتزاع کند. البته طبق ديدگاه ارسطو و نه ديدگاه افلاطون. در فلسفه ي کانت، عقل در برابر حس و واهمه است. حس و واهمه به پديدارها( فنومن‌ها) مي پردازند، و عقل به اشياء في نفسه(نومن‌ها). در عرفان و نزد ايمان گرايان، عقل در مقابل قلب است. استدلال در برابر شهود. اما عام ترين معناي عقل اين است: عقل در مقابل وحي؛ و اين، بحث امروز ماست. منظور از عقل، قواي بشري يا نتيجه ي قواي بشري است. يعني همه ي معرفت‌هايي که انسان – قطع نظر از وحي – به آنها مي رسد، ولو با کمک حس، تاريخ، تجربه، شهود، عرفان و چيزهاي ديگر؛ و عقل به معناي عام کلمه که اتفاقا برخي از متکلمان همين نظر را دارند. بحث امروز ما رابطه عقل با وحي است. به عبارت ديگر، رابطه ي آن چه که خداي متعال فرموده، با آن چيزي که خود ما مي فهميم. مي خواهيم ببينيم رابطه ي قواي ادراکي ما يا نتيجه ي قواي ادراکي ما، با وحي يا نتيجه ي وحي – که همان معارف الهي است – چيست؟ به تعبير ديگر، مي خواهيم بدانيم که اين دو در اعتقادات، چه نقش يا قلمرويي دارند. آيا عقل قلمرويي دارد و وحي هم قلمروي؟ آيا مرزي بين اين دو قلمرو کشيده شده است؟ آيا بين اين دو قلمرو تداخل وجود دارد؟ همه ي اين موارد مي‌تواند مورد بحث ما باشد. البته خود اين بحث هم واقعا دامنه دار است و از جهات مختلفي مي‌توان به آن پرداخت. مثلا بحث تعارض عقل و وحي، يکي از اين موارد است، و ما جز به اشاره وارد اين بحث نمي‌شويم. بحث ما بيشتر در باب اعتقادات است. شايد هم به اخلاق و عمل هم اشاره‌اي داشته باشيم. پس بحث اصلي ما، بررسي نقش عقل و وحي در اعتقادات، و ارتباط شان در فهم آن و به طور جامع تر در فهم کل معارف ديني است.

ديدگاه ها

ديدگاه اول : از اين ديدگاه عقل مي تواند يک نظام عقلاني و معرفتي تأسيس کند که منطبق بر واقعيت باشد، و با اين نظام عقلاني، به همه ي پرسش هاي اساسي اعتقادي يا اکثر آنها پاسخ دهد. صيرورة الإنسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العيني. اين هدف فلسفه است. اين ديدگاه سنتي فلسفه است. براي مثال، افلاطون در فلسفه ي يونان در پي آن بود که يک نظام معرفتي ارائه دهد تا بر اساس آن، براي همه‌ي سوالات، جواب داشته باشد. ارسطو هم به همين صورت. اعتقاد بر اين بود که با عقل، مي توان نظامي معرفتي بنا نمود که پاسخ گوي همه‌ي نيازها باشد. نيازي هم به وحي نيست. اساسا تعريف فلسفه همين است. ممکن است اين سوال پيش بيايد که آيا شما فلسفه‌ي اسلامي را قبول نداريد؟ بحث پذيرش فلسفه ي ديني، در غرب نيز وجود دارد و به خصوص در نيمه ي دوم قرن بيستم، بيشتر مطرح شده است. ژيلسون – که يک فيلسوف توماسي است – در کتاب‌هايش کوشيده است تا فلسفه ي مسيحي را اثبات کند. در مقابل او، کسان ديگري مثل هايدگر، فلسفه ي ديني را دايره ي مربع مي‌دانند! يعني اعتقاد دارند که امري محال است. ما نمي گوييم که فلسفه نمي تواند اسلامي يا ديني باشد. اما بحث هايي داريم که در ادامه به آن خواهيم پرداخت. اکنون از لحاظ تاريخي به فلسفه ي اسلامي نگاهي مي اندازيم. بر اساس آن چيزي که در فلسفه ي اسلامي رخ داده است، فيلسوف نمي تواند از آيه و روايت به جاي برهان عقلي استفاده کند. اين گونه نيست که فيلسوف بگويد مثلا اين بحث به دليل اين برهان عقلي، اين بحث به دليل اين آيه و اين بحث به دليل اين روايت. فلاسفه نمي توانند اين گونه بگويند، زيرا فلسفه يک پروسه عقلاني است. بر اين اساس، بايد در هر موضوعي که ادعايي مطرح مي‌شود، استدلال عقلي ارائه گردد. لذا اگر ابن سينا مي‌گويد که ما نتوانستيم معاد جسماني را اثبات کنيم، اما چون پيامبر… فرموده است، مي پذيريم، ديگر جمله ي “چون پيامبر… فرموده است”، فلسفه نيست. به عنوان مسلمان قبول مي‌کند و نه به عنوان فيلسوف. پس آيا فلسفه ي اسلامي، هيچ تأثيري از قرآن و روايت نگرفته است؟ ما نمي توانيم اين موضوع را به صورت کلي انکار کنيم. گرچه اين موضوع، بحث امروز ما نيست. بايد در جلسه‌اي مستقل، بررسي کنيم که فلسفه ي اسلامي در تاريخ، به چه معنا اسلامي است. اما براي طرح بحث خودمان، اشاره اي به آن خواهيم کرد. اجمالا مي گوييم که اگر هم فلسفه ي اسلامي تأثيري از اسلام پذيرفته است – که البته في الجمله پذيرفته – اين تأثير در مقام علم نيست. مقام علم يعني مقام داوري. بلکه تأثير پذيري اش در مقام گردآوري است. در مقام ثبوت است و نه اثبات. بر اساس تلقي سنتي، فلسفه دانشي عقلاني است که کاري به وحي ندارد. اگر فيلسوف بخواهد از اسلام استفاده کند، بايد در مقام ثبوت باشد، نه در مقام اثبات، يعني در مقام گردآوري. يعني ببيند قرآن فلان نظريه را فرموده است، آن گاه برود به دنبال استدلالش بگردد. اگر توانست استدلال آن را پيدا کند – البته استدلالي که مبتني بر قرآن و روايات نباشد، غير مستقلات نباشد، يعني نبايد يک مقدمه‌اش عقل و يک مقدمه ي ديگرش وحي باشد، بلكه بايد هر دو مقدمه‌اش از عقل باشد – آن گاه مي تواند اين مطلب را وارد فلسفه کند. اما اگر نتوانست چنين استدلالي پيدا کند، نمي تواند آن را وارد فلسفه نمايد، مگر طبق تعاريف جديدي که مطرح شده است. چون اخيرا برخي اساتيد فلسفه، ديدگاه هايي را مطرح کرده و مرز فلسفه و کلام را شکسته اند. طبق اين تعاريف جديد، تمايز بين فلسفه و کلام معلوم نيست. اين ديدگاه سنتي و رايج فلسفه بود که بر اساس آن، فيلسوف بايد از آيه و روايت، در مقام ثبوت استفاده کند و نه اثبات. بر خلاف متکلمين که از وحي، در مقام اثبات هم استفاده مي کنند.

ديدگاه دوم : عقل هيچ درکي ندارد و فقط بايد از وحي استفاده کرد. عقل منبع نيست. منبع تمام مطالب – البته بحث در دين است و نه علوم تجربي و … – وحي است. عقل حتي قدرت تبيين، دفاع و اثبات هم ندارد. اين ديدگاه اهل الحديث در اهل سنت است. آنان چنين نظريه اي دارند. در شيعه اين نظريه به اين شکل بيان نشده و نمي‌تواند هم بيان شود، زيرا آيات و روايات – به خصوص روايات _ اجازه آن را نمي دهند. نمونه بارز اين نظريه سؤالي است که از احمد بن حنبل يا طبق قول ديگر از مالک بن انس پرسيدند كه “الرحمن علي العرش استوي” يعني چه؟ گفت: الاستواء معلوم و کيفيّته مجهولة و الايمان به واجب و السوال عنه بدعة!! يعني ما اجازه بحث نداريم. نه اين که عقل منبع نيست و منبع، فقط وحي و قرآن است، بلكه ما حتي اجازه بحث، تبيين، تنظيم و دفاع را هم نداريم.

اين دو ديدگاه مقابل هم. يکي فقط وحي را قبول دارد و نه تنها عقل را منبع نمي داند، بلکه هيچ نقشي، چون تبيين و دفاع را نيز براي آن قائل نيست. ديگري هم فقط عقل را قبول دارد و معتقد است که با عقل، مي تواند همه يا لااقل عمده ي مباحث را حل کند. البته فلاسفه ي اسلامي، ادعاي فلاسفه ي يونان را نداشتند. يعني خصوصا در فقه قبول کردند که آيات و روايات همه کاره است و براي همين در بخش اعتقادات متمرکز شدند.

ديدگاه‌هاي ديگر : اين ديدگاه ها كه ذيل عنوان امر بين الامرين از آنها ياد مي كنيم، شامل طيف وسيعي مي‌شود: اشاعره، ماتُريديّه، معتزله، اماميه و گروه هاي ديگر. اشاعره – لااقل خود اشعري و اشاعره‌ي نخستين – هرچند عقل را منبع نمي دانستند، اما معتقد بودند که عقل، قدرت استنباط، تبيين، تنظيم و دفاع دارد. اشعري کتابي در استحسان خوض در مسائل اعتقادي نوشته است. در واقع او علم کلام را اثبات کرده است. در حالي که اهل الحديث، مخالف کلام هستند. ماتريديه نيز ادعا مي کردند که ما از وحي استفاده مي کنيم و با عقل تبيين و دفاع مي‌نماييم، اما عملا در بعضي موارد از عقل، به عنوان منبع استفاده کرده اند. معتزله ادعا مي‌کردند که عقل و وحي را با هم قبول دارند، اما در مواردي وحي را قبول مي‌کردند که عقل بتواند آن را تبيين و از آن دفاع کند. در غير اين صورت، وحي را کنار مي‌گذاشتند يا تاويل مي‌كردند مي‌توان گفت که معتزله در عقل افراطي بودند، البته نه به آن شکلي که فلاسفه اعتقاد داشتند. اما اماميه معتقدند که عقل و وحي، هر دو حجتند. هم عقل منبع است و هم وحي، اما به نوعي مرزبندي در اين بين اعتقاد دارند. يعني در يک سلسله از مسائل، عقل ميدان دار است، مثل اثبات خدا، اثبات نبوت و صفات خداوند. و بعد از آن، وحي ميدان دار است، البته نه آن طور که عقل تعطيل شود؛ عقل آن جا دفاع و تبيين مي‌کند، ولي منبع نيست. اين ديدگاه متکلمين است.

ديدگاهي که بنده مطرح مي کنم، ديدگاه تعامل است. ديدگاه تعامل در ذيل همين امر بين الامرين قرار دارد، اما هيچ کدام از آن ديدگاه ها نيست. يعني ما معتقديم که اساسا نمي توان بين قلمرو عقل و وحي مرزبندي برقرار کرد. از نظر ما، در جريان درك و فهم حقايق هر دو منبع اند. عقل غير از منبع بودن، هم دفاع مي کند و هم تبيين و تنظيم. يعني از اولين قدم تا آخرين قدم، هم وحي مي‌تواند و هم عقل، و اين دو با هم تعامل دارند. منتهي در حوزه‌هاي مختلف، اين تعامل متفاوت است.

خداوند متعال در قرآن کريم مي‌فرمايد:

يؤتي الحکمة من يشاء و من يؤت الحکمة فقد اوتي خيرا کثيرا و ما يذّکر الا اولوالالباب.[۱۰]

خداوند حکمت را به هر کسي که بخواهد عطا مي کند و البته به هر کسي هم که حکمت بدهد، خير کثيري به او داده است، يعني حکمت، خير کثير است. اما کسي به جز صاحبان عقل و خرد متذکر نمي‌شود. در واقع به سه نکته اشاره دارد. اول اين که خداي متعال حکمت مي دهد. دوم اين که عقل مي‌فهمد. سه ديگر اين که متذکر مي‌شود. اکنون با نکته ي سوم کاري نداريم و شايد بعدا در مورد آن توضيح دهيم. پس حکمت از يک طرف، موهبتي الهي است و از طرف ديگر، عقل آن را مي‌فهمد. پس حکمت هم وحياني است و هم عقلاني. جالب است که کلمه‌ي “حکمت” در بعضي از احاديث ما به “وحي” و در بعضي ديگر از روايات ما به “عقل” تفسير شده است. يعني حکمت در تعامل عقل و وحي به دست مي آيد. اکنون اين بحث را در سه قسمت توضيح مي دهيم.

قسم اول، بحث اثبات خدا و نبي است. همه قبول دارند که اين بحث، کاملا عقلي است، زيرا تقدم با عقل است و عقل بايد خدا و پيامبر را اثبات کند. در نتيجه وحي با عقل اثبات مي شود و وحي هم نمي تواند حرفي ضد عقل بزند. اين امري مشخص است. اما آيا وحي در شناخت خدا و نبي، هيچ نقشي ندارد؟ قرآن مي فرمايد:

ان في خلق السماوات و الارض و اختلاف الليل و النهار لآيات لاولي الالباب. [۱۱]

به عقل تذکر مي دهد. مي فرمايد اي عقلا! در آسمان و زمين و نظم آنها دقت کنيد و به خداي يکتا برسيد. با عقلتان برسيد. پس اين مطلب گرچه عقلي است، اما وحي هم نقش دارد.

اگر به واقعيات نگاه کنيم، بحث روشن تر مي‌شود. وضعيت جامعه‌ي زمان پيامبر… چگونه بود؟ مگر ما نمي‌گوييم که اثبات وجود خدا، عقلي است؟ مگر نمي گوييم که نظم دلالت بر ناظم مي‌کند؟ توحيد هم که چيز روشني است. پس چرا مردم آن جامعه بت پرست بودند؟ علي رغم وجود اديان ابراهيمي، مردم بت مي‌پرستيدند. شايد بگوييد که مردم زمان پيامبر…، چيزي سرشان نمي‌شده است. ارسطو و افلاطون چه؟ آنان که مي فهميدند. ابن رشد معتقد است كه در تاريخ بشريت از ابتداي خلقت تا انتهاي آن، کسي بالاتر از ارسطو در عقل نيامده و نخواهد آمد. اين ديگر اعتراف فلاسفه است. ابن رشد حتي مي گويد فورفوريوس اشتباه کرد که ايساغوجي را نوشت، زيرا اگر لازم بود، خود ارسطو مي‌نوشت. اکنون ببينيد ارسطو در بحث خدا و توحيد، در کتاب متافيزيک – که ترجمه هم شده است – چه مي گويد. ارسطو پس از بحث هاي بسيار، به ۵۴ يا طبق يک نظر ديگر به ۴۹ خدا مي رسد! آخر هم همين ۴۹ خدا را تأييد مي کند!! و پس از همه‌ي اين‌ها، مي‌گويد که من آخرش هم نفهميدم، اميدوارم انديشمنداني قوي‌تر از من بيايند و بگويند که خدا چند تاست!!! [۱۲]

جالب‌تر آن که ادامه مي‌دهد و مي‌گويد: معلوم مي‌شود پيشينيان ما که راجع به خدايان بحث مي‌کردند، حرف حکيمانه مي زدند. اشکال اين است که به اين‌ها پيرايه بستند. گفتند اين‌ها مثل انسان‌ها ازدواج مي‌کنند و بعضي هايشان مثل حيواناتند. اگر اين‌ها را کنار بگذاريم، معلوم مي شود که اصل مطلب خدايان حکيمانه است!!!! [۱۳]

اين عقل ارسطو و اين هم توحيدش. در فلسفه‌ي استادش- افلاطون – هم که معلوم نيست “خير مطلق” خداست يا” صانع” (دميوژ). در جايي هم مي‌گويد که ما دو خدا داريم!! يکي خداي عالم محسوسات يا جزئيات که همان “صانع” و “دميوژ” است، يکي هم خداي عالم معقولات يا کليات که “خير مطلق” است!!

مگر موضوع توحيد و اثبات خدا، عقلي نبود؟ پس چرا عقلا اين موضوع عقلي را نمي‌فهمند؟ پس مي بينيد که پيامبران، حتي در آن قدم اول هم نقش دارند. آنها تذکر دادند و الآن همه ما مي‌فهميم. مي‌دانيم که نظم جهان، دلالت بر ناظم مي کند. خدا نيز بايد يکتا باشد، و اگر کثير باشد، اشکال پيش مي‌آيد:

لو کان فيهما آلهة الا الله لفسدتا. [۱۴]

مطلق بودن و بي نهايت بودن خدا در سنخ خودش، جايي براي خدايان ديگر باقي نمي گذارد. نه اين که جايي براي مخلوق باقي نمي گذارد. چون ما قائل به توحيد هستيم، قائل به تباين هستيم. اين ها مطالب بسيار روشن و عقلي براي ماست. از اين رو عقلي است که اگر تعبدي باشد، دور پيش مي‌آيد. يعني خدا بگويد: من وجود دارم، چون من مي گويم.

اما با نگاه به تاريخ، مي بينيم که بشر، همين مطلب بسيار روشن را نفهميد. اما وقتي پيامبران آمدند، فهميد. پس گرچه اين مطلب عقلي است و عقل تقدم دارد، اما بايد اين واقعيات را هم در کنارش ببينيم. چطور در بحث اثبات خدا، به ارسطو و ابن سينا مراجعه مي کنيم که دلائل شان را ببينيم، بياييد به پيامبر… هم مراجعه کنيم. نه از روي تعبد، بلکه براي اين که استفاده کنيم. پيامبران با عقلا صحبت مي کنند. منطق پيامبران عقل است. پيامبر با عاقل طرف است. لذاست که در قرآن کريم، آيات متعددي را مي بينيد که پس از بيان مطلب، مي فرمايد: چرا تعقل نمي کنيد؟ پس روشن شد که در همين بخش اول – که قطعا هم عقلي است – اگر وحي کمک نکند، امثال ارسطو و افلاطون پديد مي آيد، چه برسد به مشرکان!

قسم دوم خود به دو قسمت تقسيم مي شود: امور تعبدي و امور غيرتعبدي.

امور غير تعبدي؛

اکثر مسائل اعتقادي از اين قبيل است، مانند جبر و اختيار. نگاهي به تاريخ بيندازيد. اگر خودمان را فريب ندهيم و واقعيات تاريخي را ببينيم، پي‌مي‌بريم که متفكران غالباً يا جبري‌اند يا تفويضي، الاشذّ و ندر. مي توانيم در اين موضوع کتاب بياوريم، عبارت بخوانيم و بحث کنيم. به قول ائمه‰: باب البحث ممکن و طلب المخرج موجود.[۱۵]

وقتي اهل بيت‰ فرمودند: “أمر بين الأمرين” ما آن را ياد گرفتيم. واقعا فهميده ايم. هم جواب جبري ها را داريم و هم جواب تفويضي ها را. اگر الآن که مطلب را ياد گرفته‌ايم، همه‌ي آيات و روايات را کنار بگذاريم، يعني فرض کنيم که هيچ آيه‌اي و روايتي نبود، باز هم مطلب براي ما روشن است. چون به آن رسيده ايم. هم برايمان وجداني شده است و هم جواب عقلي اش را پيدا کرده ايم. اين کار را وحي انجام داده است. اما وحي، عقل را خطاب قرار داده است. عقل را به همان چيزي که دارد، رسانده است. براي همين فرمود: و ما يذّکر الا اولوا الالباب، يا به تعبير اميرالمؤمنينu: و يثيروا لهم دفائن العقول. [۱۶] دفينه را که ايجاد نمي کنند. دفينه هست، اما در زير خاک است. اين را اثاره مي کنند. از زير خاک در مي آورند.

امور تعبدي؛

در امور تعبدي هم که همه قائل به وحياني بودن و غيب بودن آن هستند، عقل نقش دارد. اولا عقل مي‌فهمد. استنباط مي‌کند. استنباط، کاري عقلي است. بايد عام و خاص کند، مطلق و مقيد کند، اجتهاد کند. نه به صورت اخباري و اهل الحديثي مانند مالک بن انس. بايد اجتهاد استنباطي کند. بايد جواب شبهات را بدهد و رد اشکالات کند. در ثاني خود اين هم عقلي است، زيرا وحي را عقل اثبات کرده است. به قول مرحوم استاد آيت الله ملکيŠ شاگرد مرحوم استاد ميرزا مهدي اصفهانيŠ، اصلا تعارض عقل با وحي، تعارض عقل با عقل است، چون که همين عقل، وحي را اثبات کرده است.

در اين موارد، عقل مي‌يابد که مطلب ضد عقل نيست. يعني مثل مورد اول و دوم نيست که عقل بفهمد و به مطلب برسد. عقل نمي تواند پل صراط را در روز قيامت ببيند. اما مي فهمد که اين ديدگاه، اين نظام حقوقي و حتي اين فقه، معقول است. يعني مي تواند از آن دفاع کند.

جمع بندي

عقل و وحي در بحث هاي اعتقادي و حتي غير اعتقادي، از اولين تا آخرين قدم، با هم تعامل مي‌کنند. منتهي در هر قدمي، به صورت خاصي. مثلا بحث اثبات خدا با بحث تعبديات فرق دارد. در موضوع اثبات خدا که بحثي عقلي است، وحي کمک مي‌کند تا عقل به آن چه که دارد، توجه پيدا کند. اما در بحث تعبديات، اين تعامل به شکل ديگري است. در اين قسمت، وحي مطلب را بيان مي‌کند و عقل کمک مي کند، يعني مطلب را تبيين مي کند، مي فهمد، دفاع مي کند و به شبهاتش پاسخ مي‌دهد.

سخنان جناب آقاي دکتر سيّد يحيي يثربي

بسم الله الرحمن الرحيم. بنده بدون اين که به تکرار بحث‌هاي جناب دکتر برنجکار بپردازم، بحثم را از زاويه‌اي ديگر شروع مي‌کنم. فکر مي کنم که ابتدا بايد به مسأله ي ترتّب عقل و وحي بپردازيم. آيا وحي، مقدم و حاکم بر عقل است؟ يا عقل، مقدم است و بايد وحي را تشخيص داده و انتخاب کند؟

در ابتدا مقدمه اي را بيان مي کنم و سپس به ديدگاه اسلام اشاره خواهم داشت.

دعواي عقل و وحي، مقداري مديون کليساي تحريفي است. آنان مدعي بودند که وحي، بر عقل حاکم است. انسان، حق تفکر ندارد و حتي بايد در عين ناباوري، باور کند. اصلا ايمان را چيزي مي‌دانستند که با عقل در تضاد باشد. در قرون وسطي، کليسا حاکم بود. هيچ کسي جز کليسا، حق تفکر و حق فهم متون را نداشت. آنان حتي اين طرز فکر را به فهم طبيعت هم امتداد دادند. کريستف کلمب را به اين دليل کتک زدند که مي‌گفت قاره‌ي ديگري نيز هست. مي‌گفتند حتّي اگر چنين قاره‌اي بوده باشد، ما بايد بگوييم. دعواي کليسا با گاليله، بر سر اين نبود که زمين دور خورشيد مي‌گردد يا خورشيد دور زمين. دعوا بر سر اين بود که چرا تو مي‌گويي؟ اصلا انسان حق فهميدن ندارد. ريشه‌ي اين طرز فکر، در يهود تحريف شده است. به اعتقاد آنان، انسان به اين خاطر ملعون، مطرود و نفرين شده است که از درخت معرفت خورد و دانايي پيدا کرد، لذا شايسته‌ي اين نبود که مورد عنايت خدا قرار بگيرد. براي همين است که کودک در مسيحيت، گناهکار و ملعون به دنيا مي‌آيد و کشيش بايد او را تطهير کند. همين مسأله در اديان هندي نيز وجود دارد. هر کودکي که به دنيا مي‌آيد، آن روحي است که نتوانسته خود را فاني و تطهير کند، فلذا در تناسخ، زاده شده است. در انجيل‌ها نيز، عقل بسيار تحقير شده است. غربي‌ها در مقابل اين تحقير و حذف انسان، دو راه داشتند: يا دين را داشته باشند يا خودشان را. نتيجه اين که عده‌اي ترجيح دادند كه اصالت را به خودشان دهند و به آن ديني که خواهان نبودن آنان بود، بگويند: ما تو را نمي‌خواهيم. مي‌گويند که شروع به خود بازگشتن غربي‌ها از دکارت است که گفت: من مي انديشم. يعني به خود حق داد که فکر کند، و براي اولين بار، “من” را در ادبيات شان به کار برد. اين ماجراي الحاد غرب است. نخستين حق بشر، حق فکر کردن است و کليسا اين حق را از آنان گرفته بود.

ديدگاه اسلام

اين را همه قبول داريم که اعجاز هر پيامبري، مناسب عصر اوست. و پيامبري که براي همه‌ي زمان‌ها باشد، بايد اعجاز همه‌ي زمان‌ها را با خودش داشته باشد. يکي از معجزه‌هاي دين مقدس اسلام که مخصوصا در دنياي جديد فهميده مي شود، نگرش قرآن کريم به انسان است.

اولا در اسلام، کل مولود يولد علي الفطرة [۱۷] است. کودک، پاک به دنيا مي آيد. کودک، نوبر الهي به خانواده و به جامعه بشريت است، و در صورتي که پدر و مادر او را به بيراهه نکشانند، او مجهز به عقلي است که مي تواند بفهمد، قبول کند و بپذيرد. در ثاني، اسلام با غير عاقل طرف نيست. اسلام با کودک، طرف نيست. اجازه مي دهد تا بالغ گردد. آن گاه از او مي خواهد تا آزادانه و بر اساس باورش انتخاب کند، چه اين که اين حق اوست. اسلام جز با اين حق، دين داري انسان را قبول ندارد. آن چه که براي غربي ها راهگشا بود – حق فکر کردن – در اسلام، امري بديهي است. حتي آن روستايي امي نيز مي دانست که بايد خودش در اصول دين بينديشد. معتزله قرن ها پيش از غربيان، نخستين واجب بر انسان را شک مي دانستند. اين ويژگي و اين نگاه به انسان، در بين کل اديان موجود جهان، مختص اسلام است.

تنها کتابي که مستقيما به مردم خطاب مي کند که “يا أيها الذين آمنوا” و “يا أيها الناس”، فقط قرآن است. راهنمايي مي کند، اما تحميل نمي کند. تمام تلاش هم همين است که اجباري در کار نباشد. يکي از معجزات، كلام نبي اکرم… در جنگ احد مي باشد که حساس‌ترين شرايط مسلمانان بود. به تعبير امروزي، اسلام به مويي بند بود. در همان شرايط مي فرمايد:

و ما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم علي اعقابکم.[۱۸]

شما مسئوليد. آيا شما مسئوليتتان را به بهانه ي اين که پيامبر فوت کرد يا کشته شد، رها مي کنيد؟ يا آن جا که مي فرمايد:

ليس عليک هداهم.[۱۹]

ليس لک من الأمر شيئ.[۲۰]

قرآن بارها تذکر داده است که خود مردم بايد بيايند و بخواهند. خودشان بايد هدايت شوند. قرار بر اين نيست که به جبر هدايت شوند:

و لو لا کلمة سبقت من ربک لقضي بينهم. [۲۱]

بشر بايد خود به سعادتش برسد. خودش بايد خويش را اداره کند:

ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بأنفسهم. [۲۲]

الآن بزرگ ترين مظهر اصل تکيه بر انسان، مساله ظهور حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف است. نگوييم آقا بيايد. آقا منتظر انسان است. نه صد مليون و دويست مليون و يک مليارد، بلكه فقط ۳۱۳ نفر. ببينيد او منتظر انسان است.

اين يکي از افتخارات اسلام است که به انسان و عقل او اعتماد دارد و اصالت مي دهد، و در کنار انسان و حامي و پشتيبان اوست. ما بايد بفهميم و بتوانيم از اين منبعي که در اختيار ماست، بهره برداري کنيم. اگر تمام امکانات را در دست يک آدم نادان يا ناشي بگذارند، نمي تواند هيچ نوع بهره برداري کند. مشکلات مسلمانان به خاطر عقب ماندگي‌هاي ذهني مسلمين است. اين که يک فرد مسلمان، بمب به کمر مي‌بندد و خون صد نفر مسلمان را مي‌ريزد، نتيجه‌ي عقب‌ ماندگي ذهن اين جامعه است. اين چنين انساني، از قرآن چه مي‌تواند بفهمد؟

عجب نبود که از قرآن نخواندستي تو جز حرفي

که از خورشيد جز گرمي نبيند چشم نابينا.

ولي انسان عاقل، از آن همه امکانات، بهره ها خواهد برد. قرآن و وحي، گنجينه ي آسمان در زمين است. به تعبيري، دست حمايت الهي است در دست ما. ولي ما با غفلت مطلق از دست حمايت الهي که در دست ماست، با دست ديگرمان دزدي مي‌کنيم:

لو کنا نسمع أو نعقل ما کنا في أصحاب السعير. [۲۳]

اما اگر ديني دروغ باشد، مثل اهل کتاب تحريف شده، اديان هندي، بت پرستي هاي آفريقا و کثرت گرايان، مطمئنا بي فروغ خواهد شد. دين راستين به رديف واقعيت مي رود، و وقتي اين چنين شد، عقل بشر به اندازه‌ي فهمش از آن استفاده خواهد کرد، زيرا عقل بشر، از واقعيت، درک يکساني ندارد. براي مثال به طبيعت بنگريد. روزگاري بشر از نور ماه استفاده مي کرد. بعد از آن از روغن کرچک و سپس چراغ هاي نفتي و اينک الکتريسيته. اين ها همه از طبيعت آمده است. استفاده از دين هم همين مراتب را داراست. يعني ما بايد فهممان را توسعه دهيم. همان گونه که با منطق، روش و معرفت شناسي درست، فوايد بيشتري از طبيعت به دست مي آوريم، با عقل، دانش و اطلاعات پيشرفته نيز، دين را بهتر درک مي‌کنيم و بهره‌گيري ما از دين افزايش مي‌يابد. ما تا منطق و متدمان را عوض نکنيم، نمي‌توانيم از قرآن، بهره برداري هايي در شأن جهان معاصر داشته باشيم. در اين ميان، يکي از مشکلات، ميراث يونان زدگي ماست. ما در تعريف عقل چه مي‌گوييم؟ مي گوييم عقل، قوه اي است که کليات را بفهمد. اين ميراث مُثُل افلاطوني است. قرآن از ما مي خواهد که همين جزئيات را بفهميم. آسمان، زمين، انسان، کوه، شتر، شب، روز و تمام حقايق جهان، جزئي اند. اين تفکر در يونان هم ريشه دار است. حتي ارسطو مي گويد که تعقل خدا در کليات است و اصلا خدا کاري با جزئيات ندارد. همين مطلب به ما هم سرايت کرده است. مي بينيم که مي گويند: علم خدا فقط به کليات است! آخر چرا؟ چرا من که مخلوق او هستم، هم کلي را مي‌فهمم و هم جزئي را، اما خالق من، جزئي را نمي‌فهمد؟ اين از جمله ي مشکلاتي است که از يونان زدگي ما نشأت مي گيرد. ما در فهم عقل نيز يونان زده ايم. بر خلاف ديدگاه يوناني که عقل را ثابت مي دانست، عقل ثابت نيست. يوناني ها معتقد بودند که انواع جهان، ثابت است. جهان محدود است و هرکس آن انواع را بفهمد، ديگر کاري به جهان ندارد: جهاني است بنشسته در گوشه اي! قرآن با اين سخن موافق نيست. عقل بشر در طول تاريخ، رشد کرده و هميشه قابل رشد است. ما با استفاده از دانش هاي مختلف، فکرمان را توسعه مي‌دهيم. در کنار دانش هاي مختلف و تجارب پيشينيان، ارشاد آسماني بيشترين کمک را به توسعه فکر انسان مي نمايد. و يثيروا لهم دفائن العقول يعني همين. لذا قرآن کريم به ما مي فرمايد:

و ما اوتيتم من العلم الا قليلا. [۲۴]

و فوق کل ذي علم عليم.[۲۵]

و قل رب زدني علما.[۲۶]

انسان گاهي فريب عقلش را مي خورد و مغرور مي شود. دين به ما هشدار مي دهد که : کل حزب بما لديهم فرحون[۲۷] نباشيد. به آن چه داريد قانع نمانيد. تلاش کنيد و معرفتتان را بيشتر نماييد.

اميدواريم تا دين دست ما را بگيرد و از اين بن بست هاي يوناني نجات دهد. ما خيال مي کنيم که ذهن يک فيلسوف، تمام جهان را در دست دارد. او ترکيب همان آبي را که مي خورد نمي‌دانست:

پشه کي داند که اين دير از کي است

در بهاران زاد و مرگش در دي است.

ما در فهم وحي نيز يونان زده ايم. يونان گفته است که عقل، فقط کليات را مي فهمد. اما پيامبر… مي‌فرمايد در جزئيات تعقل کنيد. پس چه کار کنيم؟ مي بينيم که فارابي، يوناني زده ترين حکم را در اولين حرکت‌هاي فلسفه مان صادر کرده است. فارابي مي‌گويد فلاسفه و انبيا از يک سنخند. هر دو از عقل فعال مي‌گيرند. اما فلاسفه، کليات را با عقلشان مي‌گيرند و انبيا با قوه خيالشان! و ما مي‌دانيم که خيال از منظر تفکر يوناني، کم بهاتر از عقل است. نمونه‌ي ديگر اين که در فرهنگ يوناني، مقولة ماده، تحقير شده و نجس است. فلذا فلاسفه ما معاد جسماني را در حد نفوس ضعيف مي‌دانند، در حالي که اين سخن، مخالف قرآن است. مقولة ماده نيز مخلوق خدا و شريف است. مي‌بينيد که ما بر اساس القائات يوناني، وحي را بين قوه‌هاي خيال، حس و عقل تقسيم کرده‌ايم. خيال را به انبيا و عقل را به فلاسفه داده ايم. آيا اين ظلم نيست؟ سپس همين راه را در عرفان ادامه داديم. در عرفان، عقل ما با جبروت ارتباط برقرار مي کند و حقايق را مي‌گيرد. اين حقايق، در باطن ما به ساحت خيال نزول پيدا مي کند. اين مطلب را ابن سينا نيز مي گويد. از خيال به حس مشترک و از حس مشترک به زبان مي رسد. يعني ما هيچ گاه، وحي ناب را در دست نداريم. وحي ناب آن عقل ما، آن کلي فهم ما در عالم کليات و مجردات است. هزار بار تصفيه مي شود و کوچک و کوچک تر مي گردد تا از زبان ما جاري شود. حاج ملا هادي سبزواري مي گويد: به خاطر همين است که قرآن، مُثَل ناميده شده، چه آن که نماد آن حقايق است! ما بايد از اين سخنان عبور کنيم. قرآن صريح و مبين است. قرآن حقايق را بيان مي کند. حقايق جزئي اند. مفاهيم کلي، تنها ابزار ذهن ما براي مطالعه‌ي همين جزئيات هستند. شما بايد بدانيد که من ناطق هستم يا نه. اين که هر انساني ناطق است، وجود خارجي ندارد.

راجع به مسأله‌ي تعارض نيز اشاره‌اي داشته باشم. ما نبايد آن عقلي را که با اصول و مباني يوناني مجهز است، چنان اصل قرار بدهيم که بگوييم همه چيز را درک مي کند. آن عقل، طبيعت را هم نتوانسته بود درک کند. غربي‌ها نيز زماني که خود را از آن عقل نجات دادند، توانستند طبيعت را درست بفهمند يا تا حدودي بفهمند. ما چگونه مي‌خواهيم که تمام حقايق وحياني را با اين عقل درک کنيم؟ من معتقد نيستم که ما حق نداريم بفهميم، زيرا خدا خواسته است تا ما بفهميم. اما همگان، همه چيز را يکجا نمي‌فهمند. ما نمي‌گوييم که مسائلي چون معاد جسماني، براي هميشه قابل فهم نيست. مثلا زماني معراج براي ما مسأله بود. خلق افلاک مسأله بود. اما اکنون مي دانيم که چنين معماهايي وجود ندارد. برايمان حل شده است. آيا معاد جسماني نيز روزي چنين نمي شود؟ چه دليلي داريم که بگوييم نمي شود؟

نکته‌ي ديگر اين که اگر ما، يک چيز از دين را با عقل ثابت کرديم، نتايج مترتب بر آن، طبيعي است که عقلي باشد. يعني اگر ما اثبات کرديم که نبي اکرم…، پيامبر است و با عقل پذيرفتيم که ايشان صادق است، آن گاه اگر با اسناد درست از ايشان روايت داشتيم که “آ مساوي ب” مي باشد، اين براي ما ارزش عقلي دارد. هرچند که خودمان، “آ مساوي ب” را با مقدمات عقلي ثابت نکرده باشيم.

صحبتم را با شعري از فردوسي ختم مي کنم که:

به يزدان خردمند نزديک تر

بد انديش از روز تاريک تر

گراينده بادي به فرهنگ و راي

به يزدان خرد بايدت رهنماي

تبصره

جناب آقاي دکتر يثربي در خلال سخنراني خويش، در توضيح فلسفه‌ي سياست، بزرگ‌ترين مشکل را “قدرت” دانسته و به طرح تئوري خويش مبني بر حذف سلطه در اسلام پرداخته‌اند. ايشان در اين راستا، کلمه‌ي “وليّ” را به معناي دوست و دلسوز تفسير نموده اند.

از آن جا که اين مطالب در چارچوب موضوع اصلي بحث نمي گنجيد، لذا در اين قسمت ذکر مي‌گردد:

از نظر فلسفه‌ي سياست، بزرگ‌ترين مشکل سياست، مساله‌ي قدرت است. چه اين که اگر بتوانند قدرت را حل کنند، واقعا مشکل بشر را از نظر سياسي حل کرده‌اند. قدرت، فساد، ستم و بدبختي مي‌آورد. چه بسيار مردمي که در طول تاريخ، در زير سلطه ها و قدرت ها از بين رفته اند. غرب با تلاش خود به آن جا رسيده است که قدرت را کنترل نموده و راحت منتقل نمايد. يعني ديگر اين گونه نمي‌شود که وقتي آغامحمدخان به جاي لطفعلي خان مي‌آيد، تمام مردم کرمان نابينا بشوند. خير، انتخابات برگزار مي‌کند. يکي تحويل دهد به ديگري. مثلا يک دوره “اوباما” بيايد. سياه بيايد به جاي سفيد. اما آيا فقط همين است؟ خير. مسيحيت خدا را از آسمان کشيد به تن يک انسان: عيسي. هدفش اين نبود که عيسي را بزرگ کند. هدفش اين بود که خدا را بياورد در زمين، از عيسي به خودش منتقل کند و از خودش به جانشينانش. تمام فيلسوفان سياست اقرار مي کنند که سلطه و بي‌رحمي، در هيچ کجا در کار نبوده است، مگر اين که شرک، در آن جا رد پايي داشته است. اين جا مي‌فهميم هشدار قرآن را که مي‌گويد :

ان الشرک لظلم عظيم.[۲۸]

من به اين نتيجه رسيده ام که طرح اسلام، حذف قدرت از جامعه‌ي بشري است. جامعه بدون قدرت اداره مي شود، يعني بر اساس فهم و بر اساس ايمان. اين که چه زماني مي توانيم به اين جامعه‌ي آرماني برسيم؟ شايد طول بکشد. اما قطعا جامعه ي اسلامي ما، جامعه‌اي خالي از سلطه است. خالي از قدرت است. مدينة النبي است که هيچ کس بر ديگري سلطه نداشت. کوچک‌ترين کاري که پيش مي‌آمد، آن که با وحي در ارتباط بود، مي‌فرمود بياييد ببينيم چه بايد بکنيم. مديريت انتخاب مي‌کردند. مسئوليت مي‌دادند. سلطه مطرح نبود. در آيه‌ي:

الله ولي الذين آمنوا … [۲۹] کلمه ي وليّ به معناي “دوست” است. محمد… وليّ شماست؛ يعني دوست شماست. “اولي بکم من انفسکم” يعني دلسوز تر از خود ما به ماست. اما ما بايد مسئول باشيم و کار کنيم.

پس تعامل ما با قرآن اين گونه است. من قرآن را اين گونه مي فهمم که بشر، بايد راهش را برود. اما راهنما هم به او کمک مي‌کند و اين حمايت است.

دکتر برنجکار:

من فقط اشاره اي به فرمايش آقاي دکتر يثربي مي کنم. ايشان کلمه‌ي ” وليّ ” در قرآن را به معناي دوست و حامي تفسير فرمودند. من تفسير ايشان راجع به “ولي” را قبول ندارم. ” وليّ ” در لغت به معناي پشت سر هم آمدن است. آن کسي را كه جلو مي‌اندازند و همه پشت سرش مي‌روند، او وليّ است. البته لازمه ي اين، دوست داشتن هم هست. کسي که پشت سر کسي مي‌رود، يعني از او پيروي مي کند. پس دوست هم دارد که از او پيروي مي کند. سرپرست هم که مي‌گويند به همين معناست.

بيانات آيت الله سيدان

بسم الله الرحمن الرحيم والحمد لله رب العالمين و خير الصلوة و السلام علي خير خلقه حبيب اله العالم ابي‌القاسم محمد و علي آله آل الله واللعن علي اعدائهم اعداء الله من الآن الي يوم لقاء الله.

انما يتذکر اولوا الالباب. [۳۰]

قال الامام جعفر بن محمد الصادق†: حجة الله علي العباد النبي و الحجة في ما بين العباد و بين الله العقل. [۳۱]

ابتدا تشکر مي‌کنم از عزيزاني که شرکت کردند و آقاياني که افاضه فرمودند و بهره مند شديم. قرار بر اين نيست که بنده صحبتي داشته باشم و طرح بحثي کنم. خصوصا آن که صلاح ديدم، همان فرصتي را هم که در نظر گرفته شده بود، در اختيار عزيزان قرار دهم، تا بحث تکميل گردد. از همه‌ي بزرگواراني که در اين مجلس شرکت کرده اند، تشکر مي کنم. بايد گفت که شرکت اين عزيزان در اين محفل – همچنان که در جلسه ي قبل عرض کردم – حکم تشويق و اصلاح دارد. تشويق شان براي ادامه ي چنين جلساتي، و اصلاح شان وسيله‌ي رشد اين برنامه ها.

بحمدالله بيشتر آن چه آقايان فرمودند، هماهنگ بود. بحث تعامل نيز در حد لازم مطرح شد. البته دقايقي در اين بحث مي‌باشد که فرصت بسطي از ناحيه‌ي اين حقير نيست. حديثي هم که خواندم، اجمالا به همه‌ي مسائلي که تشريح و مطرح شد، توجه مي‌دهد. بايد گفت که انبياء، در ارتباط با عقول بشر، مذکٍّرند. خداوند متعال، پيامبران را فرستاده است تا حجتي بر عباد باشند و مذکٍّر. عقولي را هم که داده است، حجتي است بين خداوند متعال و مردم. در ارتباط با اين مطلب، دو سه جمله اي در مدارکمان داريم. در دعاها مي خوانيم:

اللهم عرفني نفسک … [۳۲]

خدايا، تو خودت را به ما معرفي کن. چه اگر معرفي نکني، پيامبرت را نمي‌فهميم و اگر پيامبر را نشناختيم، حجت تو را نمي‌شناسيم.

ولي در بعضي از مدارک وحياني اين گونه است که:

بنا عرف الله …،[۳۳] به وسيله ما خداوند شناخته شد.

اين سؤال پيش مي‌آيد که مسأله‌ي شناخت، گاهي از ناحيه‌ي خداي متعال شروع مي شود و گاهي از ناحيه ائمه‰. يکي از پاسخ‌ها اين است که مسأله‌ي اجمال و تفصيل مطرح است. به اجمال از ناحيه ي پروردگار است. اگر خدا را نشناسيم، به مسائل بعدي نمي رسيم. شناخت اجمالي، از ناحيه ي حضرت حق شروع مي شود و تفصيل اين شناخت، در ارتباط با حجت هاي الهي است. در ابتدا عقل، آن چه را که حق است به اجمال مي فهمد. ولي در شناخت تفصيلي، و براي آن که انسان حق را بهتر بفهمد و به انحراف نيفتد، تذکرات انبياء و اوصياء انبياء و ائمه‌ي معصومين‰ وارد شده است. در حقيقت، تعلمي است من ذي علم، در ارتباط با همه ي اين معارف. بهره گيري از اين شخصيت هاست. لذاست که در رواياتي که اشاره شد و فرمودند، مي بينيم که عقل و حجج الهي را در رديف يکديگر و به عنوان حجت باطن و حجت ظاهر ابلاغ نموده اند.

در ارتباط با مسأله “ولي” و “أولي” نيز مسائلي است که به تفصيل بيشتري نياز دارد. اما اجمالا اين که براي اين کلمه، معاني متعددي وجود دارد. اما معناي آن، با توجه به قرائن خاصي که داريم، مثل جريان غدير يا سخنان پيامبر گرامي اسلام… و بعضي از آيات شريفه ي قرآن، همان سرپرستي و اختيارداري است که همراه با همان حمايتي است که فرمودند و تعبير بسيار خوبي هم بود.

اميدواريم که خداوند متعال توفيق عنايت فرمايد تا اين نشست هاي اعتقادي، در مباحث بسيار مهمي که ضرورت بيشتري نيز دارد، انجام پذيرد. مي توان گفت که اين جلسات، نشست هاي مقدماتي است تا به مباحث مهم‌تري که بيشتر مورد ابتلاء مي باشد، برسيم. اميدواريم که با تعقل در وحي، هر چه بهتر در مسير آن چه که حق است، قرار بگيريم و خداوند متعال براي بررسي همه ي اين مسائل، فرصت هايي کرامت فرمايد و همگي مان بيشتر بتوانيم از فضاي بحث هاي آزادِ همراه با تفاهم، بهره مند گرديم.

خداوند توفيقات همة‌ ما را در آن چه که سعادت ما در آن است زياد بفرمايد، و توفيق هرچه بيشتر و بهتر تثبيت مکتب اهل بيت‰ را به همه‌ي قشرها کرامت بفرمايد، چه آن كه کشورمان، کشور اسلامي و جامعه مان، جامعه ي اسلامي است و از موقعيت خطير رهبري تا بقيه‌ي مراحل، همه علاقمند خاندان عصمت و طهارت بوده و افتخار نوکري اهل بيت‰ را دارند. والسّلام عليكم و رحمة الله و بركاته.

  1. – مومنون / ۱۲ تا ۱۴٫
  2. – بحار الانوار، ج۱، ص ۱۵۳٫
  3. – غرر الحكم.
  4. – بحارالانوار، ج۱، ص ۹۲٫
  5. – همان ، ص ۹۶٫
  6. – همان ، ج۷۸، ص ۱۱۱٫
  7. – همان، ج ۱، ص ۹۴٫
  8. – كافي، ج۱، ص ۱۶٫
  9. – پيشين.
  10. – بقره / ۲۶۹٫
  11. – آل عمران / ۱۹۰٫
  12. – کتاب متافيزيک، فصل ۱۲، بخش ۷٫
  13. – کتاب متافيزيک، ترجمه دکتر شرف، فصل۸،ص۴۰۷٫
  14. – انبياء / ۲۲٫
  15. – تحف العقول، ص۳۲۷٫
  16. – نهج البلاغه، ج۱، ص۲۳٫
  17. – کافي، ج۲، ص۱۳٫
  18. – آل عمران/ ۱۴۴٫
  19. – بقره/ ۲۷۲٫
  20. – آل عمران/ ۱۲۸٫
  21. – يونس/ ۱۹٫
  22. – رعد/ ۱۱٫
  23. – ملک/ ۱۰٫
  24. – اسراء/۸۵ .
  25. – يوسف/۷۶٫
  26. – طه/۱۱۴٫
  27. – مؤمنون/۵۳٫
  28. – لقمان/۱۳٫
  29. – بقره/۲۵۷٫
  30. – رعد/۱۹٫
  31. – کافي،ج۱،ص۲۵٫
  32. – کافي،ج۱،ص۳۳۷٫
  33. – توحيد، شيخ صدوق،ص۱۵۲٫