نقد و بررسی تأثیر آرای فلسفی صدرا پیرامون واجب الوجود بر فهم او از آیات قرآن

نقد و بررسی تأثیر آرای فلسفی صدرا پیرامون واجب الوجود بر فهم او از آیات قرآن

منبع: مجله فلسفه و کلام اسلامی . پاییز و زمستان ۱۳۸۹ – شماره ۲

نقد و بررسی تأثیر آرای فلسفی صدرا پیرامون واجب الوجود بر فهم او از آیات قرآن

نویسنده:دکترعلی ارشد ریاحی

چکيده

در اين مقاله تأثير آراي فلسفي صدرا دربارٔە «واجـب الوجود‌» بر فهـم او از‌ آيـات‌ قـرآن مورد نقد و بررسي قرار گرفته است . به اين مـنظور، همۀ کتب تفسيري و فـلسفي صــدرا مطالعه و مواردي کـه او، تحـت تـاثير آراي مـذکور، از آيـات قـرآن معناهـايي غيـر از معناهاي ظاهري‌ برداشت کرده جمع آوري شده اند. سپس بـا توجـه بـه سـاير آيـات و روايات ، و معناي ظاهري و شأن نزول و سياق آيـات مـورد بحـث ، و قـرائن موجـود در آنـها، و با توجه به خصوصياتي که پيرامون‌ موضوع‌ مذکور در فلسفه ذکر شده اسـت ، و همچنين نظر به استحالۀ لوازم عقلي برخي از تفاسير صدرا، صحت و سقم برداشت هاي مذکور معلوم شده و اين نتيجه به دست آمـده اسـت که‌ از‌ ٧ تفسيري کـه صـدرا تحـت تاثير آراي مذکور ارائه داده است ، تنها در يک مورد مي توان برخي مطالب را تأييد کرد.

طرح مسئله

صدرا دربارٔە واجب الوجود، که همان شـدت و تأکـد وجـود اسـت ، آرا و نظراتـي دارد کـه برخي از‌ آنها‌ درست‌ و خدشه ناپذيرند. در اين مقالـه‌ آراي‌ صـدرا‌ پيرامـون ايـن موضـوع مـورد نـقد و بررسي قرار نگرفته است ، زيرا نقد و بررسي هر يک از آن ها نيازمنـد مقالـه اي مستقل‌ است‌ ، بلکه‌ با فرض صحت آنها، تأثيرات شان بر فهم‌ صـدرا‌ از آيـات قـرآن مـورد بررسي و نقادي قرار گرفته اسـت ، تـا از اشـکال هاي مبنائي نيز خودداري شـود.

بـرخي از‌ آراي‌ فـلسفي‌ صدرا پيرامون موضوع مذکور در فهـم او از آيـات قـرآن‌ تـأثير داشته و موجب شده است که وي از آيات‌ قرآن‌ معنائي‌ غير از معنـاي ظـاهري بـرداشـت کـند. اين تـأثيرات از ميان آثار‌ صدرا‌ جمع آوري شده و مورد نقد و بـررسي قـرار گرفتـه انـد.

پس از تفحا بسيار در ميان آثار‌ فلسفي‌ و تفسيري‌ او، هفـت مـورد از تـأثيرات مـذکور جمع آوري شده و به ترتيب قرارگرفتن‌ آيات‌ در‌ قـرآن کـريم ، مـطرت شده اند.

آراي مهمي ، از قبيل قوس نزول و صـعود کـه بـه‌ افـعـال‌ اسهـي‌ مربـوم اسـت ، برهـان صديقين ، قاعدٔە بسيط الحقيقه ، و … در فهم صدرا از آيات قرآني مـزثر‌ بـوده‌ انـد و در نتيجـۀ تأثيرات آنها، وي از آيات مـهمي ، مـانند آيۀ نـور، معناهايي‌ غيـر‌ از‌ معـاني ظـاهري برداشـت کرده است . با نقادي اين برداشت هــا، تــأثيرات مـذکور مـورد نقـد‌ و بررسـي‌ قـرار گرفتـه و مشوا شده است که در چه مواردي آراي فلسفي صدرا تأثير‌ مـزبت‌ داشـته‌ و مـوجب شـده است که وي به يور صحيي از قرآن برداشت کند و در چه مواردي‌ چنين‌ نـبوده اسـت .

هـدپ اصلي اين مقاله تنها تعيين صحت و سقم برداشت هاي‌ مـذکور‌ اسـت‌ ، نـه ارائـۀ تفسير صحيي آيات. از اين رو در بـسياري از مـوارد بـه بيان اشکال‌ هاي‌ وارد‌ بر تفسير صدرا کفايت شده است ، بدون اين که تفسيري براي آياتـ‌ پيشـنهاد‌ شود.

در نقد تفسيرهاي صدرا سعي شده است که به ساير آيات و روايـاتي کـه در ذيـل‌ آنـ‌ آيات نـقل شـده اند نيز توجه شود، شأن نزول آيات و قرائن موجـود‌ در‌ آنهـا مـورد توجـه قرار گيرد، از ظـاهر‌ آياتـ‌ و سياق‌ آنها غفلت نـشود و اسـتحالۀ لـوازم عقلـي تفـسيرهاي‌ صدرا‌ بررسي شود. همچنين سازگاري يا نـاسازگاري تـفسيرهاي او بـا خـصوصياتي کـه در فلسفه‌ پيرامون‌ موضوع مورد بحث بيان شده‌ است‌ مورد رسيدگي‌ قرار‌ گرفته‌ اسـت .

چـنان که گذشت ، در اين‌ مقاله‌ تفسيرهاي صدرا در مورد ٧ آيه مـورد نقـد و بررسـي قرار گـرفته اسـت . در‌ هـر‌ مورد، ابتدا آيه و سـپس ترجمـۀ آن‌ ذکـر شـده اسـت . در‌ پايـان‌ مقاله ، خلاصه و نتاي، آن بيان‌ شده‌ اسـت .

.) آيۀ نـخست

«شـهد الله منه س وله الا هوS» (آل عمـران /١٨) ترجمـه‌ : «خداونـد‌ گـواهي مـي دهـد کـه معبودي‌ جز‌ او‌ نـيست S». ايـن آيـهـ‌ بـه‌ برهـان صـديقين اشـاره دارد‌ (صـدرالمتالهين‌ ، الشواهد الربوبية ، ٤٦) روش صديقين اين است که با ملاسظۀ سقيقـت وجـود مطلـق بــه‌ شـهود‌ سق نائل مي شوند، لذا بر‌ ديگر‌ يـرق تـرجيي‌ دارد‌، زيـرا‌ در ايـن يريقـه شـاهد‌ و مشهود و شهادت هـمان وجـود است (همو، مجموعه رسائل فلسفي صـدرالمتالهين ، ٣١٤).

نـقد و بـررسي

در بـرهان‌ صديقين‌ همواره از يک سزمۀ سقيقت وجود‌ به‌ سـزمۀ‌ ديگـر‌ آن‌ استدسل مي شود‌.

براي‌ مزال، در تقرير صدرا از اين که سقيقت وجود يا رابط اسـت يا مـستقل ، و رابـط بـدون‌ مستقل‌ محال‌ اسـت ، وجـود مستقل ، کـه بـاسترين مـرتبۀ وجـود‌ اسـت‌ ، اثبـات‌ مـي‌ شـود‌. در‌ بـرهان صـديقين هرگز از باسترين مرتبۀ وجود، کـه همـان اللـه اسـت ، بـه واجـب الوجـود استدسل نـمي شـود، درسالي که در اين آيه خود خداوند به اين کـه‌ معبـودي جـز او نيـست گـواهي مـي دهد. بنابراين معلوم مي شـود کـه مدلول اين آيه غير از برهان صديقين است .

ذکر اين نکته سزم است که در اين آيه خداوند‌ بر‌ تـوسيد خــود گـواهي مـي دهـد، در

سالي کـه بـرهان صـديقين براي اثبات اصـل وجـود خداونـد اسـت و تنهـا تـقريـري از بـرهـان صديقين که علاوه بر اثبات خداوند، صفات او را‌، از‌ قبيل توسيد، نيز اثبات مي کند، تـقرير صـدراست .

اگر بوواهيم آيۀ مذکور را بر برهاني از بـراهين فـلـسفي تطبيـق کـنـيم ، بـايـد آن را‌ بــا‌ برهان بسيط الحقيقۀ صـدرا که‌ براي‌ اثبات توسيد است ، منطبق سازيم . زيرا در اين برهان از اين که خداوند وجودي بسيط و نامحدود است ، و بـا تـوجه بـه ايـن کـه وجـود نامحـدود‌ جائي‌ بـراي غـير بـاقي نـمي‌ گـذارد‌، وسدت خداوند اثـبات مـي شود. در واقع از صفت نامحدود و صرپ بودن خداوند وسدت او اثبات مي شود، لذا مي توان گفـت کـه خـداونـد بــا صــفت بسايت خود بر وسدت‌ خود‌ گواهي مـي دهـد.

مـي تـوان گـفت کـه خداوند با قول خويل نيز بر وسدت خويل گواهي مي دهد. در اين آيه و در بسياري از آيات، خداوند مي فرمايد: معبودي جز‌ الله‌ نيست . ايـن‌ کـلام خداونـد شهادت قولي است و مستلزم دور هـم نيست ، زيرا پس از اثبات خداونـد و پـس از اثبـات‌ رسالت پيامبر به وسيلۀ معجزات او، مي توان صفات خداوند، از‌ جمله‌ توسيـد‌ را بـه وسـيلۀ وسي اثبات کرد.

برخي از مفسران ، از جمله مرسوم يبرسي (٤١٩/١) تـرجيي داده انـد کـه‌ آيـۀ مـورد بـحث را بـه شهادت فعلي تفسير کنند. خداوند از راه شگفتي‌ هاي‌ خلقت‌ (که فعل اوسـت ) و ابتکارهاي سکيمانه که همانند گو هان اند، بر يکتايي خود شهات مي‌ دهد. وسدت ساکم بر نظام عـالم دليل بـر وسدت خالق آن است .

از‌ آنچه گذشت ، معلوم شد‌ که‌ آيۀ مورد بحث را مي توان به شهادت صـفاتي ، فعلـي و قولي خداوند بر توسيد تفسير کرد. ولي آن را نـمي تـوان به برهان صديقين مربومدانست .

/) آيۀ دوم

«قـل مـي شي ه مکبر‌ شهادلچ، قل الله شهيد بينـي و بيـنکم S» (انعـام/١٩). ترجمـه : «بگـو:

باسترين گواهي گواهي کيست د بگو: خداوند گواه ميان من و شماست S».

غيرواجب نمي تواند دليل بـر واجـب باشد، بلکه او برهان بـر‌ تـمام‌ اشياه است . زيـرا علـم

يقيني به معلول تنها از يريق علم به علت آن ممکن است ، چنان کـه قـرآن مـي فرمايـد:

«قل مي شي ه S» (صدرالمتالهين ، المبدأ و المعاد، ٤٦).

نقد و بررسي‌

صدرا‌ شهادت خداوند را در اين آيه بر وجــود خــويل دانـسته و گمـان کـرده اسـت کـه مدلول آيه اين است که گواهي واجب الوجود بر خود باسترين گواهي هاست و براي اثبـات‌ خداوند‌ نيازي به غيرواجب نيست (برهان صـديقين )، درسـالي کـه در ايـن آيـه شـهادت خداوند بـر سـقانيت رسالت سـهرت محمد (ر) است . زيرا، اوسچ، در مورد شأن نـزول ايـن آيه نقل شده‌ است‌ که‌ جمعي از کفار به سهرت‌ محمد‌ (ر) گفتند‌ کـه ما از علماي اهـل کتام استفسار کرديم که آيا در کتب شما نبوت مـحمد (ر) ذکـر شـده است . همۀ آنهـا انکار‌ کردند‌. اکنون‌ کسي را به ما نشان بده تا بر‌ نبوت‌ تو گواهي دهـد.  سـپس خداوند اين آيه را نازل کرد (العروسي ، ٧٠٦/١). ثانياچ، خداوند در اين آيه به پيامبر‌ دستور‌ مي‌ دهد که بـه کـفار بـگويد شهادت خداوند باسترين شهادتهاست . کفار‌ صدر اسلام در وجود خداونـد شک نداشتند و مسشلۀ مورد اختلاپ آنـها با پيامبر سقانيـت نبـوت آن سـهرت بـوده‌ ، و واضي‌ است‌ که شهادت خداوند نيز در مـورد مسشلۀ مورد اختلاپ خـواهد بــود‌، نـه‌ مـسشله مورد اتفاق . ثالزاچ، همان يور که علامه يبايبائي (٣٥/٧) متذکر شده اند، از اين که‌ شهادت‌ به‌ «بيني و بينکم » مقيد شده است ، معلوم مي شود که خداوند بين پيامبر‌ و قوم‌ او‌ کـه دو

يرپ خصومت انـد، شاهد است و چون مي دانيم که خصومت آن سهرت‌ با‌ قوم‌ او بـر سـر مسشلۀ نبوت و وسي بوده است (در ادامه آيه با جملۀ «و موسي‌ ولي‌ هـذا القـرآن » بـه ايـن مطلب اشاره شده است )، نتيجه مي گـيريم کـه شـهادت‌ خـدا‌ همـان‌ گـواهي او بـر نبـوت

سهرت محمد (ر) است . جملۀ «الذين آتيناهم الکتام يعرفونه کما يعرفون‌ ابنـاههم‌ » در آيۀ بعدي نيز اين مطلب را تأييد مي کند.

از آنچه گذشت‌ ، معلوم‌ شد‌ که شهادت خداوند در اين آيه بـر سـقانيت رسـالت پيـامبر اسلام است و هيي ربطي به‌ شهادت‌ خداوند بر خويل (برهان صديقين ) ندارد.

٠) آيۀ سوم

«م ولم ير الذين کفروا‌ من‌ السموات‌ و الارض کانتا رتقاچ ففتقناهمـا و جعلنـا مـن المـاه کـل شي ه سي ، مفلايزمنون » (انـبياه/٣٠) تـرجمه : «آيا‌ کافران‌ نديدند‌ که آسمان هـا و زمـين بـه هم پيوسته بودند و ما آنها را از‌ يکديگر‌ باز کرديم و هر چيز زنده اي را از آم آفريـديم د آيا ايمان نمي آورندد».

وجود نامحدود‌، که‌ به اصطلات عرفا وجـود مـطلق نـاميده مي شـود، تمـام اشـياه اســت ، بـدون‌ اينـ‌ که در آن ترکيبي باشد. زيرا وجود‌ مطلق‌ فاعل‌ و مبدم تمام اشياه اسـت و مبـدم

هر کمال‌ و فهيلتي‌ بايد به نحوي برتر واجد آن کمال و فــهيلت بـاشـد. بـنـابراين ، وجـود مطلق بر‌ تمام‌ وجودات مقيد و محدود اسـايه دارد‌ و تـمام‌ آنها را‌ در‌ بر‌ مي گيرد و شـامل مي شود، بدون‌ اين‌ که در آن کزرت راه يابد. در اين آيه «رتـق » بـه وجـود‌ مطلـق‌ واجبـي اشاره دارد کـه بـاستر از‌ آن مـرتبه اي نيست‌ و معناي‌ آيه اين است که تمام‌ اشياه‌ به وجـود جمعي واجـب واسد بسيط موجود بودند و سپس به صـورت موجـودات مقيـد‌ (آسـمان‌ و زمين و….) تفصيل داده شدند و منظور‌ از‌ «ماه‌» همـان ا نفاـس رسـمـاني‌ (وجــود‌ مـنبـسط ) است که صادر‌ اول‌ (به اصطلات عرفاه) ناميده مي شـود. زيـرا آم سقيقـي هـمـان رسـمـت واسعۀ خداوند است‌ که‌ تمام اشياه را شامل مي شود‌ و همان‌ فيض جود‌ اوست‌ که‌ بـر هــر مـوجودي عـبور‌ کرده است . به عبارت ديگر، همـان وجـودي اسـت کـه عرفـا آن را نفـس رسـماني يا‌ وجـود‌ مـنبسط مي نامند. همان يور که‌ اصل‌ وجود‌ سقيقـت‌ واسـدي‌ اسـت کـه داراي‌ مراتب‌ است ، صفات سـقيقي وجـود، از قـبيل سيات، نيز در تمام مراتب وجود تحقـق دارند و، بنابراين ، هر‌ موجودي‌ واجد‌ مرتبـه اي از سيـات اســت (صــدرالمتالهين ، الأسـفار‌ الأربعه‌ ، ٧/٦ـ١١٦‌).

نقد‌ و بررسي‌

اشکال‌ هاي ذيل به تفسير صدرا وارد است :

١ـ در اين آيه جداسازي (فتق ) آسـمان و زمـين و ايجـاد تمام موجودات زنده از آم بـه عنوان آيات اسهي براي کفار‌ بيان شده است . چنان که در سـه آيۀ بـعد از آن نيز نشانه هاي ديگري بر تدبير خداوند در جهان ذکر شده است و در آغاز آيه کـفار تــوبيخ شــده انـد‌ کـه‌ چرا اين آيات را نمي بينند. از يرپ ديگر، مي دانيم آيه و نشانه بايد امري قابل درک براي کفار بـاشد تـا بتواند آنها را به وجود پروردگار راهنمايي کند‌، لذا‌ هرگز نمي توان گفت کـه کـلمۀ «رتـق » به وجود مطلق جمعي و واه ە «ماه» به نفـس رسمـاني اشـاره دارد، زيـرا ايـن امور براي‌ کفار‌ قابل درک نيستند.

٢ـ اينـ‌ کـه‌ صـدرا مي گويد واه ە «رتق » به وجود مطلـق واجـب اشـاره دارد، از دو جهـت بايل است : الف) وجـود مـطلق واجبي که باستر از‌ آن‌ مرتبـه اي وجـود نـدارد‌، همـان‌ ذات مقدس خداوند است . بنابراين نشانه و آيه با آنچه نـشانه بـراي اثبات آن بيـان شـده اسـت بايد متحد باشند و سال آنکه چنين امري بـايل اسـت . نمي تـوان وجـود خـدا را‌ نـشانه‌ و آيه براي وجـود خـدا دانـست . م) فاعلي که آسمان و زمين را از يکديگر جدا سـاخته اسـت ، خداوند است و قابلي که اين جداسازي را قبول کرده اسـت ، يبـق تفـسير صـدرا، وجـود جـمعي‌ واسـد‌ بسيطي است‌ که همان ذات مـقدس اسـهي است . بـنابراين ، بـايد فـاعل و قابـل متحد باشند و سال آنکه اتـحاد فـاعل و قابل‌ در جائي که قبول صرفاچ بـه معنـاي اتـصاپ نيست محال است‌ .

٣ـ‌ کـلمۀ‌ «فـتق » به معناي جدا و باز کردن دو شــي ه پيوسـته و متـصل بـه هــم اســت

(يبرسي ، ٤٣/٤) و سال آنکه يبق‌ تـفسير صـدرا بايد آن را به معناي نازل کردن دانست .

زيرا وجود بسيط‌ جمعي‌ به‌ وسيلۀ تنزل داراي کـزرت مـي گردد. وجود مطلق در صورتي بــه صـورت وجـودات مقيد ظاهر‌ مـي شـود که از مرتبۀ باسي خـود بـه مراتب پـائين تنـزل يابـد.

واه‌ ە «فتق » هرگز به‌ معناي‌ تنزل دادن به کار نرفته است .

٤ـ آنـچه بـعد از تعبير «جاعال من » به معناي «آفـريدن از» قـرار مي گـيرد، هـمواره بـه علـت مادي مولوق اشـاره دارد. بنابراين ، در اين آيه‌ آم علت مادي موجودات زنده دانسته شده است و سال آنکه نفس رسماني علت فـاعلي اشـياه است . بنابراين کلمۀ «مـاه» نمـي تـوانـد بـه نـفس رسـماني اشـاره داشته باشد.

١) آيۀ چـهارم

«الله نـور‌ السموات‌ و الارض. مزـل نـوره کمـشکول فيهـا مـصبات، المـصبات فـي زجاجـل، الزجاجل کأنها کوکب د فري يوقد من شـجرل مـبارکـل زيتـونـل، س شـرقيل و س غربيـل. يکـاد زيتها يهي ه و لو لم تمسسه نـار. نـور عـلي نـور‌. يهـدي‌ الله لنــوره مـن يـشاه و يـهرم اللـه الامزال للناس و الله بکل شي ه عليم » (نور/٣٥). ترجمه : «خداوند نـور آسـمانهـا و زمـين است . مزل نور او همانند چراغداني است که در آن‌ چراغي‌ باشد. آن چراج درسبـابي قــرار گيرد، سبابي شفاپ و درخشنده همچون يک ستارٔە فروزان . اين چراج با روغني افروختـه مي شود که از درخت پر برکت زيتوني گرفته شده است‌ که‌ نه‌ شـرقي اسـت و نـه غربـي .

نزديک‌ است‌ بدون‌ تـماس بـا آتل شعله ور شود. نوري است بر فـراز نـوري. و خداونـد هـر کس را که بوواهد به نور خود هدايت‌ مي‌ کند‌. و خدا براي مردم مزل ها مي زند. و خداوند‌ به‌ هـر چـيزي داناست ».

نور و وجود از نظر معنا و سقيقت واسدند و اختلاپ آنها لفظي است ، همان يـور کـه ظلمت و عدم‌ نيز‌ چنين‌ اند. بنابراين ، معناي آيه اين است که خـداوند وجــود آسـمان‌ هـا و زمين است (صـدرالمتالهين ، اسـرار الآيات، ٣٥).

صدرا صحت ايلاق «نور» را بر خداوند اين گونه اثبات مي‌ کند‌ کـه‌ وجـود عـين ظهـور است ، زيرا هم در خارح و هم در ذهن‌ بنفسه‌ ظاهر است و غير خود را نـيز ظـاهرمي سـازد.

از يرپ ديگر، مي دانـيم کـه خداوند عين‌ سقيقت‌ وجود‌ است . بنابراين ، سـق تعـالي عـين ظهور، و به عبارت ديگر، نور است (همو‌، مفاتيح‌ الغيب‌ ، ٣٢٣).

صدرا در کتام تفسير خود پس از آن که «نـور» را در آيـۀ‌ مـذکور‌ بـه‌ وجـود تفـسير مي کـند، مـي افزايد که در اين آيه نوري که بر تمام‌ سقايق‌ امکاني تابيده است به «چـراج»، ماهيت هاي داني به «چراغدان »، ماهيت هاي عالي‌ به‌ «سبام‌»، وجود منبسط از سق تعالي بر خلق که هـمان نـفس رسماني اسـت به «روغن‌ »، و وجـودي‌ کـه از خداونـد بـر مرکبـات فيهان کرده است به «درخت پر برکت » تشبيه‌ شده‌ است‌ . اين فـيهان نه به شرق اسديت محض اختصار دارد و نه به غرم اعيان و مـاهيات. بـنابراين‌ ، مـعناي‌ آيه اين است که نور وجود و وجود سقيقي اي که از نوراسنوار‌ بر‌ ممکنات‌ تابيده است هماننـد چـراج مـشتعلي است کـه  در سـبام سقايق روتهاي عالي و جوهرهاي مجردي قرار‌ دارد‌ که‌ به وسيلۀ آنها جوهرهاي داني مـوجود مـي شـوند. روشنائي اين چراج از‌ روغن‌ نفس رسماني است کـه بـر تمام مراتب وجود منبسط شده است و بـه خاير اين که داراي‌ نهايت‌ لطافت و نزديکـي بـه منبع خير است ، نزديک است که بـر اشياه نور‌ وجود‌ بـتاباند، گـرچه آتـل فـيض اقـدس و مقدس به‌ آن‌ نرسيده‌ باشد. روغن مـشتعل از درخـت پربرکتـي اسـت‌ کـه‌ همـان فـيض مقدس است و نه به شرق اسديت اختصار دارد و نه به غرم‌ اعيان‌ . ايـن نـوري کـه بـر

سـقايق‌ اشياه‌ تجلي کرده‌ نوري‌ است‌ بر فراز نوري ديگر. زيرا نوري‌ عالي‌ و واجـب اسـت و از آن نور داني ممکنات ناشي مي شود. خداوند هر‌ کس‌ را که بوواهد به نور خود‌ هـدايت مي کند، يعـني‌ هـر‌ کس را که بوواهد با‌ تجلي‌ وجود قيـومي خـود موجـود مـي کنـد و بـا تجلي بـر او، از ظلمـت عـدم‌ محـض‌ بـه سـوي نـور وجـود صـرپ‌ خـارحاش‌ مـي‌ سـازد

(صدرالمتالهين ، تفسير‌ القرآن‌ الکريم ، ٥/٤ـ٣٥٤).

نـقد و بـررسي‌ اين‌ ادعاي صدرا که «نور» و «وجود» تنها از نظر لفص موتلفاند، به نظر صحيي نمي‌ رسـد‌. زيـرا در اين صورت بايد اين‌ دو‌ کلمه مترادپ‌ باشند‌ و يک‌ معنا از هر دو‌ بـه ذهـن متبـادر شـود، و

سـال آنـکه چنين نيست ، بلکه اين دو مساوق اند.

آنچه صدرا‌ در‌ مورد صحت ايلاق «نور» بر خداوند‌ گفته‌ است‌ کاملاچ‌ صحيي‌ است و در تأييد‌ آن‌ مي توان گفت که «نور» اگر به معناي آن چيزي بـاشد کــه بـنفـسه ظـاهر اسـت و غير‌ را‌ نيز‌ ظـاهر مـي سـازد، در اين صورت ، واضي‌ است‌ که‌ ايلاق‌ «نور‌» بر‌ خداونـد بـه يـور

سقيقي خواهد بود. و اگر به معناي آن چيزي باشد که اجسام را قابل رـيت مــي کـنـد، در اين صـورت ، مي گوئيم که در اين‌ آيه کلمه «نور» به نـحو اسـتعاري بر خداوند ايـلاق شـده است . چنان که در ساير آيات و روايات نيز ايمان ، قرآن ، پيامبر، ائمـه ، اسـلام ، علـم ، و S «نور» ناميد شده اند. هـر اسـتعاره‌ و تـشبيهي‌ به لحاگ مشابهت دو يرپ تـشبيه در صـفات بارز است . براي مزال «سـسين شير است »، يعني سسين شجاع است . صفت بارز نور همان به خودي خود ظاهر بودن و غير‌ را‌ ظاهر و آشـکار کـردن اسـت . از يرپ ديگر، مي دانيم کـه وجود ظاهر بنفسه و مظهر غير است و وجـود تـمام مولوقـات از خداونـد اسـت . بنـابراين‌ ، مي‌ توان گفت که خداوند تمام‌ مولوقات‌ را (آسمان ها و زمـين بـه کــل مـولوقـات اشــاره دارد) ظاهر کرده و خود بنفسه ظاهر است . و چون داراي اين صـفت بـارز نـور اسـت ، بــه نـحو‌ اسـتعاري‌ مي توان به خداوند‌ «نور‌» ايلاق کرد.

در مورد « مازال ف نوره S» بايد به اين نکته توجه داشـت (چـنان کـه خود صدرا نيز به اين مطلب عنايت داشته است ) که منظور از اين «نور»، آن نوري‌ که‌ در ابـتـداي آيـه بــه خـود خداوند ايلاق شده نيست ، زيرا کلمۀ «نور» به ضـمير خداونـد اضـافه شـده اسـت و ايـن اضـافه اضـافۀ سـميه است . لذا «نوره » به معناي نوري است کـه‌ از‌ آن خداونـد‌ اسـت ، يعنـي نوري که خداوند آن را افـاضه کـرده است (يبايبائي ، ١٣١/١٥). با توجـه بـه ايـن‌ مطلـب مي گوئيم : اين که صدرا «نوره » را نـور وجـود و مـوجود‌ سقيقـي‌ اي‌ معنـا کـرده اسـت کـه از خداوند بر تمام سقايق امکاني تابيده است ، به هيي وجـه صـحيي نيست‌ . زيرا‌، اوسچ، خداوند در ذيل آيه ، پس از تشبيه نور خود به چراغدان مذکور‌، مي‌ فرمايد‌: «خـداونـد هــر کــس را که بوواهد به نور خود هدايت مي کند». اين عبارت از‌ دو جهـت تفـسير صـدرا را ابطـال مي کـند: ١) نـور خـدا شامل همۀ مولوقات‌ نمي شود، بلکه خداوند‌ هر‌ کس را که بوواهد از آن بـرخوردار مـي سازد، و سال آنکه نور وجودي که از خداوند بـر سقـايق امکـاني تابيـده است همۀ مولوقات را شامل مـي شـود. ٢) نور خدا وسيلۀ هدايت‌ است ، در سـالي کـه نـور وجود سقيقي وسيلۀ ايجـاد اسـت . اين که صدرا هدايت کـردن را بـه معنـاي ايجــاد کــردن تـفسير کرده است ، خلاپ ظاهر آيه است . از آنچه گـذشت مـعلـوم‌ مـي‌ شـود کـه منظـور از«نور خدا» همان نور ايماني است که تنهـا بــه مــزمنين اختـصار دارد و آنهـا را بـه راه راست هـدايت مـي کند. ثـانياچ، اين آيـه در ســياق آيـاتـي‌ اسـت‌ کـه پيرامـون مقايـسه بـين مـزمنين و کـفار است ، و نوري که مزمنين را از کفار متمايز مي کند، نـور ايمـان و هـدايت اسـت ، نـه نور وجود. زيرا کفار نيز از فيض عــام‌ وجـود‌ برخوردارنـد. ثالزـاچ ، روايـاتـي کــه در تفسير اين آيه وارد شده انـد نـور مــذکور را بــه نـور ايمـان تفـسير کـرده انـد (الحـسيني البحراني ، ١٣٣/٤). رابعاچ، نور خدا در ساير آيات‌ بـه‌ مـعناي‌ نور ايمان و اسلام اسـت . بــراي‌ مـزال‌، «يريدونـ‌ ليطفشوا نور الله بـأفواههم و الله مـتم نوره و لو کره الکافرون » (صـف/٨).

بـا توجه به اين که منظور از «نور خدا» نور‌ وجود‌ و موجود‌ سقيقي اي که از خداونـد بـر مـمکنات تـابيده‌ است‌ نيست ، معلوم مي شود مـطالبي کـه صـدرا در مــورد ســاير تــشبيهات مذکور در آيه گفته صحيي نـيست . صدرا ساير‌ تـشبيهات‌ را‌ بـا توجـه بـه آراي فلـسفي و عرفاني خود پيرامون نحؤە تجلي‌ خداوند و بسط فـيض عـام وجود بر سقايق امکاني تفسير کـرده اسـت . از آنـجا کـه «نـور خدا» به مـعنايي‌ کـه‌ صدرا‌ ميگويد نيست ، صحت اين مطالب نيز زير سزال مي رود.

٢) آيۀ‌ پنجم‌

«يدبر الامر من السماه ولي الارض ثم يعرح وليه S» (سـجده /٥). تـرجمه : «امـور اين جهـان را از‌ آسمان‌ به‌ سوي زمين تدبير مـي کـند. سـپس بـه سـوي او بـاس مي رود‌ S».

خداوند‌ متعال‌ به نور عظمت خويل موجودات را به ترتيـب از بـاس بـه پـايين ايجـاد مي‌ کند‌ تا‌ به مادٔە ارضي منتهي شود. پس مادٔە ارضي آخـرين تـدبير امـر اســت . سـپس موجودات‌ را‌ از پايين به باس ارتقا مي دهد تا به نزديـک تـرين موجـود بـه‌ نـور‌ عظمـت‌ او منتهي شود. اين آيه به قوس نـزول و صـعود اشـاره دارد (صـدرالمتالهين ، شـرح اصـول‌ کافي‌ ، ٣٣٨/٣).

صدرا همين مطلب را بـا تـفصيل بيشتري در تفسير خود بيـان مـي‌ کنـد‌: در‌ ايـن آيـه

«امر» وجود في نفسه اشياه است و تـدبير وجـود مطلـق از يـرپ خداونـد متعـالش‌ افاضـۀ‌ ايجادي آن است . «من السماه ولي الارض» به موجوداتي اشاره دارد که‌ به‌ ترتيب‌ از عـقـول شـروع و به مادٔە عنصري ختم شده اند. زيرا وجود مولوق از عقلي قدسي‌ شروع‌ مي‌ شـود و به دنبال آن، عقول قرار دارند. سپس نفس کلي و، در پي‌ آن‌، سـاير نـفـوس فلکـي ايجـاد شده اند. بـعد از آن، صـور نوعي و در انتها هيوسي عنصري قرار‌ دارد‌. «ثـم يعـرح وليـه » بـه قوس صعودي اشاره دارد که از هيوسي اولي‌ شروع‌ و به مرتبۀ انبيا، اوليا، و ملائکۀ مقرم ختم‌ مي‌ شود‌ (صدرالمتالهين ، تـفسير القـرآن الکريم ، ٣/٦ـ٤٢).

نقد و بررسي‌

آيۀ‌ مـذکور بـه قوس نزول و صعود دسلت دارد. ولي قوس نزول و صعودي که مـدلول‌ ايـن‌ آيه است غير از آن‌ است‌ که صدرا‌ بيان‌ کرده‌ است . زيرا قوس صعودي که صـدرا‌ در‌ نظـر دارد در همين دنيا واقع مي شود. سـيري کـه مولوق از‌ مادٔە‌ اولي شروع مي کند و پـس از‌

يي مراسل وجود معدني‌ ، نباتي‌ ، سيواني ، و S، در انتهـاه بـه عـالم‌ عقـول‌ مـي رسـد در همين دنياست . و سال آنکه قوس صعودي که در آيه ذکر‌ شده‌ عروح به سوي خداسـت کـه‌ در‌ آخـرت‌ رن خواهد داد‌. زيرا‌، اوسـچ، در ذيل آيه‌ ظرپ‌ وقوع عروحش روزي معرفـي شـده است که مقدار آن هزار سال از سال هائي‌ است‌ که انسان هـا مي شمارند و واضي‌ اسـت‌ کـه چنين‌ روزي‌ از‌ ايام دنيوي نيست ، بلکه‌ از روزهاي اخـروي و مـعادل بـا هـزار سـال دنيـوي است . ثانياچ، روايات متعددي که در تفسير‌ اين‌ آيه وارد شده اند، ايـن روز‌ را‌ روزي‌ اخـروي‌ و ظرپ‌ عروح را قيامت‌ معرفي‌ کـرده  انـد (العروسي ، ٢٢١/٤).

در پايان ، ذکر اين نکته سزم است که واه ە «امر» هرگز‌ به‌ معناي‌ وجود في نـفسه اشــياه

اسـتعمال نشده است‌ ، بلکه‌ «امر‌» داراي‌ معاني‌ متعددي‌ است که مناسب ترين آنها بـا آيـۀ مذکور شأن و کـار است . و «تدبير» به معناي پشت سر هم قـرار دادن و سـامان بوـشيدن است (يبرسي ، ٣٢٥/٤). بـنابراين ، صدر آيه‌ بر اين مـطلب دسـلت دارد که خداونـد امـور و ششون مولوقات را از باس به پايين سامان مي بوشد و تدبير مي کند و چون تدبير خداونـد همان خالقيت اوست و، به عبارت ديگر‌، ربوبيت‌ اسهي عين خالقيت اوست ، لذا صدر آيـه تنها به اين مـطلب دسلت دارد که خداوند مولوقات را از بـاس بـه پـايين آفريـده اسـت و صحت تطبيق آن بر قوس نزولي‌ که‌ صدرا ذکر کرده است بر صحت وجـود مولوقـاتي از قبيل نفس کلي ، نفوس فلکي ، و S مبتني است .

٣) آيۀ ششم

«S مـولم يکـف بربک منه علي‌ کل‌ شي ه شهيد» (فصلت /٥٣). ترجمه‌ : S آيا‌ کافي نيـست که پروردگارت بر همه چيز شاهد و گواه است د

اين آيه به برهان صديقين اشاره دارد (صدرالمتألهين ، اسـرار الآيـات، ٢٦). بـه وسـيلۀ

سق‌ ـ تبارک‌ و تعالي ـ بـه تـمام اشياه‌ علـم‌ يقينـي ساصـل مـي شـود و او برهـان بـر هـر

شي هاي است . زيرا علم به او مستلزم علم به کيفيت صدور نظام سـببي و مـسببي واسـد است (مجموعه رسائل فلسفي صدرالمتألهين ، ٣١٤‌).

نـقد‌ و بـررسي

صدر آيه چنين است : «به زودي نشانه هاي خود را در ايراپ جهان و در درون جـان آنـان به آنها نشان مي دهيم تا براي آنان آشکار گردد که او‌ سق‌ اسـت ». در‌ مـورد ضـمير «او» در جملۀ «تا براي آنـان آشـکار گـردد کـه او سـق اسـت » دو استمـال وجــود‌ دارد. نـوـست اين کـه ضمير به قرآن برگردد. اين استمال با‌ سياق‌ آيه‌ سازگارتر است ، زيرا آيات قبـل در مورد کفر مشرکان به قرآن است و علامه يبايبائي (٤٣٠/١٧) نيز اينـ‌ اسـتمال را تـرجيي

داده اند. بنابراين ، استمال ذيل آيه ربطي به اثبات خدا‌ و صـفات‌ او‌ نـوواهد داشت ، بلکه در مورد کفايت خداوند براي سقانيت قرآن خواهـد بـود و، در نتيجـه ، بـه‌ برهـان صـديقين مربوم نوواهد بود. استمال دوم اين اسـت کـه ضـمير مذکور بـه‌ خداونـد برگـردد. در ايـن‌ صورت‌ ، با توجه به اين کـه کلمۀ «شهيد» داراي دو معناست : يکي شاهد و ديگري مـشهود

(همان )، معناي ذيل آيه چنين خواهد بود: شاهد بودن خدا بر هر چـيزي و يا مـشهود هــر شي‌ ه بودن او براي اثبات سقانيت خداوند کافي اسـت . بنـابراين استمـال نـيـز ذيـل آيـه ارتـبايي با برهان صديقين نوواهد داشت . زيرا در برهان صديقين نه از اين که تمام اشياه

بر خداوند‌ گواهي‌ مي دهـند وجـود خـداوند اثبات مي شود، و نه از اين که خداونـد بـر تمـام اشياه گواهي مي دهـد. در بـرهان صـديقين با نظر در خـود سقيقـت وجـود (صـرپ نظـر از‌ اشياه‌) خداوند اثبات مي شود. گرچه بـعـد از اثـبـات خـداونـد بـه وسـيلۀ آن برهـان ، وجـود مولوقات (اشياه) نيز به يريق برهان لمي اثبات مي گردد.

از آنـچه گـذشت ، معلوم شد‌ که‌ آيۀ مذکور در هر سـال ارتبـايي بـه برهـان صـديقين ندارد.

٤) آيۀ هفتم

«لقـد مـرسلنا رسـلنا بالبينات و منزلنا معهم الکتام و الميزان ليقوم الناس بالقـسط و منزلنـا الحديد فيه بأس شديد و مـنافع‌ للنـاس‌ S» (سديد‌/٢٥). ترجمه : «مـا رسـوسن خـود‌ را‌ بـا‌ دسيل روشن فرستاديم و با آنها کتام و مـيزان نـازل کـرديم تا مردم به عدالت قيام کنند و آهن را نازل کرديم که در‌ آن‌ نيروي‌ شديد و منافعي بـراي مـردم است S»

صدرا ابتدا مي‌ گويد‌ که موجودات عالم داراي ترتيب اند. نوـست عــالم امــر اســت کـه شامل عقول مجرد و ملائک مقرم است . سپس نفوس‌ مجرد‌، و بعد‌ از آن اجرام آسـماني ،

و در مرتبۀ بـعد عـناصر اربـعه قرار‌ دارنـد. موجـوداتي کـه بـه واسـطۀ مـواد و اسـتعدادها از عناصر اربعه موجود مـي شـوند عبارت انـد از معـادن ، نباتـات‌، و سيوانـات‌ (صـدرالمتألهين‌ ، تفسير القرآن الکريم ، ٧/٦ـ٢٨٦). وي بعد از بيان اين مقدمه مي‌ افزايد‌ که «لقـد مـرسلنا» به عالم ملکوتي اشاره دارد که بين خداونـد و خلـق واسـطه اسـت و شـامل مـلائـک‌ و انـبيـا‌ مي‌ شود. «م نزلنا معهم الکتام» به فـرشته اي دسـلت مـي کند که وسي‌ را‌ بر‌ قلوم انبيـا نــازل مـي کند. «ليقوم الناس بالقسط » به وجود صورت انـساني از جهـت‌ قـسط‌ و عـدلي‌ اشـاره مـي کـند که در کيفيات و کميات عناصر آن وجـود دارد و آن هـمان مـزاح‌ مـعتـدل‌ انــساني اسـت که شريفترين مزاحهاست . «و منزلنا الحديد» بـه مـرتبۀ معادن و «منـافع للنـاس » بـه‌ درجۀ‌ نباتات‌ اشاره دارد. زيرا آهن ابزار کاشت و برداشت اسـت (هـمان ، ٩ـ٢٨٧).

نقد و بررسي

مطالب مذکور‌ در‌ باس بـيشتر به تداعي معاني شـبيه اسـت ، تا به تفسير. ذهن فـلسفي صــدرا‌ با‌ شنيدن‌ اين آيه به ياد آن مطالب فلسفي افتاده است . لذا به نظر مي رسـد کـه‌ بــه‌ نـقـد جدي مطالب نيازي نباشد و تـنها ذکـر چـند اشکال واضي کـفايت کـند‌.

١ـ‌ «لقد‌ مرسلنا رسلناS» بـه فـرستادن انبيا به سوي بشر بـه عنـوان انـسان هـايي کـه راهنمائي بشر‌ را‌ به‌ عهده دارنـد دسـلت دارد، نه به عالم ملکـوتي کـه شــامل مـلائـک و يـا‌

سقيقت‌ انـبيا مـي شـود. فرستادگان خداوند وقتي مـي توانند براي بشر اسوه و الگو باشند که مانند انسان‌ ها‌ انسان باشند.

٢ـ «کتام» به خـود وسـي دسلت دارد. اگرچه وسي به‌ وسيلۀ‌ فـرشته نــازل شــده اســت ، کـلمۀ «کتام» به‌ آنـ‌ فـرشته‌ دسلتي ندارد.

٣ـ هدپ از ارسال رسل‌ اين‌ است که انسان ها به عدل قيام کنند. بنابراين ، انــسان هــا فـاعل و به‌ پاي‌ دارندٔە عدل معرفي شده اند‌ و سـال‌ آنـکه اعـتدال‌ مـزاح‌ انـساني‌ شــرم تحقـق انسان است . انسان ها‌ مزاح‌ معتدل انساني را ايجاد نمي کننـد و فاعـل آن نيـستند، بلکـه تحقق اين‌ مزاح‌ معتدل شرم وجود انسان در خارح‌ است .

٤ـ «سديد» به‌ مطلق‌ مـعادن اشاره ندارد، بلکه به‌ خصور‌ يکي از آنها (آهن ) دسلت مي کند.

٥ـ عدم اشارٔە «منافع للناس » به‌ مرتبۀ‌ نباتات بسيار واضي است .

نتيجه‌

در‌ اين‌ مقاله تفسيرهايي که‌ صدرا‌ تحـت تـأثير آراي فـلـسفي‌ خــود‌ پيرامـون «واجـب الوجود» در مورد ٧ آيه از آيات قرآن ارائه داده است مـورد نقـد‌ و بررسـي‌ قـرار گرفـت و نتايج، ذيل به دست‌ آمد‌:

١ـ با‌ توجه‌ به‌ خصوصيات برهان صديقين ، نمي‌ توان آيۀ ١٨ سورٔە آل عمران را بـر آن برهان تطبيق کـرد.

٢ـ بـا توجه‌ به‌ شأن نزول و قرائن موجود در آيۀ‌ ١٩‌ سورٔە‌ انعام‌، نمي‌ تـوان ايـن آيـه‌ را‌ به برهان صديقين مربوم دانست .

٣ـ تفسير «رتق » به وجود مطلق و «ماه» بـه وجـود منبسط در‌ آيۀ‌ ٣٠‌ سورٔە انبيا عـلاوه بـر اين کـه با‌ ظاهر‌ آن‌ آيه‌ و نيز‌ قرائن‌ موجود در آن ناسازگار است ، مستلزم دو امـر محـال است .

٤ـ اگرچه بيانات صدرا در مورد صحت ايلاق «نور» در آيۀ ٣٥ سورٔە نـور بـه خداونـد صـحيي‌ اسـت ، ولي تطبيق «نور خدا» بـر وجـودي که از خداونـد بـر سقـائق امکـاني تابيـده است با ذيل آيه و سياق آن و همچنين رواياتي که در تفسير آن آيه نقل شده اند‌ منافـات‌ دارد و، در نتيجه ، مطالبي که صدرا در تفسير ساير تشبيه هاي مذکور در آيه گفته اسـت بايل انـد.

٥ـ آيۀ ٥ سـورل سجده را با توجه به ذيل آن و رواياتي‌ کـه‌ در تفـسير آن نقـل شـده است نمي توان بر قوس نزول و صعودي که مورد نظر صدراست منطبق ساخت .

٦ـ با توجه به معاني‌ کلمۀ‌ «شهيد» و همچنين خـصوصيات بـرهان صديقين‌ ، نـمي‌ تـوان تطبيق آيۀ ٥٣ سورٔە فصلت را بر برهان صديقين تأييد کرد.

٧ـ تفسير صدرا در مورد آيۀ ٢٥ سورٔە سديد بيشتر تداعي مـعاني‌ است‌ تا تفسير.

فهرست منابع‌

١. الحسيني‌ البحراني ، السيد هاشم ، البرهان فـي تـفسير القـرآن، بنياد بعزت ، تهران ، ١٤١٥ ه ق.

٢. صدرالمتألهين (ملاصدرا )، محمد، الأسفار الأربعة ، ٩ جلدي ، انتشارات مصطفوي ، قـم ،

١٤٠٤ه ق.

٣. ــــــــ ، المبدأ و المعاد، تصحيي: سيد جـلال  الدين آشــتياني ، انجمـن‌ سکمـت‌ و فلـسفه ، تهران ، ١٣٥٤.

٤. ــــــــ ، مفاتيح الغيـب ، تـصحيي: محمـد خواجـوي ، مزسـسۀ مطالعـات و تحقيقـات فـرهنگي ، تـهران ، ١٣٦٣.

٥. ــــــــ ، الشـواهد الربوبة في المناهج السلوکية ، تصحيي: سيد جلال الـدين آشـتياني ،

مرکز نشر دانشگاهي ، تهران‌ ، ١٣٦٠‌.

٦. ــــــــ ، تفسير‌ القرآن الکـريم ، تصحيي: محمد خواجوي ، انتشارات بيدار، قم ، ١٣٦٦.

٧. همو، مجموعه رسائل فلسفي صدرالمتألهين ، تحقيق و تـصحيي: سامد‌ ناجي اصـفهاني ، انـتشارات سـکمت ، تهران ، ١٣٧٥.

٨. ــــــــ ، شرح اصول کافي ، تصحيي‌: محمد‌ خواجوي‌ ، مزسـسۀ مطالعـات و تحقيقـات فرهنگي ، تهران ، ١٣٦٦.

٩. ــــــــ ، اسرار الآيات، تـصحيي: محمـد خواجـوي ، انجمـن سکمـت و فلـسفه ايـران ، تهران‌ ، ١٣٦٠‌.

١٠. يبرسي ، امين الدين ، مجمع البيـان فـي تفـسير القـرآن، دار اسيـاه التـرال العربـي‌ ، بـيروت‌ ، ١٣٧٩ه‌ ق.

١١. يبايبائي ، سيدمحمدسسين ، الميزان، دارالکتب اسسلاميل، تهران ، ١٣٩٧ه ق.

١٢. العروسي ، شيخ عبدعلي بن جمعه ، تفسير‌ نور الثقلين ، مطبعل العلميل، قم ، بي تا.

١٣. مکارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه‌ ، دارالکتام اسسلاميل، تهران ، ١٣٦٦‌.